معجزه زندگی

امروز اول تیر ماه ٩٣ هست. ملودی من سه سال و سه ماهشه و اولین روزش رو در مهدکودک الف تجربه کرده. جستجوهای من بالاخره به اینجا ختم شد، به امید آنکه ختم به خیر شده باشه و دخترم روزهای خوب و شادی رو اونجا بگذرونه. از روز قبلش که برای ثبت نام اومدیم ملودی برای ورود به مهد جبهه گرفت و موقع بازدید هم می گفت من تو نمیام و چسبید تو بغل ارسطو. بهش گفتیم باشه امروز نمی مونیم و می ریم فردا میایم. موقع اومدن هم بهش کلی بادکنک و پاستیل دادن و یه کمی حسش بهتر بود. امروز صبح هم دوباره می گفت من نمیام و می خوام خونه بمونم و یکی پیش من بمونه، من از مهد بدم میاد! بعد نیم ساعت که دید جدی داریم می ریم و خودشم حاضر بود گفت من از مهد خوشم میاد، از استخر رفتن تو مهد بدم میاد! من می خوام اول تو استخر ویلا شنا یاد بگیرم، بعدن برم اونجا. وقتی بهش گفتم من اصلن استخر ثبت نام نکردم تورو آرامش بیشتری گرفت. ساعت ٨:۴۵ از خونه رفتیم بیرون و ٩:٠۵ دم مهد بودیم. نمی دونم تو اون دل کوچیکش چی می گذشت، ولی من خودم هم یه چیزی تو دلم معلق بود. رفتیم طبقه پایین. خانم جوونی که مدیر اجرایی مهد هست ازمون استقبال کرد و ملودی رو برد داخل و بهش قول دادیم هر وقت که خواست می تونه بیاد و من رو ببینه. منم بیرون نشستم. از اینکه نمی دونستم مربیش کیه و الان کجا می ره حس خوبی نداشتم و هر لحظه هم منتظر شنیدن صدای گریه ش بودم. با رعنا جون ، خانم مسنی که مسوول اون طبقه بودن هم صحبت شدم. ملودی بعد از حدود بیست دقیقه اومد تا منو ببینه، خوب بود، دستاشو بهم نشون داد و گفت مامان خمیر بازی کردم ، باب اسفنجی درست کردم. زمان منو برد به عقب. روزی که برای اولین بار رفتم مهد و بچه ها دور یه سفره نشسته بودن و خمیر بازی می کردن ، منم نشستم و یه تلفن خمیری درست کردم، اون صحنه برای همیشه تو ذهنم روشنه، حالا دخترم اومده مهد و اولین بازیشم خمیر بازیه. ملودی رفت تو، حسم بهتر بود. دفعه بعدی با بغض اومد و دفعه سوم دیگه نمی تونست گریه شو نگه داره با اینکه سعی می کرد. کوچولوی من، یک ساعت جدا از من با کسایی که برای اولین بار می دید و تو یه محیط جدید، خودشو سرگرم کرده بود، ولی دیگه خیلی تحت فشار بود و اشک تو چشاش بود. برای روز اول کافی بود. خداحافظی کردیم و بعدش به خواست ملودی رفتیم پارک b2 . حسابی آب بازی و سنگ بازی کرد و فکر کنم آرامش گرفت. من و ارسطو تا شب خیلی هیجان داشتیم و ازش سوال می کردیم و جواب می داد. گفت مربیش مهربون بوده، گفت خمیر بازی و مهره بازی کرده و بعضی از بچه ها بازی نمی کردن. گفت نیکا خیلی کوچولو بوده و با دستاش اندازه ی یه نوزاد رو نشون می داد و ما شک کردیم که نکنه گذاشتنش تو کلاس کوچیک ترها! تا شب احساسات مختلفی داشتم، خوب و بد ، ملودی حس خوبی می داد و می گفت دوست داشته، خودم حس می کردم خیلی چیزا برام مبهمه و ارسطو هم به این حسم دامن می زد. گفتم فردا سعی می کنم خیلی چیزهارو بفهمم. ملودی شب رو خوب خوابید و این هم برام نشونه خوبی بود. دومین روز ملودی در مهد : صبح ساعت هفت نشده بیدار شدم، حس روزهای مدرسه رو داشتم. ملودی رو هم هشت و ربع بیدار کردیم،می گفت نمی رم مهد کودک و می خوام تا شب بخوابم. خلاصه با کلی چانه زنی ساعت هشت ونیم راهی شدیم. امروز راحت تر از قبل رفت داخل . منم آرومتر بودم، وقتی رسیدیم یه خانوم جوونی داشت با خانم امیراحىدی مدیر مهد شهرزاد درباره یه بچه ای حرف می زد، خیلی آگاهانه و با دلسوزی درباره اون بچه حرف می زد، بعد فهمیدم که اون نیاز جون مربی ملودیه. خیلی حس خوبی بهم داد. فهمیدم که خانم جوونی که بچه هارو می بره تو فریال جون مدیر اجرایی مهده که فوق لیسانس مدیریت داره و اون هم خوب و باشخصیت بود. در کل امروز خیلی انرژی مثبتی بهم دادن. امروز ملودی بعد از یک ساعت با بغض و اشک تو چشاش اومد و بغضش شکست و گریه کرد. گفتم برو اسنک بخور و بیا، با گریه رفت و با گریه برگشت و دیگه اومدیم