معجزه زندگی

 

ملودی کوچیکم دیگه وارد دومین ماه زندگیش شده. حالا دیگه بدن ظریفش یه کمی تپلی شده و چروک هاش باز شده و وقتی که نگاهش می کنم دیگه دلم برای لاغری و ضعیفیش انقدر زیاد نمی سوزه. حالا لپ های خشگلش حسابی گرد شدن و پوستش هم کلی سفید شده. وزنش یک کیلو زیاد شده و 4 سانتی متر هم قد کشیده. لباسهای کوچولوی سایز صفر تازه داره خوب به تنش می شینه و دیگه آستین ها و پاچه هاش رو تا نمی زنیم و کلی تغییرات دیگه.

ده روز اول تولد ملودی مصادف با ده روز آخر سال بود. همانطور که قبلا هم نوشتم روزهایی که همیشه برای من بهترین روزهای سال بودن و امسال بهترین و هم چنین متفاوت ترین. توی این ده روز من خونه خودمون بودم و مامان جونم و بالی پیشم بودن. چند روز اول که به بهانه های مختلف باید می رفتیم بیمارستان برای چکاپ. روز پنجم هم که زردی ملودی بالا رفت و یک شب بستری شد. هنوز وقتی یادش می افتم که کوچولو و مچاله و لختی در حالی که به چشم هاش چشم بند زده بودن و تمام بدنش خشک و پوسته پوسته شده بود، توی اون مکعب شیشه ای زیر نور بود دلم خیلی می سوزه؛ دلسوزی از نوع خیلی مادرانه!!!

امسال تولد دخترکم انقدر اتفاق بزرگی بود که اصلا حال و هوای رسیدن سال نو و عید رو نداشتیم. تو اون ده روز بیشتر توجه من صرف کنار اومدن با شرایط جدید و آشنا شدن با کارهای اولیه مربوط بچه داری شد که هر کدومش برای من و بالی یه پروژه بود! ما سال نو رو در حالی آغاز کردیم که مامان جونم هم رفته بود و ما سه تایی یه خانواده کوچولو بودیم. امسال تحویل سال نصفه شب بود و ما از اونجایی که خیلی خسته بودیم و خواب و بیداریمون به  شیر خوردن ملودی  بستگی داشت، تصمیم گرفتیم که موقع تحویل سال بیدار نشیم و فردا صبحش مراسم عید رو برگزار کنیم. ولی انگار که دخترکم دلش می خواست در اولین تحویل سال زندگیش بیدار باشه و ده دقیقه مونده به تحویل سال بیدار شد و ما رو بیدار کرد و اینطوری شد که ما اولین نوروز سه نفرمون رو به شیوه ای کاملا متفاوت در حالیکه ملودی در آغوشم داشت شیر می خورد آغاز شد. تقارن ده روز دوم تولد ملودی با تعطیلات نوروز یک خوبی خیلی بزرگ هم برای من داشت و اون بودن بالی در کنار ما بود. امسال ما بیشتر از دو سه جا برای عید دیدنی نرفتیم و در عوض حسابی مهمون داشتیم و دوستان و آشنایان عزیز برای دیدن نی نی خانوم  اومدن و رفتن.

وقتی ملودی به دنیا اومد خانم دکتر در حالیکه هنوز تو اتاق زایمان بودیم به بالی گفت که تا دو سه روز دیگه خانمت دچار افسردگی بعد از زایمان می شه و باید خیلی هواشو داشته باشی. در مورد من یک هفته بعد چنین حالاتی بروز کرد که البته نمی تونم اسم این حالت رو افسردگی بذارم. بلکه حس عجیبی از عشق آمیخته با درماندگی بود. تا دیروز دختر و همسری بودی که در هر دو مورد اون کسی که مورد حمایت و توجه بوده تو بودی و حالا ناگهان موجود عزیزی از جنس خودت و بهترینت در آغوش داری که بیش از تصوراتت ناتوان و ضعیفه و برای برآورده شدن ابتدایی ترین نیازهاش به تو وابسته است. وقتی ضعف این فرشته تازه متولد شده رو می بینی، وقتی گریه می کنه، وقتی برای سیر کردن خودش و خوردن چند قطره شیر تو اون روزهای اول کلی سختی می کشه ، وقتی می بینی که حتی نمی نونه سرش رو تکون بده و هر طور که تو اونو بخوابونی می مونه، احساسات ناشناخته ای به آدم دست می ده. این آدم کوچولو از بهشتش به آغوش تو هبوط کرده و تو باید بتونی خاطره اون بهشت رو براش دوباره بیافرینی تا اون راضی و خوشحال باشه و بخنده. شاید حس مادری همینه . تو عاشق اون هستی و نگرانش هستی. خودت رو مسئول حفظ سلامت جسم و ذهن اون توی این دنیا می دونی و حتی مسئول ورود اون به این دنیا و فکر می کنی که آیا می تونی از پس انجام وظایف بزرگی که پیش رو داری بربیای؟ همه این فکرها و احساسات موجب می شه که موج بزرگی از غم به آدم هجوم بیاره بی اختیار اشک هات جاری بشه. آیا اگر واقعا پدر و مادر شاهد این ناتوانی فرزند تازه متولد شده خودشون نبودن، می تونستن انقدر زود عاشقش بشن و بی دریغ خواسته ها و نیازهاش رو برآورده کنن؟ در مورد من یک فکر و احساس دیگه هم باعث بروز این غمناکی می شد؛ در حالی که عاشق فرزندت هستی و می دونی که خدا بزرگترین نعمت دنیا رو بهت داده، ولی انگار که حس می کنی ورود اون به زندگیت به معنی خداحافظی با روزهای بی دغدغه زندگیه. نوستالژی عمیق نسبت به روزهایی که بی خیال و سبکبال به هر جا که می خواستی و در هر زمان که می خواستی می رفتی و هیچ موجود کوچولویی نیازمند حضور همیشگی تو در کنار خودش نبود. با ورود اون به زندگیم انگار که تازه از حال و هوای زندگی مجردی عبور کردم! چون زندگی دو نفره من و بالی انقدر با احترام به آزادی های شخصی مون بوده که هیچ وقت حس نکردم تاهل چیزی رو از من گرفته باشه.  یاد روزهایی افتادم که دانشجو بودم و شب بعد از گذراندن یک روز طولانی پر از کلاس و وقت گذرانی با دوستان می اومدم خونه، غذای گرم و خوشمزه مامان جون رو می خوردم و توی غار تنهایی خودم، تختم، می خزیدم و با بی خیالی در رویاهام غوطه ور می شدم و به خواب می رفتم. خوابی که می دونستم تا خودم دلم نخواد کسی منو از اون بیدار نمی کنه. در اون حالات شبه افسردگی بعد از زایمان، از اینکه دلم برای روزهای بی خیالی و رهایی از هر مسئولیتی تنگ شده بود، احساس عذاب وجدان و ناشکری می کردم. اما می دونستم که نباید این حس را داشته باشم . چون عمیقا نسبت به آنچه که حالا دارم احساس سپاسگذاری می کنم و این مرحله زیبا از زندگی رو  به خواست خودم و لطف خدا انتخاب کردم ومی تونم هر زمان که می خوام به خاطرات شیرین گذشته هم فکر کنم و از اون لذت ببرم. به هر حال من با خودم روراست بودم و اینها احساساتی بودن که در آغاز راه مادر شدن بر من وارد شدند و البته می دونستم که همه اونها گذرا هستند.

 

نوشته شده در یکشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ توسط توتم نظرات () |