معجزه زندگی

در زمانی دارم می نویسم که ملودی جان شیرینم دو هفته ای هست که بیست ماهگی رو پشت سر گذاشته و بالاخره من فرصتی یافتم تا بنویسم.  هر وقت تاخیر زیادی دارم نوشتن برام سخت می شه و نمی دونم می خوام چی بگم و چجوری بنویسم. نه تنها ننوشتم بلکه نتونستم حتی به وبلاگ های دوستای عزیزم سری بزنم و دلم برای همه نی نی ها حسابی تنگ شده و می خوام زودتر برم ببینم چی کارا می کنن.

در ضمن کلی عکس برای این پست داشتم که پرشین بلاگ در مقابل درخواست آپلود هیچ واکنشی از خودش بروز نداد!!! هر روز بدتر از دیروز گویا. درست شد می زارم

به هر حال ملودی خوبم این روزهای ما اینگونه می گذرد که:

بازی، بازی، بازی و باز هم بازی. بازی از هر زمان دیگه ای برای تو شیرین تر شده. از صبح که چشم باز می کنی یاد عروسکها و اسباب بازی هات می افتی و تا زمانی که مست خواب بشی با اونها بازی می کنی و حرف می زنی و بازی و حرف و  ....

هر روز چیزهای بیشتری از این دنیا درک می کنی و شناخته هات رو تو بازیهات میاری. دفعه قبل که می نوشتم تو عاشق سوپر بازی بودی و این دفعه بازی مورد علاقه تو رستوران بازیه. عروسک و حیوون و هر چیزی و هر کسی می تونه مهمون رستوران تو باشه و این رستوران هر جایی می تونه برپا بشه. از فرش خونه مامانی که نقش های مربع داره و میزهای رستوران رو برای تو تداعی می کنه تا  قطعه های کنار هم چیده شده لگو. غذای همیشگی رستورانت هم پیتزاست. مکالمات رستوران بازی ما:

ملودی:  اینجا رستورانه . ملودی براتون پیتزا آورده.                                                      

   مامان: مرسی خانوم دیگه تو رستورانتون چی دارید؟ منو تونو بخونید.

 تو هم کف دستت رو به طرف صورتت می گیری و می گی: زرشک پلو و کباب و خورشت و ساندویچ و ماهی

-         نوشیدنی چی دارید؟

-         -دلستر و نوشابه و دوغ

-          لطفا یه ساندویچ و یه دلستر برای من بیارید

آوردیم! (تو هم چنان افعال مربوط به خودت رو با ضمیر جمع می گی)

علاقه ت به خونه موندن و بازی کردن انقدر زیاد شده که به زور و گریه لباس تنت می کنیم و بیرون می بریمت. خیلی وقتها که من و تو با هم بودیم و خواستم جایی بریم واقعا حریفت نشدم که از خونه بیرون بریم و برنامه مو عوض کردم. می گی: "ملودی نمی یاد. همین جا می مونه. ملودی تنها خونه می مونه. می خواد بازی بتونه"

وقتی می خوای کاری رو انجام بدی که ما تو رو منع می کنیم خیلی عکس العمل نشون می دی و دوس نداری ما حتی بهت یه نگاه معنی دار بکنیم یا حرفی بزنیم و زود می گی: " مامان نبینه، مامان حرف نزنه"  و یا " ملودی حرف مامانو گوش نمی ده"

تنها بازی کردنت بیشترشده ولی هم چنان خیلی وقت ها دوس داری منم باهات هم بازی بشم. یکی دیگه از بازی های مورد علا قه ت شهر سازیه. با لگوها و یا چیز های دیگه که روی هم می زاری و کنار هم می چینی مثلا شهر درست می کنی. می گی "اینجا شهره. شهر ملودی خیلی قشنگه. اینجا برجه، اینجا هایپره، اینجا مغازه ست. ملودی آرشیتکته مثل بابا ساختمون می سازه" خوشم می یاد فرزند خلف مایی. یه روز تو خیابون پیاده می رفتیم یه ماشین میکسر بتن دیدیم که وایستاده بود. ا نقدر براش ذوق کردی و هی می گفتی این میکسره و ازش دل نمی کندی. اتوبوس هم خیلی دوس داری و من خیلی وقته بهت قول دادم ببرمت سوار اتوبوس کنم ولی هنوز عمل نکردم به قولم.

