معجزه زندگی

 

ملودی جان شیرینم

تو هفده ماهه شدی و حالا در مرحله ای از زندگیت هستی که بسیار سرشار از لحظه

های جالب و شیرینه و برام سخته چیزی از این روزها بنویسم که به بهترین شکل بتونم دنیای تورو تصویر کنم.  به هر حال تلاشم رو می کنم.

حرف زدن تو

انقدر شیرینه که دوست دارم روزی صدبار اون دهن قشنگتو بوسه بارون کنم. از لحاظ دونستن زبان، حالا تو دیگه تقریبا اسم تمام اشیایی رو که توی خونه و بیرون باهاش سروکار داری رو می دونی. احساساتی مثل خوشحالی و ناراحتی رو می شناسی. مفاهیمی مثل سردی ، گرمی، بالا، پایین، کم، زیاد، سنگین، خالی ، پر و خیلی چیزهای دیگه رو می شناسی و خودت هم ازشون استفاده می کنی.

 

از لحاظ کلام هم تقریبا همه کلمات رو می تونی بگی، بعضی هارو خیلی شمرده مثل اسم من و بعضی ها رو به زبون خودت و خیلی بامزه. اگر هم چیزی که می شنوی خیلی برات پیچیده باشه و نتونی هیچ جوره بگی در پاسخ هه هه هه می خندی!!! مثل وقتی که بهت گفتم بگو آکواریوم!

بعضی از کلمه های تغییر شکل یافته تو:

گربندون (گردنبند) ----- کبردون( کمربند)----- ااااااسطو (ارسطو)-----په په جون (پدر جون)-----دایسانو(دایناسور)-----آآآآآآجون (آقاجون)-----تیزون( تلویزیون)-----کشپ (کفش)

روی هم رفته از اون دسته بچه هایی هستی که به حرف زدن بسیار علاقه مندی و وقت هایی که حالت خوب باشه هر چیزی رو که ما دوست داشته باشیم هم بارها می گی. وقتی یک کلمه جدید توی یک جمله می شنوی هی اونو با خودت تکرار می کنی . وقتی هم که توی یک محیط جدید قرار می گیری از دیدن چیزهایی که به نوعی برات آشنا هستن و یا اسم اونها رو بلدی کلی هیجان زده می شی و همش اونارو به ما معرفی می کنی.

منهم که بیش از پیش توی خونه باهات حرف می زنم و حالا دیگه حرفهامون داره دو طرفه میشه و من کلی حال می کنم. بهت می گم من و ملودی چی هستیم ؟ تو می گی عاشق ودقیقا می دونی که معنی دوست داشتن می ده، چون بعضی وقتها که بغلت می کنم و توی آغوشم می فشارمت و بهت می گم خیلی دوستت دارم تو می گی عاشق! و گاهی منو می بوسی. راستی پدرجون هم از این پاسخگو بودن تو در جهت علاقه مندی هاش استفاده می کنه و بهت یاد داده که ازت می پرسه ملودی کدوم تیم رو دوست داری؟ تو می گی آبی!!!! و کلی عشق می کنه. فکر کنم از اونجایی که تو هیچ تصوری از واژه تیم نداری فکر می کنی تیم همون رنگه و یهو چند وقت دیگه گفتی مامان اون کفش صورتی تیم رو برام می خری؟؟؟

تازگی ها فهمیدم که خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرشو می کردم به حرفها و اتفاقات اطرافت توجه می کنی و مثل اسفنجی که آب جذب می کنه بدون اینکه ما چندان متوجه بشیم همه چیز رو توی اون ذهن فعال و تازه خودت جای می دی. مثلا یکیش: تازگی های یک هایپر مارکت در نزدیکی خونه ما بازشده و ما گاهی می ریم اونجا خرید. تو از محیط اونجا خیلی خوشت میاد. می ذارمت توی ترولی و با هم می چرخیم و خرید می کنیم. در راس همه خریدهامون هم نون برای تو هست که اون جا تازه می پزن و تو خیلی دوست داری همون جا بخوری. یه جای کوچولو هم برای بازی بچه ها داره که معمولا بعد از خرید می ریم و یه کمی اونجا بازی می کنی. بعد میایم دم صندوق و حساب می کنیم. حالا اگر 30 تا جنس هم خریده باشیم انگار تو هم هم زمان با صندوق اونارو اسکن می کنی و هر موقع یکیشون رو هر جای خونه ببینی از نخ دندون گرفته تا دستمال و نون و آب و... با ذوق و یه خنده قشنگ می گی: هایپر!هایپر!

دیروز هم من وتو داشتیم دوتایی توی خیابون راه می رفتیم که یهو باز ذوق زده شدی در حالیکه به تابلوی توقف ممنوع کنار خیابون اشاره می کردی گفتی: پارکینگ! پارکینگ! و من یادم اومد که توی پارکینگ مجتمع ما بعضی جاها این علامت رو با رنگ روی دیوار کشیدن.

