معجزه زندگی

من مامارشیتکت کدبانو خانوم

خب مث اینکه دوباره اینجام. دوباره میون این همه شلوغ پلوغی روزهام وقتی پیدا کردم که کمی بنویسم. چند وقته که دچار کم وقتی شدید شدم. چون بالی کارش بیشتر از قبل شده و صبح زود می زنه بیرون و شب هم انقدر خسته میاد خونه که یکی دو ساعتی رو در حالت نیمه بیدار با من و ملودی می گذرونه و بعدش هم روی کاناپه خوابش می بره. بنابراین من موجودی هستم که تمام کارهای مربوط به بچه داری و خونه داری به جز بردن آشغال ها به شوتینگ رو به تنهایی انجام می دم و بنابراین از صبح تا شب بسیار بدو بدو می کنم تا بتونم یه مامان خوب و فرهیخته، یک کدبانوی خونه دار و یک همسر مهربون باشم. تازه این وسطا آرشیتکتی هم باید بکنم که البته چندان نمی تونم. از پروژه هایی که قبلا انجام می دادیم یک پروژه نیمه تموم هست که خرده ریزهای طراحیش تمومی نداره و از اونجایی که بالی واقعا نمی رسه به این کار من هرازگاهی می شینم که خطی بکشم. اما  حالا خبری از حال و هوای کار و دفتر کار و لیوان چای و ذهن باز برای طراحی نیست و من به عنوان یک مامان در حالی که باید هر لحظه مراقب نی نی نازم باشم  و فکر کنم الان سیره یا گرسنه، جاش خیسه یا نه، شکمش چرا کار نمی کنه، چی کار کنم که سرگرم بشه ، چی کار کنم که نابغه بشه! چی کار کنم که در عشق مادری غوطه ور بشه و هزار فکر دیگه آخه چطوری می تونم سقف کاذب و محوطه و آشپزخونه و ... طراحی کنم؟؟!!! کاری که خودش کل وجود آدم رو برای نتیجه دادن لازم داره. پس من طراحی نمی کنم و تنها عذاب وجدان می گیرم. اصولا نمی دونم چرا من در زندگی همیشه دچار تکثر بودم. همیشه چندتا کار مهم هم زمان رو سرم ریخته بوده و هیچ وقت نمی تونم با فراغ خاطر به یک چیز بچسبم. هفته پیش هوس غارنشینی به سرم زده بود. انقدر که از صبح تا شب تو خونه کار کرده بودم دیگه دلم می خواست برم بخزم تو یه غاری که خالی هر گونه شی یی باشه. البته ملودی و باباشم با خودم می برده ولی مثل انسان های اولیه زندگی می کردیم. خودمون بودیم و برگ دورمون. البته با یک شب خوابیدن فرداش این هوس بدوی از سرم افتاد !

اما به هر حال خدارو شکر که همه چی خوبه و من هم در حرکت و تلاطم و عاشق زندگی و عاشق این دوتا فرشته نازنین که باهاشون زندگی می کنم.

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ توسط توتم نظرات () |