معجزه زندگی

 

ملودی زیبای زندگی ؛ صدای قدم های سه سالگی رو می شنوم. یک ماه دیگه سه ساله می شی در حالیکه هرقدر از شیرینی تو بگم، کم گفتم. حرفهات، صدات، جست و خیزت، قصه ها و شعرهات، صورت قشنگت، موهای نازت، مهربونیت، عشق ورزیدنت، شور و شوقت برای زندگی و اون جوری که دنیا رو می بینی؛ کودکانه، عجیب، نزدیک به اصالت آدم، پاک و بی غش.

ترانه ی شیرینم؛ بهترین حس زندگی در آغوش کشیدن و بوسیدن توست، تا همیشه ی همیشه.

امروز می خوام برات از چیزایی بگم که توی زندگیت دوست داری، از غذا گرفته تا بازی و موسیقی. بدونی که در چنین روزهایی زندگیت از چه چیزهایی رنگ می گرفت و پر هیجان و زیبا می شد.

تو چه غذاهایی دوس داری؟ پیتزا ، لازانیا، میگو سوخاری، ماکارونی، آبگوشت، سبزی پلو ماهی، سوپ جو و ماهیچه از غذاهای مورد علاقه ی تو هستن. اینارو با کیف و لذت می خوری. نوش جونت.

موسیقی مورد علاقه ی تو؟ خب واقعیت اینه که من تمام کارهای موسیقی کودکی رو که فکر می کنم ارزش شنیده شدن دارن برای تو می خرم  و همیشه توی ماشین فقط صدای آهنگهای کودکانه رو می شنویم. اما در راس همه ی اونا، چیزی که دوساله هست و هیچ وقت تکراری نمی شه و تو همیشه اونو می خوای، لطف تمبک هست. موسیقی ایرانی همراه با معرفی سازها و دستگاه هر آهنگ و شعرهای بامزه در دستگاه های ایرانی. و از بین همه آهنگ های اون دو تا سی دی هم خورشید آمد و ننو رو بیشتر از همه دوست داری و خودتم اونارو حفظی و همیشه از من هم می خوای که اونارو برات بخونم. این سی دی ها سبب شده که تو تمام سازهای ایرانی و صداهاشون رو بشناسی. آهنگ خورشید آمد با تنبور نواخته می شه. الان چند ماهه که تو می گی مامان من می خوام تنبور بزنم. اوایل فکر می کردم که همین جوری می گی. ولی وقتی دیدم نظرت عوض نمی شه و همیشه اینو می گی و همیشه با عشق اونو گوش می دی فهمیدم که راس می گی. من بی صبرانه منتظر روزی هستم که تو برای ما تنبور بزنی عزیزم.

چند روز قبل خواستم برات معنی اسمتو بگم. یکی از ترانه های لطف تمبک رو ساده و بدون آهنگ برات خوندم و تو با تعجب منو نگاه کردی. بعد گفتم حالا بهش ملودی می دم و اونو همونجوری که می شناختی آهنگین برات خوندم. خیلی برات جالب بود. حالا همش می گی مامان یه آهنگ بدون ملودی بخون. بعدش با افتخار می گی: حالا من بهش ملودی می دم، با ملودی بخون. و وقتی می خونم کیف می کنی. و از اینکه اسمت ملودی هست چشات برق شادی می زنه!

یکی دیگه از آهنگای لطف تمبک که حفظ هستی و برای ما می خونی، مارمولک شکمو هست:

مارمولکه تو آفتاب/ خود را زده بود به خواب/ هر پشه ای می جنبید/ با زبانش می بلعید/ گفتم تو با این لاغری / چه دله ای، چه پرخور/گفتش می خوام روزی بشم/ مثل جدم دایناسور!

و اینم خورشید آمد که همیشه هم تا می رسه به این آهنگ می گی مامان زیادش کن:

خورشید آمد، خورشید آمد، نور و روز و امید آمد/ برخیز از جا،برخیز از جا،روزی خوشتر از عید آمد/ هشیار و بیدار و بینا، برخیز و برخیز و برپا/ شیرین کن با شور شادی، دیروز و امروز و فردا را.

 

بازی هایی که خیلی دوس داری؟

و اما بازی! به قول یکی از شعرهای همین تمبک جونت که: بازی واسه بچه چیه؟ کار، کار، کار!

یعنی وقتی تورو می بینم که چطور در تمام لحظات بیداریت بدون وقفه مشغول بازی هستی و با چه عشق و شوری این کارو انجام می دی واقعن می فهمم که بازی کردن جدی ترین کار دنیاست. دنیاهایی که تو بازی هات می سازی، چیزهایی رو که یاد گرفتی تمرین می کنی، علاقه ها و ترس هات رو نشون می دی، احساساتت رو بروز می دی، رابطه ت رو با ما و دیگران تجزیه و تحلیل می کنی، مهارتهای کلامی و فیزیکیت رو تقویت می کنی و بسیاری چیزهای دیگه که شاید رخ می ده و من نمی دونم، همه و همه برای من بسیار جالب و دوست داشتنی هستند. و خیلی خوشحالم که تو بازی کردن رو به همه کار مثلن دیدن تلویزیون ترجیح می دی.

