از من و ملودی

ماهی که گذشت برای من پر ماجرا و عجیب بود. حال خوشی نداشتم و ذهنم بسیار درگیر بود. دخترکم دو و نیم سالگی رو رد کرد و افسوس که حس نوشتن نداشتم. خیلی دوس دارم که فرصتی بشه و از اون ماجرا هم بنویسم ، ولی حالا باید ازش بگذرم. تازه دارم سعی می کنم که به زندگی نرمال خودم برگردم و برای ملودی دوباره مادر خوبی باشم و برای ارسطو همسر مهربان. متاسفانه رفتارها و بی حوصلگی های من توی این مدت اثر خودش رو روی ملودی هم گذاشت و بی حوصلگی و لجبازیش رو بیشتر کرد. حالا دارم با صبوری و مهربانی جبران روزهای گذشته رو می کنم. حالا بیش از پیش به این نتیجه رسیدم که مادر یک بچه زیر سه سال بودن یعنی عدم تداخل هیچ کار و مشغله جدی با وظیفه مادری. حداقل برای من که اینطوره، شاید کسانی هم باشن که بتونن چند کار مهم رو با هم و خوب انجام بدن و ذهنشون رو مشغول دغدغه های دیگری هم بکنن ولی من نه و به قول دکتر هلاکویی هم که این یک افسانه است!

ملودی عزیزم من یه معذرت خواهی به تو بدهکارم به خاطر لحظه هایی که می خواستی به تو توجه و عشق بیشتری نثار کنم و نتونستم. ولی بدون که مادر همیشه عاشق تو هست فرشته زیبای زندگی من.

و اما ملودی که الان دو سال و هفت ماه داره. هنوز در سن تغییرات سریع خلق وخو و علایق هست. بازی هاش و سرگرمی هاش و حرفهاش با دو ماه قبل خودش خیلی متفاوته. حالا بیشتر و بهتر یاد گرفته تا با خودش بازی کنه و سرگرم بشه اما معمولا در حین این کار هم توجه من رو می خواد و با من حرف می زنه و دلش نمی خواد من به یک کار شخصی مثل ساز زدن که تمام حواسم رو می گیره مشغول باشم ولی مثلا اگر دارم ظرف می شورم اشکال نداره!!!

با اسباب بازی های روتین که باید باهاشون بازی خاصی رو بکنه خیلی کمتر از قبل بازی می کنه. بیشتر و بیشتر بازی های تخیلی می کنه که اسباب خاص خودشون رو دارن. بهترین سرگرمی اون در این روزها خمیر سازی و بعد خمیر بازی هست. هفته ای چند بار با آرد و آب و روغن و رنگ خوراکی خمیر درست می کنیم ، هر بار یک رنگ، و بعدش ملودی به مدت حداقل یک ساعت با اون خمیر بازی می کنه و یه ریز حرف می زنه. مثلا شکل های مختلف می سازه و در مورد اونها قصه می گه و تخیل می کنه. یه روز یه مامان نهنگ رو با بچه ش درست می کنه، یه روز یه نی نی کوچولو که از مامانش می می می خوره و خلاصه دختر قصه گوی منه که با اون زبون شیرینش برای خمیرها قصه می سازه. البته این رو هم باید بگم که خمیرش رو با خودش به همه جای خونه می بره و برای مورچه های خونه در اقصی نقاط منزل جشن برپا می کنه!!

دیگه مثل قبل به کتاب خوندن علاقه نشون نمی ده. بیشتر شبها قبل از خواب براش می خونیم. در طول روز گاهی خودش کتابهاش رو بر می داره و ورق می زنه و قصه های خودش رو می گه.

با عروسک  و شخصیت های عروسکی هم همچنان خیلی خوب ارتباط برقرار می کنه و بازی می کنه و براشون کارهای مادرانه و پدرانه انجام می ده، بغلشون می کنه، بوس می کنه، براشون بستنی می خره ، می بردشون حموم و اونارو می خوابونه و خلاصه والد درونش حسابی از جون و دل برای عروسکاش مایه می زاره. وقتی رفتارش با عروسک هاش رو می بینم خوشحال می شم. چون هیچ خشونتی توش نیست و همش مهربونیه. فکر می کنم آیینه رفتار ما با اون هست. و یکم آرامش می گیرم و به خودم امیدواری می دم که اگر بعضی وقتها اشتباه می کنم، انقدر نیست که تصویر بدی در ذهنش بسازه. امیدوارم اینطوری باشه که فکر می کنم.

ملودی این روزها خیلی دوس داره بیشتر وقتی که من و ارسطو براش می زاریم صرف بازی های فیزیکی بشه، دنبال هم بدویم و همدیگرو بگیریم و یا با هم برقصیم و ورزش کنیم مثلن. یا اونو بگیریم و قلقلکش و بدیم و به قول خودش بخوریمش که خیلی هم حال می ده وقتی صدای خنده قشنگش بلند می شه.

وابستگیش به من بیشتر از قبل شده و متاسفانه عادت کرده که حتمن خودش رو به من بچسبونه و دست من رو بگیره و بخوابه که قصد دارم طی پروژه ای این کار رو از سرش بندازم.

شیرین زبونی هاش هم که دیگه خیلی زیاد و جالب که باید یه پست جداگانه بهش اختصاص بدم. دیگه از اصطلاحات زبان هم می تونه استفاده کنه و گاهی عبارات پیچیده. مثلن یه روز بده بودمش دفتر پدر جون و یکی از همکارای طبقه پایین اومده بود پیش ما و ملودی رو که دیگه هی صداش زد: سلام ملودی، ملودی ، و ملودی در حالی که پشتش به اون خانومه می گه: من هیچ عکس العملی نشون نمی دونم!!!!

 

/ 2 نظر / 16 بازدید
نازنین

سلام توتم جان . منم این دکی دو ماه اخر حال خوبی ندارم ونسبت به روشا که خیلی کوتاهی کردم حتی حوصله نوشتن ندارم . طیفلک بچه ها. از نظر تغیرات که همه اینطورین روشا هم نسبت به کارها ورفتارها و وسایل بازیش همینطوری ی دوره علاقه مندن ی دوره نه. درهرصورت ارزوی موفقیت وشادابی برای ملودی جان دارم.