معجزه زندگی

23؛ماه سخت ما

زمانی این مطلب رو می نویسم که پنج روزی تا پایان 23 ماهگی ملودی مونده. سه هفته ای که گذشت روزهای سختی برای ملودی و ما بود.با مسایل مختلفی درگیر شدیم و شکر خدا تقریبا از سر گذروندیم. اینطور شروع کنم که وقتی دخترم 22 ماهه شد تصمیم گرفتیم که کم کم و تدریجی شیر مادر رو براش قطع کنم وبا این استقلال از جسم خودم فرشته کوچکم رو به مرحله جدیدی از زندگی رهسپار کنم.
زمانی که برای این کار در نظر گرفته بودم حدود ده روز بود. دو سه روز اول که همزمان آخر هفته و تعطیلات بود چنان خوب پیش رفت که انگار ملودی فهمیده بود ما چنین
تصمیمی داریم و با وجود سختی که برای به خواب رفتن می کشید ولی به ننویی که براش می بستیم و تکون و لالایی قانع شده بود و می خوابید و فقط روزی دو بار شیر می خورد و روز سوم بعد از شیر دم صبح دیگه در طول روز هیچ تقاضایی نکرد و شب هم بدون شیرخوب خوابید و همه چیز طوری پیش رفت که بعد از 24 ساعت حس کردم همه داستان تموم شد،به همین راحتی و دیگه زودتر از چیزی که تصور می کردم ملودی رو از شیر گرفتم. البته چند ماه قبل مبارزه ای برای قطع شیر شبانه داشتیم و اون مرحله رو قبلا طی کرده بودیم. روز چهارم حس کردم ملودی ناخوشه و تب داره. تبش رفته رفته بیشتر شد و بی حالتر. بردیمش دکتر و گفت که ویروسی هست و احتمالا به اسهال و استفراغ هم دچار می شه و تجویز یه مشت داروی معمول. از اون زمان به مدت یک هفته ملودی تب داشت و با استامینفن کنترل می کردیم و خبری از علامت دیگه ای مثل اسهال و .. نبود. اما برای اولین بار بود که به این شدت بی اشتها شده بود. به هیچ چیز تمایل نداشت و هیچ چیزنمی خورد حتی خوراکی هایی که دوست داشت رو لب نمی زد و روزی 200 گرم وزن از دست میداد. با خوردن بعضی چیزها می گفت دهنم می سوزه و گریه می کرد و به تدریج دیدم که روی زبونش چیزی مثل آفت زده. خیلی غمگین و ناراحت بود و اصلا حال هیچ چیز نداشت و از همه اینها بدتر که از شیر مادر هم محروم شده بود. وقتی یاد حالش میافتم و التماس هایی که بهم می کرد و بدن داغ و چشمای مریضش دلم کباب می شه و می گم ای کاش
که به حرفش گوش می دادم و دخترم انقدر اذیت نمی شد. اون بیش از همیشه به من احتیاج داشت و من نه تنها بهش شیر نمی دادم بلکه به خاطر زجری که خودم می کشیدم و همه این چیزها رو به شیر ندادن مرتبط می دونستم و بد خلقی های اون منم چند باری باهاش دعوا کردم و دلش رو شکستم. خلاصه یه هفته گذشت و شب شنبه خیلی همه چیز بدتر شد. این پست رو دم صبح تو نی نی سایت گذاشتم که حال اون شب منه:

"سلام بچه ها. الان ساعت 4.45صبحه و من از شدت گریه و غم دارم نابود می شم. ملودی اصلا خوب نیست. به خاطر از شیر گرفتن. الان یک هفته تموم شده ولی به جای اینکه بهتر بشه هر روز و شب داره بدو بدتر می شه. مریض هم شد که نمی دونم واقعا ویروسیه یا هم تب و دردش از همینه.
داره جلوی چشمم آب میشه. هیچی نمی خوره، نه شیر نه غذا. حداقل روزی 200 گرم داره کم می کنه. اصلا یادش نمی ره. شبا کابوس می بینه و هذیون می گه. وقتی هم که خوابیده صد بار پا می شه و گریه می کنه. احساس می کنم بچه مو نابود کردم با این از شیر گرفتنم. خیلی هم یهویی نبود. خودش آمادگی نشون داد و همین سبب شد من زودتر از اونچه که برنامه ریزی کرده بودم کامل قطع کنم. علاوه بر همه اینا بیچاره دهنش هم آفت زده و اگر هم بخواد چیزی بخوره می گه دهنم می سوزه و گریه می کنه. دیگه طاقت ندارم. اگر یه بار دیگه بیدار شه و ببینم حالش بده دوباره بهش شیر می دم شده تا سه سالگی . بهتر از اینه که خنده رو لباش نبینم و انقدر مریض و غمگین باشه و هر روز بدتر بشه. خیلی رو خودم حساب می کردم ولی حالا فکر می کنم از هر مادر بی سوادی تودنیا هم نادون ترم. گریهههههههههه"

