معجزه زندگی

امروز 22 اسفند ماهه و سه روز قبل یعنی 19 اسفند ملودی من سه ساله شد. یه سه ساله ی شیرین دوست داشتنی که تمام دنیای منو مال خودش کرده. برای من که تولد تو مبارک ترین اتفاق روزگارمه. برای تو هم مبارک باشه دخترم.

امسال خواستم مهمونی تولدش رو با دوستاش بگیرم، با بچه هایی که ملودی اونها رو می شناسه و ارتباط خوبی داره و بیشتر می بینه. البته بعد از مهمونی از دعوت نکردن بعضی از دوستای خودم یه کم ناراحت بودم ولی به هر حال تصمیمی بود که گرفته بودم و خب شکر خدا به ملودی هم خوش گذشت. تولد بازی برای ملودی از یکی دو روز قبلش شروع شده بود، وقتی خونه رو تغییر دکور می دادیم و تزیین می کردیم و بادکنک و ریسه های تولد می زدیم . ملودی برای همه ی اینا خیلی ذوق می کرد و همش می گفت: «واااااااای چقدر خونمون قشنگه. وااااااای ماه اسفند شده، تولد منه. » «مامان چرا خونمون رو انقدر قشنگ می کنیم؟» و وقتی من هر بار می گفتم برای تولد تو عزیزم ، احساس افتخار و شادی رو تو صورتش می دیدم.

صبح تولدش هم از هیجان زود از خواب بیدار شد. نازنین و مامان بزرگ و بابا ارسطو و من همگی با هم مشغول تدارکات بودیم. ملودی هم خیلی خوشحال بود و عکس العمل های خیلی جالبی داشت. اما جالب ترین و هیجانی ترینشون وقتی بود که من براش یه کم کالباس بردم تا بخوره! آخه اولین بار بود که تو خونه ی ما کالباس خریده می شد و همیشه ممنوع بوده. وقتی اونو دست من دید باورش نمی شد. کلی از خوشحالی بالا و پایین پرید و گفت: آخ جون کالباس! وااای کالباس! طفلی بچم. آخه این غذاهای ناسالم چه سری دارن که فقط کافیه کسی اونارو بچشه، دیگه کارش تمومه و تا آخر عمر اسیرشونه.

یکی دیگه از چیزایی که خیلی براش ذوق کرد بادکنک ها بود . از لحظه ی اول که ارسطو شروع به فوت کردن کرد تا دونه ی آخرش خوشحالی کرد. دیدن حال خوبش همه ی خستگی های منو و گلو درد شدیدم رو که مقدمه ی سرماخوردگی اساسی بود، کمرنگ می کرد.

بعد از ظهر هم با اینکه خوابش می اومد ولی از هیجان نمی خواست بخوابه اما خب به هر حال خوابوندیمش تا سرحال بشه.

قبل از رسیدن مهمونا و بیدار شدن ملودی، فرصتی پیش اومد تا عکاسمون لیلا جون کلی عکس دونفره از من و ارسطو بندازه. چند تا هم عکس با ملودی انداختیم. خلاصه مهمونا اومدن. اولش مهمونی سرد بود و هر کاری می کردم کسی تکونی به خودش نمی داد. کیک رو قبل از شام بریدیم. اومدن کیک هیجان و شوری به مهمونی داد. کیک تولد دلقکی که اومد تو خونه و رفت رو کابینت ملودی هم پشت سرش رفت رو کابینت و دیگه تا انهدام کامل کیک ازش جدا نشد! کیک هم یکی از چیزای خیلی هیجان انگیز برای ملودی بود. اولش که هنوز شمع نزاشته بودیم و کیک رو کابینت بود خودش می گفت: «فقط از پشتاش با انگشت برمی دارم که خراب نشه» . ولی بعد از اینکه خیالش راحت شد که شمع فوت کرد و دیگه شلوغ و پلوغ شد و کسی کاری به کارش نداشت، با نیکا دوتایی تا مچ رفته بودن تو کیک! خلاصه با دلقک حسابی کیف کرد و از خامه های رنگیش خورد و مالید به سر و صورت خودش.

بعد از کیک هم دیگه بچه ها موتورشون گرم شده بود و مشغول بازی شدن و همش از پله ها بالا و پایین می رفتن و تو اتاق ملودی بازی می کردن.


ملودی زودتر از تموم شدن مهمونی بی حوصله شده بود دیگه و احساس خستگی زیادش اخلاقش رو حسابی قشنگ کرده بود. دیگه نه حاضر بود عکس بندازه و نه هیچی. بعد از رفتن مهمونا، پدر جون و دایی جواد و عمو پرویز و عمو ارسلان و عمو یاسر اومدن و یه کم هم خانوادگی جشن گرفتیم و ملودی هم در همون لحظات اومد بغل من و در حالیکه که من با آهنگ رقص تکونش دادم مثل یه فرشته تو بغل من خوابید.


من هم آخر شب از خستگی و بی خوابی و  سرماخوردگی راهی درمانگاه شدم و هنوز که یک هفته می گذره همچنان سرماخورده هستم. ملودی هم البته یه کوچولو مریض شد. ولی شکر خدا به شدت من نبود و دو سه روزه خوب شد حالش.

خیلی دوس داشتم یه مهمونی خانوادگی هم تو ویلا بگیرم این هفته و فامیلامون رو دعوت کنم و شادی سه ساله شدن دخترم رو با اونا هم جشن بگیرم. اما خب مریضی و ازدحام کارهای آخر سال این اجازه رو بهم نداد.

ملودی عزیزم؛

به هر حال کم و زیاد جشنمون رو گرفتیم. چیزی که برای من باعث برپایی جشنی همیشگی در قلبمه، داشتن دختری مثل توست؛ داشتن خورشیدی که هر روز آسمون خونه مارو روشن می کنه، داشتن گلی که عطر و رنگش همیشه مارو غرق زیبایی و خوشحالی می کنه. ممنون که هستی و ممنون که انقدر خوبی. ما هم با تمام توان تلاش می کنیم تا برای تو خوب و مهربان باشیم و تو رو در مسیر درست رشد و زیبایی قرار بدیم. تا کمکت کنیم گوهرهای وجودت رو یک به یک بیرون بکشی و به بهترین شکل تبدیل کنی و برای خودت و برای ما و برای اطرافیانت و برای دنیایی که توش زندگی می کنی منشا نیکی و شادی باشی.

خدایا ؛

هر وقت که فکر می کنم تو منو لایق دونستی تا چنین نعمت بزرگی بهم بدی، با تک تک سلول های وجودم غرق سپاسگزاری از تو می شم. کمکم کن همونطور که تو این سه سال همیشه کردی و همیشه بودی تا ما وسیله ای برای محافظت از ملودی و رشد و بالیدن او باشیم.

خدایا؛

از روزی که مادر و پدر شدیم، دیگه تا ابد و تا ته روزگار دیدن سلامتی و شادی دخترمون بزرگترین آرزوی ماست. این نعمت بزرگت رو بر ما ببخش . بر ما و بر تمام کسانی که پدر و مادر هستن.

نوشته شده در پنجشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٢ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ توسط توتم نظرات () |