معجزه زندگی

سلام و اول از همه چند تا عکس از سفر اصفهان که به استثنای داستان پست قبلی به هممون خوش گذشت:

ملودی با کلاه بابانؤل دست بافته خانوم ارمنی در کلیسای وانک

ملودی در حال آب بازی دور از چشم مامانش تو حوض میدون نقش جهان

  وسایلی که از توی اتاق جمع کرده و برده به بالکن. آخه طفلی چون خونه خودمون بالکن نداره بالکن اتاق هتل خیلی براش جذاب بود و همش می خواست بره اونجا

باغ پرندگان

ملودی نشسته بر کف زمین- محله جلفا

از هم باغ پرندگان. روی دیوار نمونه های کوچیک بازسازی شده از یک خونه روستایی

دخترم تو تا چند روز دیگه 18 ماهه می شی و این روزها چیزی که خیلی در موردت جالب و شیرینه حرف زدنت و سرعت بالای پیشرفت کلامیت هست. تو تقریبا اسم تمامی اشیا دور و برت رو توی خونه و جاهایی که می ریم می دونی به علاوه اسم همه اسباب بازی هات، حیوانات و پرندگان مختلف توی کتابها و کارتهات و اسم کاراکترهای کتابهات و سی دی هایی که می بینی وآهنگ های مورد علاقه ت و اسم ماشین افراد دور و برت و خلاصه خیلی چیزهای دیگه. و نکته مثبتش اینجاست که خیلی به حرف زدن علاقه داری و از تمام چیزهایی که می دونی استفاده می کنی. البته بیشتر وقتی فقط خودمون هستیم. شاید با دامنه لغاتی شامل 200 کلمه در طول روز با ما ارتباط برقرار می کنی و هر روز هم کلمات جدیدی به اونها اضافه می کنی. برخی کلمات رو با یک بار شنیدن به حافظه می سپری و بعضی وقت ها می شنوم که اونارو زیر لب با خودت تمرین می کنی. از فعل ها هم توی حرف زدنت استفاده می کنی البته گاهی با ضمایر اشتباه . برای گفتن جمله هات همه کلمات و گاهی فعل جمله رو استفاده می کنی ولی هنوز بیشتر مثل ربات جدا جدا کلمات رو ادا می کنی که خیلی شیرین و با مزه ست . بعضی از حرفهای تو:

امشب که خونه مامانی بودیم منو بردی توی انباری و به برنج هایی که دفعه قبل از توی ظرف بیرون ریخته بودی اشاره کردی و گفتی: پولو ایخته نی نی یه شیطون! من می گم: نی نی شیطون ما کیه؟ تو می گی: میودی.

وقتی رفته بودیم اصفهان بابا بهت زاینده رود رو نشون داده بود وگفته بود که آب دریاچه خشک شده. تو هم هر دفعه که می رفتی توی بالکن با ناراحتی می اومدی می گفتی: دیاچه آب نیست، خوشک!

توی راه برگشت از اصفهان می خواستی تو اتوبان از ماشین پیاده شی، مامانی می گفت نه دخترم نمی شه توی اتوبان پیاده بشی. تو هم تا وقت رسیدن هر چند دقیقه یه بار می گفتی: اوبوتان پیدایه! اوبوتان پیدایه!

چند روز قبل بابا که جدیدا کلاس زبان می ره برای اولین بار کتاباش رو گذاشته بود روی میز که بخونه. تو یدفعه رفتی اونارو با ذوق برداشتی و گفتی: ایندیلیسی! ایندیلیسی! و ما هنوز نفهمیدیم تو از کجا یاد گرفتی که اون خط مربوط به زبان اینگیلیسیه.

می دونم که نباید تا وقتی زبان مادریت رو کامل یاد نگرفتی تو رو با یه زبان دیگه درگیر کنم. ولی از اونجایی که از وقتی دیدی بابا زبان می خونه دوست داری توی بازیهات من بگم ملودی رفته کلاس اینگیلیسی و تو ذوق زده می شی، یه بار اسم دو تا کلمه رو که توی یکی از کتابات هست رو بهت گفتم، سیب: اپل و گربه:کت. بعدش ازت پرسیدم ملودی سیب به انگلیسی چی می شه؟ و تو با خوشحالی گفتی: ژاکت!! بعد از چند بار تکرار هر دفعه ازت پرسید همینو گفتی و من واقعا دیدم این نظریه در مورد زبان دوم درسته و هم چنان فقط کلمات فارسی به تو یاد می دم.

از توی کتاب بچه های جینگیلی که مربوط به مشاغل هست چند تا شغل رو یاد گرفتی و خیلی به این موضوع علاقه مندی. چند روز قبل تو یه پارکینگی پارک کردیم که نگهبانش یه آقایی بود با یونیفرم سرمه ای و کلاه لبه دار و یه عینک ته استکانی. تو با دیدنش کلی ذوق کردی و گفتی: خلبان! بنده خدا انقدر خوشش اومده بود که یه خنده بزرگ رو لباش نشسته بود.

به شغل نجات غریق هم خیلی علا قه مند شدی و تو بازیهات همش می ری دست و پات یا عروسکات رو یه جا گیر می دی و می گی : کومک! کومک! گیر! می گم کی بیاد کمکت؟ می گی: نجاتی.

جانور شناسیت از من و بابا بهتر شده. بابا یکی از حیوونای اسباب بازیت رو برداشت و نگاه کرد و گفت این الاغه؟ تو گفتی : نه، لاما. و واقعا لاما بود.

بلدی تا ده بشمری، البته یک رو نمی گی، از دو شروع می کنی و به جای هفت و هشت هم یه عدد می گی که نمی دونم هفته یا هشت، چون تو حرف ف رو نمی تونی تلفظ کنی و به جاش از حرف س استفاده می کنی.

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ توسط توتم نظرات () |