به عروسکهات هم بیش از پیش علاقه نشون می دی. به خصوص اونی که بهش می گی بیبی و تقریبا همه جا می بریش و بهش انواع محبت های مادرانه رو می کنی؛ براش مثلا غذا می پزی و بهش با قاشق می دی تا بخوره ، بهش می می می دی ، اونو می زاری روی شکمت و می گی : بیبی از ملودی شیر می خوره. دست و پاش رو بوس می کنی ، بغلش می کنی و باهاش می چرخی و می رقصی و می گی ملودی بیبی رو خیلی دوس داره، ملودی بابیبی مهربونی می کن.

کلا تو همه رو خیلی مهربون می دونی و هر وقت کسی می خواد بیاد خونه ما و یا ما می ریم خونه کسی تو حتما قبلش و بعدش یادآوری می کنی که فلانی خیلی مهربونه. و اگر بچه باشه می گی: خیلی مهربونه، اسباب بازیاشو به ملودی می ده. بعضی وقتا مثلا من دارم میوه تو دهنت می زارم یا یه کاری که دوس داری انجام می دم برات می گی : مامان آسیه خیلی مهربونه.

حدود یک ماه قبل بود که توی ماشین نشسته بودیم. صبح بود و ما داشتیم تو ماشین صبحانه می خوردیم. تو یه تیکه نون بزرگ تو دستت گرفته بودی و اونو تیکه می کردی و مینداختی. بهت گفتم ملودی تو می دونی بعضی بچه ها نون ندارن بخورن؟ ما نباید نونارو خراب کنیم.  زل زدی تو صورت من و با دقت گوش می دادی. گفتی: مامان بگه. من دوباره حرفم رو تکرار کردم. خیلی برات عجیب بود. تو روزای بعد هم چند بار بهم گفتی: مامان بچه هارو بگه. هر وقت هم ازت بپرسیم چرا ما نباید غذاهارو خراب کنیم و بریزیم؟ با یه لهجه شیرین و خواستنی می گی: بچه ها بعضی نون ندارن بخورن.  جدیدا گزینه های دیگه هم اضافه شده: بعضی بچه ها اسباب بازی ندارن بازی کنن. بعضی بچه ها لباس ندارن بپوشن. کلآ حس می کنم تو با همین سن کم نسبت به محیط اطرافت کاملآ حساس هستی.

به نظر ما تو قوه تخیلت قوی هست. مثلا به ابرهای توی آسمون نگاه می کنی و می گی : به نظرت (به نظرم) شکل اسبه و یا ماست رو روی میزت می مالی و شکل هایی درست می شه و تو اونارو به حیوونا تشبیه می کنی و خیلی وقتا که من دقت می کنم می بینم واقعا شبیه به چیزی شده که تو می گی.

پشتی های سبک توی هشتی رو که عمودی می ایستن می زاری کنار هم و می گی: اینجا مثلا جنگله ، اینا درختن، ملودی می ره جنگل میوه بچینه.

لوبیاهارو می چینی روی زمین پشت سر هم و می گی این قطاره. و خیلی نمونه های دیگه

علاقه ت به کتاب و درس و مشق هم هم چنان به قوت خود باقیه و من تورو با 120 جلد کتاب خونده شده کتاب خون ترین نی نی معرفی می کنم . بعضی از کتابارو خیلی دوس داری و هر روز چند بار میاری تا من برات بخونم. از جمله کتاب " تدی مودب می شود". که همه جمله هاشو حفظی. یه بار که داشتی واسه خودت بازی می کردی شنیدم که می گفتی: " براتون کیک و شیر آوردم، دوتا (شما دو تا) باید گرسنه باشید"