 و برایی ادامه ماجرا پست بعدی کلوپ اسفندی های نی نی سایت رو می زارم که در همون گیر و دار نوشتم:

« سلام بچه ها. مرسی از جواباتون. ولی حالا بقیه شو داشته باشید:

دیشب که دیدید چه حالی بودم. 5 صبح رفتم خوابیدم و 7 با صدای ملودی بیدار شدم.
وقتی نگاهش کردم واقعا تا قبض رو ح شدن فاصله ای نداشتم و اگر بیدار نبود حتما غش می کردم. صورتش پر از خون بود که خشکیده بود و معلوم بود از دهنش اومده، دستاش،رختخوابش. داشتم می مردم و اونم ناله می کرد. فقط بغلش کردم . گفتم می می میخوای؟با صدای آرومی گفت آهان. کنار خودم خوابوندمش و بهش شیر دادم. مثل عاشق و معشوقی بودیم که بعد از عمری جدایی به هم رسیدیم. بعدش خیلی آرومتر شد، خیلی خوب شد. فکرکردیم شاید از زخم دهنش باشه ولی آخه زیاد بود.سر و صورتش رو پاک کردیم و سریع بردیمش بیمارستان کودکان. متخصص داخلی اطفال ویزیتش کرد و گفت که همون از زخم هاست و جون می کند حرف بزنه و اصلا بهم نگفت که چه زخمیه. برای دل دردش هم آزمایش ادرار نوشت. ملودی هم حسابی ضجه زد تو بیمارستان و مطب. اومدیم خونه و ظهر خوابید و وقتی از خواب بیدار شد دیدم بازم لای دندوناش پر خونه و لثه هاش متورم و قرمز . دوباره روحیه مو از دست دادم. دوباره راه افتادیم و ملودی که دیگه از بیرون رفتن وحشت داشت و می دونست که داریم می ریم دکتر از اتاقش بیرون نمی اومد و گریه می کرد که نمیام. به زور بردیمش و تمام طول مسیر و مطب دکتر جیغ زد و می گفت بریم اتاقم بازی کنیم. اینبار بردیمش دندانپزشک اطفال. تو مطب از فرط گریه و فشاری که بهش می اومد.
خونابه بود که از دهنش بیرون می ریخت و همه با چشای گرد زل زده بودن به ما و مارو
اولین نفر فرستادن تو. تشخیص: ویروس تبخال! که وارد بدنش شده و دهانش رو درگیر
کرده و تا دو هفته هم طول می کشه. و این چهارمین پزشکی بود که ما توی این ده روز رفتیم و باید بگم که اون سه تای قبلی دوتاشون فوق تخصص و یکیشون متخصص در این پایتخت خراب بی صاحاب بودن. واقعا متاسفم که داریم چنین جایی زندگی می کنیم که پزشکمون کوچکترین وجدانی برای معاینه یه طفل معصوم به خرج نمی ده تا با دقت دلیل بیماری رو تشخیص بده. اگر من می دونستم تمام تب و بی قراری و غذا نخوردنش از اینه همون اول هفته از شیر گرفتن رو کنسل می کردم و انقدر فشار روانی مضاعف به جگر گوشه م و خودمون وارد نمی کردم.

و بدترین بخش قضیه اینکه: اگر با دستی که به دهنش زده چشمش رو لمس کنه ممکنه به تبخال چشمی دچار بشه که خطرناکه و عواقب خوبی نداره. و من توی این یک هفته اصلا اینو نمی دونستم تا حواسم به این قضیه باشه. فقط می تونم دعا کنم که این اتفاق نیفته .حالم خوش نیست بچه ها. دعا کنید که به خیر بگذره. فردا هم پروژه گرفتن نمونه ادرار داریم که با این حال و روز و اخلاق نمی دونم بشه یا نه. شیر دهی هم که به راهه. تا زمانی که همه چیز ختم به خیر بشه»