خلاصه اینطوری شد که من فکر کردم باید بیشتر از قبل در مورد آنچه می کنیم و به زبون میاریم دقت کنیم. چون تو حالا به اقتضای سنت مثل لوح سفیدی هستی که تمام حرفها و رفتار ما نقش های رنگارنگی هستن بر سفیدیش و باید سخت تلاش کنیم که زیبا باشن.

یه چیز دیگه که خیلی تورو خوشحال می کنه پیدا کردن نشونه ای و یا شی ای مربوط به کسایی که دوستشون داری هست. مثلا اگر بچه ای یا دوستی چیزی هرچند کوچیک به تو داده باشه، مستقل از اینکه اون چی هست، هر بار که توی خونه ببینیش شکفته می شی و می خندی و اسم اون آدم رو می بری و به ما نشونش می دی. در مورئ خودمون هم دقیقا می دونی که کدوم لباسها، کفشها، کیفها، عینک، کلید، مبایل و ... متعلق به من، بابا، مامانی ، پدرجون و یا دایی هست و اونا رو بر می داری و با خوشحالی می بری تحویل صاحبش می دی !

تو خیلی دوست داری به همه کس و همه چیز از آدم ها گرفته تا عروسک ها و اسباب بازیهات و همه اشیا مثل کنترل و دستمال کاغذی و لنگه جوراب و ... خوراکی بدی بخورن، به قول خودت نِم نِم. اگر من یه چیزی برای خوردن بیارم توی سالن تو هر چی که گیر بیاری جمع می کنی دور من تا بهشون از اون خوراکی بدیم. حتی آب هم که می خوای بخوری اول باید عروسکت و من و بابا بخوریم.

من فدای این مهربونی و این دنیای قشنگت مادر جان...

اینم یه تنفس تصویری قبل از ادامه نوشته هام:

ملودی در حال نخ دندون کشیدن

ملودی در حال نخ دندون کشیدن

ملودی در حال نماز خوندن

ملودی و دوست درختش

ملودی و دوست سنگش

ملودی در میان عشقه ها

ملودی و علف دادن به بره کوچولو

بازی کردن تو

بازی های تو خودش داستان مفصلی داره و در واقع یه جورایی مهم ترین بخش زندگیت به حساب میان. تو در بازیهات یاد می گیری، آموخته هات رو تمرین می کنی، احساساتت رو بروز می دی و خیلی اتفاقات مثبت دیگه دردرون تو شکل می گیره. من کاملا به اهمیت بازی کردن تو در این سن آگاهم و سعی می کنم هم اسباب بازی بازی های مناسب برات تهیه کنم، هم بازی کردن با اونهارو بهت یاد بدم و مهم تر از همه اینکه با تو هم بازی بشم.

بازی های تو دیگه دارن دخترونه می شن، بدون اینکه من این جهت رو بهشون بدم. طبیعت کار خودش رو می کنه. به عروسک هات علاقه شدیدی پیدا کردی و وقتی چند ساعت از خونه دور هستیم حتی براشون دلتنگ می شی و وقتی می رسیم خونه با شادی می ری سراغشون. بیبی و حنا و بهار و یاس و خرسی و شتر این روزها همیشه مثل مهمونهایی از شهر قصه ها روی کاناپه خونه ما جا خوش کردن و توی کوچولو که خودت هم اندازه اونها هستی مدت زیادی از روز رو کنار اونها می گذرونی . بغلشون می کنی ، بوسشون می کنی، بهشون غذا می دی، پیش پیش می کنی تا بخوابن، روی لگن می ذارن تا جیش کنن، سوار اسبت می کنی و تکونشون می دی، توی یه جعبه می زاریشون و هل می دی روی زمین و می گی ویژژژژژژ یعنی سوار ماشین شدن.

خیلی خوب می بینم که مامان کوچولوی درون تو داره دقیقا کارهایی رو که من با تو می کنم با عروسکهات انجام می ده. حتی گاهی وقت می می خوردن هم اونارو شریک می کنی و می یاری جلو تا من بهشون می می بدم. گاهی هم صورت دو تا عروسک رو به هم می چسبونی و صدای بوسیدن درمیاریو وقتی این چیزا رو می بینم خیلی خوشحال می شم چون حس می کنم محبت ما به تو در عمق وجودت نشسته و می تونی به دیگران محبت کنی. هم چنین می بینم که نسبت به بیشتربچه های هم سن و سالت بهتر می تونی با خودت بازی کنی که فکر می کنم دلیلش بازی کردن زیاد من با تو باشه. من به جز زمانهایی که کارهای ضروری خونه مثل غذا پختن و یا نظافت رو انجام می دم، مشغول بازی با تو هستم. ما بای های مختلفی می کنیم و سعی می کنم جسم و ذهن تورو درگیر کنن. بعضی هاشون کاملا حرکتی هستن، مثلا ما با هم می چرخیم، روی زمین قل می خوریم، می پریم و لی لی می کنیم و می دویم.

تو قایم موشک بازی رو خیلی دوست داری و می ری لای دوتا مبل یا پشت کاناپه و ما باید دنبالت بگردیم.

