معجزه زندگی

دخترکم امروز یک فصل از حضور قشنگ و بی نظیر تو در زندگی ما و در تمام وجود ما می گذره. سه ماهی که هر روزش واقعا برام مثل یک معجزه بود و هر روز وقتی چشامو باز می کردم و تو رو می دیدم که مثل یه فرشته زیبا کنارم خوابیدی مثل این بود که خدا  یک لبخند بزرگ زیبا به روی من می زد و من پر از شادی می شدم. توی کوچولو لذت هایی رو به من می چشونی که مخصوص تو هستن و احساساتی رو در من بیدار می کنی که برای اولین باره تجربه می کنم. ازت ممنونم ملودی نازنینم.

ماه سوم زندگیت ماهی بود که من هر روز شاهد بزرگ تر شدن تو بودم. تو واقعا هر روز چیز تازه ای یاد می گیری و بیشتر معنی زندگی رو می فهمی و بیشتر با ما ارتباط برقرار می کنی. حالا تو منو خیلی خوب می شناسی. اینو از لبخندهای دم به دمت به من می فهمم. لبخندهایی که وقتی نگاهت می کنم و وقتی صدات می کنم یا برات آواز می خونم بهم هدیه می دی. راستی سه روز پیش تو اولین خنده صدادار قهقهه ای رو زدی و من از کیف مردم، وقتی بود که داشتم لباست رو عوض می کردم و گردنت قلقلک اومد و کلی بلند خندیدی. چقدر صدای خندتو دوس دارم.

این ماه تو یه تغییر دیگه هم کردی که واقعا نمی دونم چی بگم که خوبه یا بد. برای من شاید سخت باشه ولی حتما برای تو خوبه کوچولو . پس منم باهاش کنار می یام. تو دیگه از شیشه شیر نمی خوری!! به عبارت دیگه حتی از دیدن قیافه شیشه شیر هم منزجر می شی و انقدر گریه می کنی که آدم دلش کباب می شه. البته شیر خوردن تو از شیشه به هفته ای یک بار محدود می شد که من مجبور بودم بدون تو جایی برم یا اینکه من و بابا دوتایی می رفتیم نامزد بازی و تو رو می ذاشتیم خونه مادرجون. اما هفته پیش که اینکارو کردیم، وقتی رسیدم پشت در صدای گریه های بی وقفه تو حالمو خیلی بد کرد و وقتی اون صورت ناز گریه ای و چشای قرمزتو دیدم که اشک ازشون سرازیر بود قلبم از جا کنده شد. تو فقط شیر مامانو می خواستی اونم کاملا بی واسطه و از تولید به مصرف! حالا دیگه من باید همه جا تورو با خودم ببرم. ولی خودمونیم خوشم می یاد که فهمیدی قضیه چیه و مطلبو خوب گرفتی و فرق اصل جنس رو با نمونه های تقلبی خوب فهمیدی!

دیگه این که کاری کردم که معتاد بشی! معتاد به طبیعت گردی. تو از طبیعت واقعا لذت می بری و من هر روزی که بتونم تورو می برم تو محوطه و از تو کریر درمیارم و بلغت می کنم و حسابی لابلای درختا و توی چمنا راه می ریم، پرنده ها و گربه هارو تماشا می کنیم، از بازی نور و سایه لابرگ های چنارهای بلند لذت می بریم و در حالی که قدم می زنیم من برات آهنگ هایی که می شناسی رو می خونم. در این لحظه های تو خیلی آروم هستی و با دقت نگاه می کنی و انگار داری این دنیای قشنگ رو با اون مغز کوچولوت حسابی تحلیل می کنی. اینطوریه که روزهایی که نمی ریم بیرون تو واقعا بی حوصله می شی و نق می زنی. تو دختر طبیعت گرد خودمی ومثل مامان دلت از خونه موندن می گیره. من قول می دم که هر روز تورو ببرم بیرون ملودی خانومی.

تو این ماه برای اولین بار تورو جلوی تلویزیون خوابوندم تا نگاه کنی و تو واقعا دوس داری و سرگرم می شی و می خندی. البته هنوز نمی دونی که این تصویرهای متحرک نورانی چی هستن اما به هر حال دوس داری. ولی من تا مجبور نشم تورو جلوی تلویزیون نمی ذارم و این کار بیشتر از نیم ساعت در روز نمی شه. چون نمی خوام که چشای نازت اذیت بشه.

خلاصه اینکه من یه مامان تمام وقتم و از این کار لذت می برم و تماشای لحظه لحظه بزرگ شدن تو برای من از هر کار و هر تفریحی لذت بخش تره و از اینکه من مسئول تربیت یک انسان هستم احساس افتخار و غرور می کنم.

نوشته شده در پنجشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ توسط توتم نظرات () |