معجزه زندگی

دیشب سالگرد عروسیمون بود و امروز اولین روز از چهارمین سال زندگی من و ارسطو زیر سقف آشیونمونه. خب گفته بودم که کلی هیجان و عشقولانه می خوام که همینم شد،البته هیجانش رو ملودی بهم داد! دیروز ملودی ساعت 6.30 صبح از خواب بیدار شد . خیلی روزا اینکارو می کنه وکلا سحرخیزه. منم مثل همیشه انتظار داشتم دو ساعت بعدش بگیره دو ساعتی تخت بخوابه که این اتفاق نیفتاد، همش نیم ساعت خوابید اونم با جیغ و گریه و من تو کف یه چرت کوچولو. بعدش هم بداخلاق شد حسابی. مشغول بازی با نی نی اخموی خودم بودم که از باشگاه زنگ زدن و گفتن که خانوم شما دیروز چیزی گم نکردی؟ و من بعد از کلی سرچ دیدم گردنبندم نیست . گردنبندی بود که هدیه مامان ارسطو بود سر عقد. مون.  گفتن که دقیقا دم در خروجی باشگاه پیدا شده و باید یه مژدگانی خوب بدم تا بهم بدن. منم که شناختی از این خانوم باشگاهی نداشتم  و جدی و شوخی حرفش رو نمی دونستم بدو بدو ملودی رو برداشتم و رفتم بیرون و دو تا لباس براشون خریدم و در حالیکه تمام این مدت ملودی رو تو آغوش بسته بودم بدو بدو رفتم باشگاه و مژدگانی رو دادم و گردنبندم رو گرفتم و اتفاقا کاملن هم در این زمینه جدی بودن! به  هر حال دستشون درد نکنه چون اون گردنبند خیلی برام ارزش داشت. از اونجا که من بر اثر این جریان کاملا تحت هیجان  روحی شدیدی قرار گرفتم احساسم به ملودی هم منتقل شد و کلا دیگه هایپر شد! تا عصر دیروز ملودی به جز نیم ساعت دیگه اصلا نخوایبد، کلا حالت پرشی داشت و لحظه ای آروم نمی گرفت، لب و لوچه ش آویزون بود و حتی وقتی می خواستم ببوسمش سرشو کنار می کشید و سر من غر می زد، موقع شیر خوردن هم می می رو با لثه هاش تا می تونست فشار می داد و وقتی دهنش پر از شیر می شد همه رو یه جور بامزه ای تف می کرد بیرون که همه صورتش پر از شیر می شد! به اداهای خنده دار منم اصلا نمی خندید که هیچ، کاملا هم عاقل اندر سفیه بهم نگام می کرد! عصر هم که اومدم کامپیوترو روشن کردم تا یه موزیک شاد بذارم  تا حال و هوامون عوض شه انقدر کوبید روی کیبرد که قطعش کرد و دیگه اینجا بود که صبر من تموم شد و اشکام سرازیر شد. اونم یه جوری به من زل زده بود که یعنی گریه نکن حوصله قیافتو ندارم! بالاخره ساعت 5 مامانی مهربون اومد و من و ملودی رو از دست بداخلاقی های هم نجات داد. آخی طفلک نی نی قشنگ کلی خوشحال شد و وقتی با مامانی می رفت می خندید و من دلم در همون لحظه براش تنگ می شد.

ساعت 6 هم منو ارسطو رفتیم بیرون که واسه خودمون سالگرد عروسی بگیریم. دیشبمون در یک کلام مثل دوست دختر دوست پسرا گذشت و خیلی حال داد. برای هم کادویی نخریده بودیم و به هیچ رستوران رمانتیکی هم نرفتیم تا شام بخوریم. مثل روزای اول با هم بودنمون وقتی که دانشجو بودیم دست تو دست هم کلی تو خیابون ولی عصر پیاده راه رفیتم. تو میدون ونک رفتیم تو یه فروشگاه محصولات فرهنگی و حدود یه ساعتی اونجا بودیم. واسه ملودی کتاب و واسه خودمون کلی سی دی قشنگ و کارتهای جینگیلی خریدیم . دوباره کلی خیابون گردی کردیم و آخرشم رفتیم توی یه کافی شاپ نشستیم و قهوه و کیک خوردیم و تو دفتر آبیمون مثل همه مناسبتهای زندگی واسه هم نوشتیم و ساعت 10 شب هم رسیدیم خونه مامانی پیش ملودی جونم. واقعا چقدر به این چند ساعت احتیاج داشتیم. آرامشی گرفتم که هنوز احساسش می کنم. وقتی رسیدیم دلم واسه ملودی یه ذره شده بود. ملودی هم  که تا قبل از رسیدن من انگار یادش رفته بود که مامانی داره که الان نیست با دیدن من یادش اومد و شروع کرد به گریه و اومد تو بغلم گوله شد و شیر خورد و مثل یه فرشته خوابید

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ توسط توتم نظرات () |