نیست بازی هم بازی مورد علاقته. مثلا یه چیزی رو می گیری جلوی صورتت و می گی نیست! . یعنی ملودی نیست. بعدش ما باید شروع کنیم : اِ! ملودی رو ندیدین؟ شاید رفته خونه آریو؟ نه نرفته. پس شاید رفته پارکینگ سوار ماشین شده ؟نه؟ شاید رفته پارک سرسره بازی کنه؟.... می گیم و می گیم و تو ساکت گوش می دی و انگار از گفتن این داستان که ملودی چه جاهایی ممکنه رفته باشه لذت می بری. البته کسی که بیشتر این بازی طولانی رو با تو می کنه مامانی مهربون و با حوصله ست و تو هم تا مامانی رو گیر میاری دوست داری که این بازی رو باهات بکنه.( راستی ملودی جان هیچ وقت یادت نره که مامانی و پدرجون چقدر عاشقانه برای تو وقت می ذارن و بهت محبت می کنن.)

یکی دیگه از انواع بازی هایی که تو خیلی دوست داری و من سعی می کنم بهت یاد بدم و بازی مورد علاقه خودم هم بوده بازی های نمایشی و داستانی با عروسکا و حیوونا و اشیا کوچولو هست. مثلا اسباب بازی هپی لند یا همون« ای یا ای یای » تو که کاراکتر های آدم و حیوون داره و یک آسیاب بادی و خونه و اصطبل داره تا به حال ساعتهای زیادی تورو سرگرم کرده. من اسم اون دخترهارو ملودی و نیکا گذاشتم و هربار داستان مختلفی از زندگی اونا و کارهایی که می کنن برات می گم و با هم بازی می کنیم و بعدش می بینم که تو خودت تنهایی هم مشغول بازی می شی و سعی می کنی همون کارهایی که با هم انجام دادیم رو انجام بدی. من فکر می منم که این مدل بازی کردن باعث می شه علاوه بر سرگرم شدن تو بتونی در آینده احساسات و خواسته های خودت رو هم در قالب کاراکترهای بازی بیان کنی. هم چنین من در قالب نمایش می تونم چیزای زیادی بهت یاد بدم.

 

تو بازی حلقه ها خیلی خوب شدی چند دفعه شده که همه رو درست روی هم چیدی. با لگو هم بازی می کنی و بیشتر دوست داری یه برج بلند درست کنی و خودت هم هی می گی: بورج، بورج! (شاید می خوای آرزوی بابارو که دوست داره برج بسازه تحقق بدی) وقتی هم برجت بلند می شه و دیگه دستت نمی رسه که روش بزاری حرص می خوری. فکر می کنم در زمینه صبور بودن به بابا نرفتی و بیشتر مثل من عجول هستی و دوست داری همه کارا زود اون طور که تو می خوای انجام بشه.

وقتی بابا می یاد خونه تو دوست داری همش با تو بازی کنه. چون بابا بازی های متفاوتی باهات می کنه که بیشترشون فیزیکی و هیجانی هستن . حسابی بالا و پایینت می کنه و می خندی و بهت خوش می گذره.

با وسایل خونه هم بازی می کنی. خالی کردن کابینت ها و کمد ها، برداشتن شیشه پاک کن و پارچه و پیس پیس کردن روی میزها، متلاشی کردن هر گونه نظمی مثل سی دی های مرتب چیده شده و حتی بازی با کفش های دم در هم بخشی از وقت تورو پر می کنن. گاهی دلم برات می سوزه دخترم. چون فکر می کنم بعضی از این کارها رو از سر ناچاری و حبس بودن توی آپارتمان و تنهایی انجام می دی و قشنگ معلومه که از چاردیواری دلت می گیره عزیزم. البته ما تا جایی که مقدوره حداقل روزی یه بار تو رو بیرون می بریم ولی به هر حال می دونم که شرایط برای روح لطیف و جستجوگر و طبیعت دوست تو ایده ال نیست.

بازی محبوب تو هم چنان آب بازی با شلنگ آبه که فقط آخر هفته ها مقدوره. این روزهای تابستون من  تو کمتر ازقبل با هم توی محوطه رفتیم. یک دلیلش گرمای هوا بود و البته دلیل اصلیش این بود که محوطه و بازی های اون برای تو تکراری شدن و تو حالا ترجیح می دی تو جاهای شلوغ تر و در کنار بچه های دیگه بازی کنی و وقتی می ریم پایین و کسی نیست تو با ناراحتی می گی نی نی یا! به خاطر همین من تو رو یه کارگاه مادر و کودک می برم به اسم گلدونه.

هفته ای دو بار هم با آریو و نیکا می ریم و میایم. و تا جایی که بشه امکانی ترتیب می دیم که تو با بچه های بزرگتر هم هم بازی بشی ، چون بچه های شش هفت ساله به خصوص شیطوناشونو خیلی دوست و به کارهاشون از ته دل می خندی.

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ توسط توتم نظرات () |