من و بهار

فروردین داره تموم می شه و حرف های من در سال جدید تازه شروع می شه. همین رخوت و سستی در تمام زندگیم جاریه. امسال بعد از سالیان سال بود که آخر اسفند هیچی برای خودم ننوشتم، زندگیم رو ورانداز نکردم، هیچ تصمیم جدیدی نگرفتم، سررسید کوچیکم هنوز پر از خالیه، حالم خوشی که باید باشه نیست، خودم اونی که باید باشم.....نیستم.

خب شاید چندان خوب نباشه که آدم اولین پست سال جدیدش رو با این حال شروع کنه. چیزهای خوبی هم هست. عید خوبی بود امسال. به خصوص برای ملودی که درک تازه ای از مسایل داره پر بود از چیزهای جالب و نو. سفره هفت سین، خونه تکونی، رفت و آمدهای زیاد، سفر، تموم شدن زمستون و بیدار شدن دوباره طبیعت، دیدن نشونه های بهار و گرم شدن هوا ،دو هفته بودن ارسطو کنارمون و خلاصه خیلی چیزهای دیگه همه براش تجربه های قشنگ و تازه ای بودن. درباره همه این چیزها حرف می زد و سوال می کرد و با شور بسیار همه رو یاد می گرفت.

امسال زمستون که رفت من احساس خیلی خوبی داشتم. انگار سرما خیلی طولانی شده بود، حتی عید هم خیلی سرد بود و زیاد حال و هوای بهار نداشت. چهارم عید رفتیم کیش، با مامان و بابا و نازنین. حس می کردم انگار از یک جای سردسیر پس از مدتها رنگ گرما رو دیدم و خیلی برام مطبوع بود؛ هرچند که از همون داخل هواپیما گوشم گرفت، گرفتگی گوش همانا و دیگه باز نشدنش تا فرداش همانا و سرماخوردگی من که بدتر شد و بویایی و چشاییم از کار افتاد و هنوز هم که هنوز کامل خوب نشده. ملودی هم که از دیدن دریا بیش از حد هیجانی می شد انقدر آب بازی می کرد و خودشو خیس می کرد که اونم سرما خورد. ولی خب ما همچنان هر روز اونو بردیم دریا تا بهش خوش بگذره. اونم هوز خوب نشده بود که دوباره از روز سیزده بدر که مثل یه اسب کوچولو تو علفزار غلتید و خودشو به هر آب و گل و خاک و علفی مالید، مریض شد و چند روز تب و گلو درد و آبریزش. و هنوز هم درگیرشیم. هر چند روز یه بار تب می کنه، تب های خیلی موذی که دمای بدنش هی بالا و پایین می شه. دکتر براش آزمایش خون و ادرار نوشت. دیروز رفتیم و طی یک پروسه سخت ازش آزمایش خون گرفتن. قربونش برم فرشته کوچولومو.یکی از دلایل بی حالی و بی انگیزگی من همینه که ملودی خیلی خوب و شاد نیست به خاطر این مریض شدنهاش و حال من هم که به حال او بسته ست. یه تبش منو بهم می ریزه. گاهی خودم از این که انقدر بر حال خودم بی اختیارم لجم می گیره!