خلاصه که یه هفته بد دیگه شروع شد این با رحداقل با علم به این که چه اتفاقی افتاده و قضیه چیه. شیر دهی دوباره بعد از یک هفته قطع کامل از سر گرفته شد. این بار دیگه ملودی می دونست که ممکنه دوباره از دستش بده و با ولع بیش از قبل می اومد تو بغلم و مدت طولانی با می می کیف می کرد، اونم می می بدون شیر و خالی. دهنش گاه و بیگاه خونریزی می کرد و از همه بدتر توهمی بود که ویروس به چشم یا جای دیگه ایش سرایت نکنه. غذا خوردنش کمی بهتر شده بود و یه چیزایی رو می تونست بخوره. اما جدای از همه این ها در هفته دوم ماجرا ما با یک مساله تازه و عجیب روبرو شدیم:

فردای روزی که جریان دکتر رفتن و گریه و زاری رو داشتیم، صبح که از خواب بیدار شدیم ملودی گفت که من نمیام پایین و با گریه می خواست که فقط توی اتاق خودش بمونه. منم قبول کردم و نخواستم که بیش از این بهش فشار روانی وارد بشه. خب از اونجایی که خونه ما دوبلکس هست و آشپزخونه و سالن طبقه پایینه کار خیلی برای من سخت بود. خلاصه مطلب که ملودی یک هفته تمام از خونه خارج نشد و یکی دوباری که اقدام برای بیرون بردنش کردیم آنچنان حال بدی بهش دست داد که منصرف شدیم و هر بار هم که حرف از بیرون بردنش حتی به بهترین جاها می زدیم سریع نق و گریه رو شروع می کرد که : ملودی همین جا می مونه، ملودی هیچ جا نمیاد.
می خوام بمونم با مامان بازی کنم.

از اتاقش هم تنها روزی یکی دوبار و اونم یا به میل خودش یا به یه انگیزه قوی مثل اومدن مامان و بابا به خونمون بیرون می اومد.

من خیلی غصه می خوردم و دقیقا علت رفتارش رو نمی دونستم؛ ترس از دکتر بردن یا چیز دیگه. البته از اونجایی که ما هرگز بهش دروغی نگفتیم اطمینان داشتم که وقتی می گم بیا بریم پارک می دونه که راسته و دکتر نمی ریم. اما انگار توی خونه احساس امنیت می کنه. خوشحالم در این مورد خیلی درست رفتار کردم و به پیشنهادهای نادرست گوش ندادم. مثلا اینکه خوابش کنید و ببریدش یه جای خوبی تا بیدار بشه و ببینه اونجاست و ... باهاش مدارا کردم و البته از شدت این مدارا هر روز کم کردم. با مشاوری هم مشورت کردم. روز پنجم برای اولین بار بعد از دادن آمادگی قبلی بهش به میل خودم از پله ها آوردمش پایین و به گریه هاش هم اهمیتی ندادم و خودش بعد از مدتی گریه ساکت شد و اومد تو آشپزخونه و بعد از دو هفته دوباره تو صندلی غذاش نشست و چیزی خورد و کلی روحیه ش عوض شد. روز ششم هم باز با آمادگی که از صبح بهش دادم حدود ظهر با کالسکه بردمش بیرون. گریه و کولی بازیش رو موقع آماده کردنش نادیده گرفتم ، بدون حرف و بدون دعوا و یا تشویق لباس تنش کردم و تو کالسکه نشوندمش و جالب این که گریه ش دقیقا بیرون در خونه تموم شد. بیرون هم
بهش خیلی خوش گذشت و وقتی برگشتیم خونه چون جمعه بود تصمیم گرفتیم بریم ویلا پیش مامان و بابا و این بار با کمال تعجب دیدیم که ملودی به محض دادن پیشنهاد رفتن به ویلا استقبال کرد و راحت لباس پوشید و رفتیم. خلاصه این داستان رو هم اینطوری از سر گذروندیم. البته هنوز هم ترجیح می ده خونه بمونه و معمولا با پیشنهاد بیرون رفتن مخالفت می کنه ولی خب دیگه غیر عادی نیست. چون قبلا هم این عادت رو داشت.

هفته سوم آرامش نسبی به دست اومد. زخم های ملودی تقریبا خوب شد و اشتهاش کمی بهتر. البته هنوز هم شلواراش از تنش می افته و لاغر و کوچولو شده ولی خب دیدن سلامتی و خندش برام از همه چیز مهم تره. روحیه ش رفته رفته بهتر شد و همین باعث شد که دوباره پروژه از شیر گرفتنش رو آغاز کنیم که خودش یه پست می خواد که به زودی می زارم.

 

 

 

نوشته شده در شنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩۱ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ توسط توتم نظرات () |