معجزه زندگی

 

امروز بعد از گذشت سه ماه از درست کردن این وبلاگ انگاربالاخره زمان مناسب نوشتن فرا رسید. چرا که این روزها، روزهای خیلی خاصی برای من هستند. از نوع اون روزهایی که همیشه در زندگیم بسیار دوستشون داشتم ؛ روزهای مرزی زندگی، روزهای میان تمام شدن یک دوره و آغاز یک دوره دیگه، روزهای گذر...مثل چهار، پنج  روز آخر سال و گذر از این فصل به اون فصل، مثل آخرین روزهای مجردی و گذر از دنیای یک دخترک به یک دنیای جدید دو نفره.  و حالا هم در عجیب ترین روزهای گذر زندگیم به سر می برم، گذر از همه دنیاها به دنیای شگفت انگیز یک مامان!

این روزها  در انتظار تولد دخترک من و بالی ، «ملودی» هستم. در هر روزی از دو هفته پیش رو ملودی کوچک ما ممکنه به این دنیا بیاد و من و بالی خیلی خیلی هیجان زده هستیم. حالا ما در آستانه بزرگترین گذر زندگیمون هستیم و دنیای دو نفره و گرم و نرم و آشنامون درشو به روی موجود عزیزی از جنس ما باز کرده تا بیاد و هرچقدر که می خواد همه چیز رو عوض کنه و شکل کاملاً جدیدی از زندگی رو برامون بسازه؛ شکلی از زندگی که مطمئن هستیم خیلی مطبوع و دوست داشتنی خواهد بود، هرچند گاهی سخت باشه. چرا که تکامل عشق ماست؛ تکاملی که به هیچ طریق دیگه ای رسیدن به اون ممکن نیست.

این روزها من به خیلی چیزها فکر می کنم؛ به زمانی که پیش رو دارم و این که آیا فردا دخترکم رو در آغوش دارم یا نه. به پروسه دور از ذهن تولدش، به لحظه اولین دیدارمون، به اولین نوازش، اولین بوسه، اولین حرفی که بهش می زنم، به صورتش و این که چه شکلیه، به دست و پای کوچیک و بدن ظریفش، به چشم هاش و حیرتی که از پرتاب ناگهانی به این جهان حتماً در اونها موج خواهد زد! به لحظه ورودمون به خونه در حالی که دیگه سه تا شدیم، به اولین روزها و شبهای با هم بودنمون ، اینکه موجود کاملاً نیازمند و کوچیکی هست که به من سپرده شده تا تمام نیازهاش رو برآورده کنم و بهش آرامش و اطمینان بدم تا از حضور در این دنیا احساس خوب و پر از امنیتی داشته باشه و خوشحال باشه. به بزرگی این وظیفه فکر می کنم خیلی هیجان زده می شم، چون با وظایفی که تا به حال داشتم قابل مقایسه نیست! به رابطه بالی با ملودی فکر می کنم و خیال پردازی می کنم و از دیدن لحظه ای که بالی اونو در آغوش گرفته و با چشم های همیشه مهربونش بهش نگاه می کنه و با لبخند باهاش حرف می زنه و ملودی هم می خنده، عشق می کنم. به رابطه خودم و بالی فکر می کنم، اینکه چقدر از دنیامون می تونه هم چنان دونفره بافی بمونه، چقدر وقت برای با هم بودن و در آرامش با هم حرف زدن و از همه جا رها شدن خواهیم داشت. و به لحظه های سه نفرمون که پر از عشق و لبخند می بینمشون. ما داریم یه خانواده واقعی می شیم!!!

این روزها دارم آخرین کارهارو برای استقبال از دخترکمون انجام می دم. اتاقش رو آماده کردیم و همه وسایلو چیدیم و درو دیوارش رو با پوسترهایی که فکر کردیم ملودی دوست خواهد داشت پر کردیم. فرشته کاموایی رو که براش ساختم رو هم به دیوار زدیم و خودم فکر می کنم این بامزه ترین چیز تو اتاقشه. خلاصه که اتاق ملودی حالا خشگل ترین و خوشرنگ ترین و پرنورترین و زنده ترین فضای خونمونه و وقتی می ریم توش دلمون باز می شه و حسابی کیف می کنیم.

شعر و آهنگی هم که براش ساختم تقریباً تمومه و باید رو نوازندگیش کار کنیم. کتابهایی رو که در مورد مراقبت از فرزند و تعلیم و تربیت داشتم خوندم و سی دی های دکتر هلاکویی رو گوش می دم. زبان کودک دانستن رو چند بار نگاه کردم تا بتونم از همون اول معنی گریه های ملودی رو بفهمم و با هم زود دوست بشیم. همرام ملودی موسیقی های خوب گوش می دیم و گوش های بکر و سالم دخترک رو به شنیدن نغمه های خوب این دنیا عادت می دم. باهاش حرف می زنم، از اینکه من و بابایی چقدر دوسش داریم و چقدر از اومدنش خوشحال هستیم، اینکه همه چیز رو برای شادی و آسایش اون فراهم کردیم و وقتی بیاد می تونه کاملاً احساس امنیت کنه، اینکه دنیای ما چقدر از دنیای کوچیک و آبی که الان داره توش زندگی می بزرگتر و بهتره و چیزهای بی شماری برای سرگرم شدن توش هست که می تونه به جای مکیدن شستش توی آبها، از اون سرگرمی ها لذت ببره و انقدر بزرگه که می تونه آزادانه هرچقدر می خواد وول بزنه و لگد بزنه بدون اینکه دست و پاش به دیوار بخوره!بهش می گم  چقدر از اینکه اون دختر بالیه خوشحالم و باباش چقدر خوب و مهربونه. خلاصه اینکه این روزهای انتظارو با این کارها شیرین و لذت بخش می کنم، روزهایی که شاید دیگه هیچ وقت تو زندگیم تکرار نشن و یک روز دلم براشون تنگ بشه.

 

نوشته شده در شنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ توسط توتم نظرات () |