تمام کارهایی رو هم که از قبل می کردم تعطیل شده امسال! نه پیلاتس می رم و نه سازدهنی. گفتم بعد از عید کار اصلیم رو می زارم پیدا کردن مهد خوب برای ملودی و بعدش برمی گردم به کار. خب این کارو کردم ولی هنوز بی نتیجه ست. یه مهدی تو شهرک غرب و نزدیک دفترمون پیدا کردم و با ارسطو رفتیم بازدید. مهد سفیر. از بدو ورود خیلی خوشمون اومد از همه چیزش، فضای بسیار خوب و دلباز و تمیز و مرتب. بعد هم که مدیرش رو دیدیم که چه خانم خوب و مهربونی به نظر می رسید هر دو خیلی زود به این نتیجه رسیدیم که اینجا همون جایی هست که باید باشه. خلاصه حرفامون رو زدیم وخوشحال و خندان از اینکه که بالاخره جستجوها به پایان رسیده و ملودی رو میاریم اینجا از اونجا خارج شدیم. روزی که قرار شده با ملودی بریم هم هر سه با هم رفتیم و ملودی هم خوشحال بود. رفتیم داخل و این دفعه یک خانم دیگه ای که اون هم مدیر بود مارو به یه کلاسی راهنمایی کرد و از اونجایی که ملودی تنها نمی رفت به من هم اجازه داد که باهاش برم تو. یه اتاق کمتر از دوازده متری که کفش هم مفروش نبود و بچه ها همه با دمپایی اونجا بودن، حدود ده تا بچه که همه دور یه میز نشسته بودن و مربی جوونشون که همراهیشون می کرد. ملودی که به محض بسته شدن در اتاق، با اینکه من همراهش بودن شروع کرد به گریه. به هر حال آروم شد و بغل من نشست و من هم روی یک صندلی نزدیک در. مربی که هیچ تلاشی در راستای برقراری ارتباط با ملودی نمی کرد و حتا نگاهی هم به ما نمی کرد و کلن حضور مارو نادیده گرفته بود. کلاس هم هیچ جذابیتی نداشت که برای ملودی سرگرم کننده باشه. ما حدود 20 دقیقه اونجا بودیم و بچه ها رسمن بیکار و علاف بودن و مجبور بودن دور میز بشینن و از جاشون هم پا نشن. اگر هم کسی بلند می شد یا می رفت زیر میز و ... با تهدید های مربی مواجه می شد: جاتو عوض می کنما! تو حیاط نمی برمتا! در این مدت خود مربی هم یک کاغذ سفید و وسایل نقاشی آورده بود جلوی دست خودش و برای یه بچه ای که کنار خودش بود به اسم اون بچه کاردستی و نقاشی درست می کرد! اون بچه هم گیج و گنگ نشسته بود تا مربی هرازگاهی انگشتش رو بگیره و بزنه توی رنگ و بزنه روی کاغذ! خب می تونست چار تا کاغذ هم جلوی اون طفلی ها بزاره! اونا هم فقط می خوردن به هم و سر جاشون وول می زدن. خیلی حس بدی داشتم، خیلی دلم براشون سوخته بود و خیلی هم حیفم اومده بود. یه مهد عالی از نظر امکانات و فضا با مدیریتی که خوب و مهربان به نظر می رسیدن چرا باید چنین مربی ای برای بچه ها بزارن و وقت اونارو اینطوری تلف کنن و کودکیشون رو بگیرن؟ فقط خیلی ازشون ممنونم که منو به کلاس راه دادن تا من این چیزارو ببینم. کاری که کمتر مهدکودکی اجازه می ده. خیلی خیلی ممنونم خانم هاشمی. خیلی دوس داشتم ملودی رو اونجا بیارم ولی بدجوری خورد تو ذوقم. ملودی هم که شروع کرده بود به خمیازه کشیدن، رفتم کنار مربی نشستم تا شاید برای برقراری ارتباط با ملودی تلاشی کنه ، حتا خودم با کلماتم اونو به این سمت هدایت کردم ولی بی فایده بود. هیچکونه انگیزه ای برای این کار نداشت. از کلاس بیرون اومدیم و ملودی یه کم تو حیاط بازی کرد و برگشتیم. بعدش رفتیم مهد تازه افتتاح شده ی روبروی دفتر رو م دیدیم که اونم چیز خاصی نبود. به طور کلی به این نتیجه رسیدم که سیستم مهدکودک ها چیزی ورای این نیست. این شد که دوباره یک روز رفتیم و آشیانه رو دیدیم. ولی خب به نظر من با وجود اینکه اونجا از بسیاری جهات خوبه ولی برای یه بچه سه ساله چندان امن و با محبت به نظر نمی رسه، حدود سی و پنج تا بچه تو یه کلاس با سه تا مربی که همه فعالیت های یکسانی رو انجام می دن. فکر می کنم از چهار سالگی خیلی خوب باشه. نمی دونم، دیگه هیچی نمی دونم. از خونه موندن هم خسته شدم، ضمن اینکه دیگه حس می کنم یا حوصله ندارم و یا دیگه نمی تونم چیزهایی که ملودی لازم داره رو بهش بدم. اون هم نیاز داره بیرون از خونه باشه تا وابستگیش به من کم بشه و چیزهای جدیدی رو تجربه کنه.

 

/ 4 نظر / 38 بازدید
آرمان

همیشه سلامت و موفق باشی عزیزم

حسین.ط

تشکر که احساسات زیباتون رو به اشتراک میزارید! جالب و روون مینویسید! تبریک میگم!

رونیاشکوفه بهاری

حال من هم اصلا خوب نیست.خیلی خیلی بده.رونیارو میذارم میرم ساوه اونم چند روز...من چی بگم؟؟؟؟ خوشحالم ملودی یه مامان فوق العاده مهربون داره.

نگار مامان باربد و آترین

اول از همه سال نو مبارک، براتون بهترینهارو آرزو میکنم. دوم من یک مهد توشهرک غرب میشناسم که خیلی عالیه، من اگر خودم اونجا بودم باربد و اونجا میزاشتم، مهد تجملاتی و شیک و... نیست ولی مدیریت و مربی هاش و رفتار با کودکش حیلی خوبه، مهد مژده