هر روز هم کیف لگوهاتو می ندازی روی دوشت و می گی "ملودی می ره مدرسه درس بخونه"

و اما از لجبازی هات بگم که به اوج رسیده و با اینکه می دونم اقتضای سنت هست و باید باهات مدارا کنم بعضی وقتا واقعا عصبانی می شم. از "نه" خیلی استفاده می کنی و به نسبت اهمیت قضیه صدات رو هم بلندتر می کنی. در مقابل خیلی چیزها با ما مقابله می کنی و مقاومت می کنی تا انجام نشه. مثلا چند وقتی هست که وقتی پی پی می کنی هیچی نمی گی مگر اینکه خیلی اذیت بشی. ما هم که می خوایم ببریمت بشوریم انقدر گریه می کنی و دست و پا می زنی که نگو. هم چنین در مورد لباس عوض کردن  و اصولا هر کار فیزیکی با تو مثل شونه کردن مو و ...ناخنهاتو که دیگه اصلا کوتاه نمی کنم. چون حتی توی خواب هم دستت رو جمع می کنی. انقدر بلند می شن که می شکنن! بعدش خودت خیلی ریلکس اونو می کنی و می گی: ملودی ناخنشو کند!

راستی حیوون مورد علاقه تو گورخر هست!! هر روز هم به من می گی مامان یه روز برام گورخر بخره. و من هنوز گورخر پیدا نکردم که برات بخرم.

برات کلی سی دی جدید خریدم. اما تو هم چنان به جز بیبی انیشتین با چیزی حال نمی کنی و بیش از دو سه دقیقه اونارو نگاه نمی کنی و می گی مامان یه سی دی دیگه بزاره.    

انگلیسی هم همچنان دوس داری و داری کلمات جدید یاد می گیری.   

مهمون خیلی دوس داری به خصوص مهمون بچه دار و اگر مهمون داشته باشیم تا روزها بعدش همش می گی: مهمونا بیان خونمون.

به نظم و ترتیب دادن علاقه نشون می دی. البته بیشتر منفجر می کنی. ولی خیلی وقت ها هم جمع می کنی و از خودت تعریف هم می کنی: ملودی خیلی خانومه، خودش تمیز می کنه.   وقتی هم خونه نامرتبه می گی: خونمون مثل اتاق فرانکلین شده! (یه لاک پشت که شخصیت اصلی یک مجموعه داستان هست)

راستی الان یک ماه بیشتره که تو شیر شب نمی خوری. یک هفته خیلی سخت بود اما حالا سبب شده خوابت خیلی خوب بشه و معمولا تا دم صبح می خوابی. شبا توی تختت می خوابی و خیلی هم دوسش داری. چند تا استیکر کنار تختت چسبوندم که تو بهشون می گی بامزه ها! و شبا نزدیکای وقت خوابت که می شه می گی: بریم بالا پیش بامزه ها بخوابیم.  می ریم بالا و تو کلی تو تختت بازی می کنی و شعر می خونیم و کتاب می خونیم و بعضی وقتا بدون می می و بعضی وقتا با می می به خواب می ری.

در مورد از پوشک گرفتن یکی دو بار تست کردم و دیدم تو اصلا آمادگی نداری و نه در مورد گفتنش و نه در مورد نشستن روی لگن وهیچ کاری در این زمینه همکاری نمی کنی و واکنش منفی نشون می دی. حتی دوس نداری بدون پوشک باشی و می گی تنم کن. به همین خاطر فعلا به روال سابق پوشک می شی.

خلاصه گفتنی زیاده ولی به همین بسنده می کنم فعلا. اما همه شیرینی هات یه طرف و وقتایی که منو بغل می کنی و می بوسی یه طرف. تازه وقتی یه طرف صورتمو بوس می کنی بعدش می گی : حالا اون یکی لپ!

             

 

نوشته شده در یکشنبه ٥ آذر ۱۳٩۱ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ توسط توتم نظرات () |