و دوباره رفتیم پارک b2 . امروز سومین روز ملودی تو مهد بود. از صبح که بیدار شد شدیدتر از دو روز قبل گفت که مهد نمی رم، حتا تو ماشین. اونجا هم که رسیدیم چسبید به من و نرفت. منم بی محل مشغول کتاب شدم . بعد از چند دقیقه به رعنا جون گفتم می شه بگید مربیش بیاد و اونم نیاز رو صدا زد. نیاز هم با روی خوش سعی کرد ملودی رو ببره ولی در نهایت یه جورایی با گریه و بر خلاف میلش رفت تو . صدای گریش رو هم می شنیدم که می گفت می خوام برم پیش مامانم ولی حسم بد نبود چون به مربی هاش اطمینان کرده بودم. امروز یک ساعت و نیم بدون اینکه وسطش بیاد بیرون اونجا بود. بعد گفتن دیگه ببرش. صدای فریال رو می شنیدم که بهش می گفت با خنده برو پیش مامانت و ملودی هم با خنده اومد بغل من و گفت مامان شن بازی کردم. از اونجا رفتیم دفتر بابا. از همین حالا دارم اثرات مثبت استقلال رو تو رفتارهاش می بینم. بعداز ظهر تو خونه بهم گفت مامان اون مربی مهربون که اسمش مثل پیازه منو تنهایی برد تو حیاط و شن بازی کردیم. معلوم بود که بهش چسبیده این کار . منم خیلی خوشم اومد از این حرکت. اونجا باهاش حرف زده وسعی کرده آرومش کنه. چهارشنبه چهارمین روز ملودی در مهد براش سخت تر از روزهای دیگه گذشت ،از صبح گفت نمی رم و اونجا هم با گریه و به زور رفت تو. یک ساعت به روش های مختلف سعی کردن سرگرمش کنن ولی صدای مامان گفتنش رو می شنیدم، بعد از یک ساعت خودش گریه کنان دوید سمت در و درو باز کرد و پرید تو بغل من. بی تاب تر از روزهای قبل بود و خیلی گریه می کرد و اصلن حاضر نبود برگرده تو . می گفت: مامان قول می دم که فردا سعی کنم بیام، قول می دم، سعی می کنم. بالاخره هم با قولی که من و فریال ازش گرفتیم که فردا با لبخند بیاد از مهد اومدیم بیرون. تو راه بهم می گه: مامان یه جایزه به من بده، پاستیلی ، پارکی! می گم چرا؟ می گه چون قول دادم فردا گریه نکنم! قربونت برم که قولت نسیه ست و جایزه شو نقد و پیش پیش می خوای ؛) دوباره رفتیم پارک b2. اونجا خیلی آرامش بخشه، امروز فهمیدم که اون پارک رو یکی از ساکنین اون بلوک به صورت ناشناس هزینه ی ساختش رو پرداخت کرده برای بچه ها . امیدوارم اون آدم هم همیشه در آرامش باشه. ظهر تو خونه بهش گفتم: ملودی می خوای حالا که مهد می ری دیگه مهر من نری؟ سریع واکنش شدید نشوند داد که: نه! من می خوام برم، من اونجارو خیلی دوست دارم مامان. بعدش هم زودتر از همیشه اومد کنار من دراز کشید و گفت: می خوام بخوابم که سرحال باشم و برم مهرمن بازی کنم. خیلی جالبه برام که از وقتی مهد می ره و اونجا غریب بودن رو تجربه کرده، عاشق مهرمن شده و اونجا هم که می رسه بدو می ره تو. اونجا با خاله نازی مشورت کرد، گفت یواش یواش مارو ازش بگیر که با اونا بد نشه. امروز پنجمین روز ملودی در مهد بود. پنج شنبه ها مهد چندان رسمیتی نداره، آموزش خاصی ندارن، بچه ها کم هستن، نظافت کلی می کنن و البته یه مربی با بچه ها هست که بازی می کنن و آهنگ می زارن و می رقصن. ملودی امروز رو قولش وایستاد و حتا اگر هم نمی خواست بره تو، هیچی نگفت و بدون چونه رفت تو و خبر خوب اینکه بعد از دو ساعت و ربع، خودم به فریال گفتم اگر موافقی ملودی رو صدا کن و اونم اینکارو کرد. ملودی اول فکر کرد فقط قراره منو ببینه و برگرده تو، بهش گفتم می خوای بریم؟ با شادی و خنده و روحیه خوب گفت آره و دوید تو بغل من. همه موافق بودیم که خلوتی امروز مهد تو آرامش ملودی و موندنش خیلی موثر بوده و همه مون راضی بودیم. امروز در باز و وقتی برای خوردن اسنک رفته بودن من صدای ملودی رو می شنیدم که با مربیش حرف می زد و معلوم بود راحت و صمیمی شده، می گفت: من غذامو تا ته می خورم، اصلنم تو مهد گریه نمی کنم.شنیدن صدای شاد و راحتش منو غرق شادی و آرامش کرد و از اینکه الان اینجا هستیم از خدای مهربونم سپاسگزارم.
نوشته شده در پنجشنبه ٥ تیر ۱۳٩۳ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ توسط توتم نظرات () |