تو همه جور بازی می کنی ولی در حال حاضر بازیهات از یک جنبه بسیار قوی هستند و همه بازیها رو به اون سمت پیش می بری و داستان سرایی هست. تو دختر قصه گوی منی. از صبح تا شب یک ریز حرف می زنی و شخصیت پردازی می کنی و داستان درست می کنی. دنیاهای شیرین و بامزه با شخصیت هایی که دوست داری می سازی و کارهایی که دوس داری انجام می دی. به همین خاطر اسباب بازی های محبوبت این روزها عروسک های نرم و پولیشی حیوون ها و کاراکترهای کارتونی هستن که توی جعبه اسباب بازیت هستن و معمولن در تمام طول روز بیرون هستن و باهاشون مشغولی. البته برای قصه گویی هات حتمن هم لازم نیست خود اون کاراکتری که می شناسی رو داشته باشی. مثلن چند وقت قبل من برات سی دی های خونه مادربزرگه رو گرفتم که مال زمان بچگی خودمون بود و چون خیلی کار قوی و خوبی بود فکر کردم که خوشت میاد. چند قسمتی از اولش رو دیدی، تا قسمتی که هاپوکومار وارد ماجرا می شه. بعدش انگار یه جورایی از اون عروسکه خوشت نیومد یا ترسیدی که دیگه نخواستی ببینیش. الان شاید دو ماهی می شه که سی دی رو نگاه نمی کن، ولی مادبزرگه و مخمل و هاپوکومار و نوک سیاهو نوک طلا و نبات و آقا حنایی و گل باقالی خانوم از صبح تا شب تو زندگی ما هستن. یه اسب پونی داری که نرمهو سوارش می شه، اون مادربزرگه ست. یه سگ داری که اسمش و گزاشتی هاپوکومار و یه گربه که مخمله و همینطور بقیه. اگر اسباب بازی هم نداشته باشی و حتا فقط چند تا سنگ ریزه داشته باشی باز هم بهشون شخصیت می دی و همین بازی رو می کنی. البته نقش من هم تو این بازی های کلامیت زیاده. چون خیلی وقتا اون کسی که باید به جای همه اینا حرف بزنه منم. تو خودت رو هم جای بعضی از اونا می زاری، مثلن مخمل می شی و می خوای که من مادر بزرگه باشم. حالا دیگه شروع می شه: مامان من مخمل تو مادر بزرگه، من حصیر جوجه ها رو برداشتم تو چی می گی؟ حالا من چی میگم؟ تو چی می گی؟ من چی میگم؟ ....................و گاهی دیگه فک من نای حرف زدن نداره! این بازی شامل کاراکترهای باب اسفنجی هم می شه: مامان من باب اسفنجی، تو پاتریک، بیا بریم شکار عروس دریایی. حالا اختاپوس چی می گه؟ آقای خرچنگ چی می گه؟ مشتریا چی می گن؟..........قشنگم باید برم تو نقش و صدای خودشونو دربیارم وگرنه تو شاکی می شی.

آخرین ورژن این باز یهای کلامی که بین من و تو هست از دو هفته قبل شروع شد که تو سرما خوردی و من برای اینکه به خوب شدنت کمک کنم و تو رورحیه بگیری و در ضمن چیزای مفید بخوری، گفتم که الان برات شیر گرم میارم بریزیم رو سر ویروسا تا ضعیف بشن و دیگه نتونن تو دماغ و گلوی تو شیطونی کنن و تو قوی بشی. جونم برات بگه که تو آنچنان از ماجراهای این ویروس ها خوشت اومد که دیگه تا این لحظه بچه ویروسا و مامان و باباشون همیشه و همه جا کنار ما هستن! مامان من میوه خوردم بچه ویروسا چی می گن؟ مامانشون چی می گه؟ بچه ویروسا چی می گن؟.........من جیش کردم بچه ویروسا چی می گن؟ من لباس تمیز پوشیدم بچه ویروسا چی می گن؟ من مسواک زدم بچه ویروسا چی می گن؟

این سبک بازی رو تو با مامانی و بابا هم داری. به مامانی که می رسی، بچه های مامانی که تخیلی هستن میان تو بازی و وقتی با ارسطو هستی، آقاها و خانومایی که با بچه هاشون اومدن کنسرت موسیقی تو می شن سوژه. بابا آهنگ قطع شد، آقا خانوما چی می گن؟؟؟بچه هاشون چی می گن؟؟؟

یه مدل دیگه هم قصه گویی داریم که مخصوص قبل از خواب هست. راستی تو دیگه تو اتاقت نمی خوابی و بالاخره کشف کردی که تخت مامان و بابا، اونم دقیقن وسط اونا بهترین جای خواب دنیاست!

آره، قصه گویی، اینطوری تو یه موضوع انتخاب می کنی ، مثلن می گی ساعت کوچولو، بعدش با هم یه قصه در موردش می سازیم، یه جمله من و یکی تو. اولا چیزایی که می گفتی شاید خیلی به موضوع ربط نداشت ولی الان می تونی حرفات رو با موضوع و با چیزی که من گفتم بیشتر هماهنگ کنی و به نظرم این بازی خیلی جالبی برای پرورش خلاقیت و تخیل هست.

از این سبک بازی ها که بگذریم تو به پازل درست کردن و ساخت و ساز با لگو و بلاک و خمیر بازی هم علاقه مندی. برای نقاشی خیلی وقت و حوصله به خرج نمی دی و چند تا خط که می کشی بعدش ترجیح می دی با خود ماژیک ها قصه بگی.

یه زمانی از روز رو هم بازی های هیجانی می کنیم با هم. دنبال هم دویدن و گرفتن همدیگه و رقصیدن و از این جور کارها هم سبب خنده و شادی تو می شه.

باز هم میام و می گم از تو. زود ;)

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ توسط توتم نظرات () |