معجزه زندگی

ملودی الان تقریبا دو سال و سه ماهشه و در مرحله ای از فکر و زبان قرار داره که واقعا دوس داشتم یه دوربین از تمام لحظه به لحظه حرف ها و کارهاش فیلمبرداری می کرد. چون می دونم که گذراست و دیری نمی پاید که اونم مثل آدم بزرگا حرف می زنه. یه دفترچه کوچولو دم دستم هست که گاهی که حرفاش برام خیلی شیرین و بامزه ست اونارو می نویسم:

  • صبح از خواب بیدار شدیم و باز سر و صدای تعمیرات خونه طبقه بالایی هامون می یاد. می گه: « چی تار تنیم (چی کار کنیم) از این دست همسایه هامون (از دست این) هی هی می کوبن و تق تق و دییل می تنن (دریل می کنن) »
  • مشغول بازی و شیطونی تو آشپزخونه ست و در حالی که صندلی رو به سختی می کشه روی زمین می گه:« مامان من برات تار می تُنم ، الان صندلی رو می زارم برات عسلُ از روی تابینت ( کابینت) میارم پایین»
  • رفتیم خونه دوست ملودی نیکا که یه سی دی بیبی انیشتین گزاشتن و ملودی یهو فکر کرد همون قسمتیه که توش جغد داره. این قضیه ترس ملودی از جغد هم که سر دراز داره و همین طوری هم هر روز در مورد جغدا حرف می زنه و از ما قول می گیره اون قسمتی که جغد داره نه برای خودش و نه برای بیبی نزاریم. خلاصه اونجا یک ربع با چشای بسته گریه کرد و گفت جغدُ نمی خوام و بریم خونه. وقتی هم اومدیم خونه و حالش بهتر تا نیم ساعت در حالی که خنده های عصبی می کرد می گفت: «هه هه اصن سی دی جغدا دُم (گم) بشه، همون جا تو دُم بمونه، اصن اونو برای تو نمی زاریم، هه هههه»
  • هر روز هم یادآوری که می کنه که «دُرد ( گرگ ) ترسناکه و تو جندله (جنگله)  من از دُرد تو جندل می ترسم و با آهو دوستم ». کلا ملودی با ترس هاش خیلی خوب روبرو می شه. انقدر در مورد اونا با خودش و با ما و عروسکاش حرف می زنه که آرامش پیدا کنه.
  • همیشه در مورد کارایی که بزرگ شد می خواد انجام بده حرف می زنه. یه روز می گه:« بُزُد شدم می خوام فولوت بزنم، تار هم بزنم، آهندای دَشند بزنم»
  • می گم ملودی از پله ها  بیا پایین می خوام برات ذرت بپزم. می گه « می خوام به افتخارت ذُیَت بپزم» یعنی مامان تو می خوای به افتخار من ذرت بپزی. این مدل حرف زدن ملودی هست که گاهی اول شخص و دوم شخص رو جا به جا استفاده می کنه. مثلا من شال مامانم رو سر کردم و اومدم می گم ملودی جون بیا بریم خونه . من رو نگاه می کنه و می گه « هه هه چه بُمزه (بامزه) شدم!»
  • ظهر یه سفره کوچیک آوردم کنار ملودی و اسباب بازی هاش که غذا بخوریم. یه جاش یه سوراخ کوچولو شده. می گه مامان سفرمون چی شده؟ می گم سوراخ شده، می گه چرا؟ می گم شاید پوسیده شده. به عروسک دستی محبوبش دلقک می گه: « دلقک سفرمون خرابه، کهنه ست، پوسیده شده، په درد نخوره (به درد نخور)، نامرتبه، اصن هم دیگه نمی تونیم روی این غذا بخوریم. مامان من روی این سفره غذا نمی خورم !!!» کلا ملودی برای تشبیه هر چیز از صفت های زیاد و خیلی جالب استفاده می کنه و من این رو به خاطر کتابهای زیادی می دونم که براش خونده می شه.
  • دور خودش می چرخه و تند و تند بازی می کنه و حرف می زنه. می گه « می خوام یه فکر جالبی بکنم که پوکویو از توی تلویزیون بخنده و بعد بره»
  • ماکارونی ها رو روی زمین ریخته. می ره آیفن رو بر می داره و می گه « اوستای دناد (قناد) بیا این ماتارونی ها رو جمع کن. خونمون خیلی نا مرتبه»
  • برای خودش بازی های تخیلی می کنه، بدون اسباب بازی و در حالیکه با دستاش روی فرش می کشه می گه: « من الان دارم کار می کنم، خوراکی کاریدم توی زمین، پاپ کورن، چیپس، یواشت ( لواشک) »
  • صبح که از خواب بیدار شده دلش پاپ کورن می خواد، می دونه که من می گم نه، به من چیزی نمی گه می گه« برم از فرشته ها اجازه بگیرم پاپ کرن بخورم!»
  • وقتایی که حوصله ش سر جاست و خوش اخلاقه خیلی با ادب حرف می زنه حتی با حیوونا. رفتیم از درخت توت بچینیم، توت های روی زمین رو جمع می کنه و می گه« بفرمایید مورچه اینا هم مال شما، بفرمایید ببرید خونتون برای بچه هاتون بخورید»
نوشته شده در یکشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ توسط توتم نظرات () |