معجزه زندگی

من واقعا هر سال مهر که می شه دلم برای مدرسه رفتن تنگ می شه. حتی وقتی مدرسه هم می رفتن از وسطهای تابستون دیگه دلم واسه مدرسه تنگ می شد. هنوز طعم شیرین لحظه هایی رو حس می کنم که توی ایوون بلند تابستون می نشستم و دفترامو  با خودکار قرمز خط کشی می کردم اونم دوخطه. دفتر و کتابامو کاغذ کادو و مشما می کردم و روشون عکس برگردون می زدم و اسممو می نوشتم. همیشه وقتی به این لحظه ها فکر می کردم بی زمان می شدم و انگار که هیچ فاصله ای بین امروز و اون روزها نبود. من همیشه می تونستم هشت ساله باشم. اما امسال یه کم فرق داره . وقتی مهر شد و مدرسه ها باز شد انگار خیلی از اون سالها دور بودم و دلم بیشتر تنگ شد. آخه امسال خودم بچه دارم و شاید واسه همینه که دیگه نمی تونم هشت ساله باشم. حالا می تونم کمی صبر کنم تا مدرسه رفتن دخترم رو تماشا کنم. شاید ایوونی پیدا کردیم و توش نشستیم و دفترهای باربی دار و خط کشی دار و جلد خشگل دار رو با هم تماشا کردیم و ذوق کردیم و من دوباره هشت ساله شدم...

نوشته شده در جمعه ۸ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ توسط توتم نظرات () |