معجزه زندگی

ملودی عزیزم؛ این روزها:

تو از اینکه تو کارهای خونه مشارکتت بدم و بهم کمک کنی بیش از هر کار دیگه ای لذت می بری. خب منم تا جایی که بشه زمینه شو فراهم می کنم. مثلن اگه می خوام سبزی خرد کنم چند تا هم به تو می دم که خرد کنی . یه بار لپه دادم بهت که پاک کنی و تو هم خیلی خوب همه دونه های رنگی و اضافیشو جدا کردی. با چاقویی که تیز نیست برای غذا قارچ خرد می کنی. گردو می شکنی و بعدش با کیف می خوری. اگر دوس داشته باشی تو کاری کمک کنی می گی: « مامان اگر تو تنهایی انجام بدی خسته می شی ، بزار منم کمکت کنم!» یاد گرفتی با جارو شارژی خرده های نون و غذا رو از رو فرش جارو کنی. همه این کارها به تو احساس لذت فوق العاده ای می ده و علاوه بر اینکه دوس داری ما کلی ازت تعریف کنیم، خودت هم این کارو می کنی: « آفرین ملودی که برامون غذا پختی»

چند روز پیش برای اولین بار بهت اجازه دادم آدامس بخوری. تو که باورت نمی شد با ذوق اونو تو دهنت گذاشتی و شروع کردی به مکیدن و تجربه کردنش. با افتخار راه می رفتی و می گفتی: «خییییییلی خوبه آدامس. خیلی دوس دارم آدامس بخورم. » بعدش دیدم رفتی و کلت رو کردی تو مبل و وقتی آوردی بالا چشات برق شیطونی می زد و آدامست رو قورت داده بودی. بعدش هم خودت گفتی: « قورت دادم مامان. وقتی بزرگتر شدم برام یه عاااااااالمه آدامس بخر که قورت ندم دیگه» عااااااااااشقتم

کلاس موسیقی مادر و کودکمون در آموزشگاه ودا همچنان ادامه داره و الان دو جلسه هست که یه جای جدید هم می ریم به نام موسسه مهر من. اینجا هم بازی مادر و کودک هست هفته ای دو جلسه. تو خیلی خوشت اومده و بیشتر از دفعات قبل که می بردمت این جور جاها استقبال کردی. نمی دونم به سن مربوطه یا به کلاس. خیلی هم خوب تو برنامه های کلاس مشارکت می کنی و به حرفای مربی گوش می دی و در کل من راضی هستم.

دلت یه خواهر یا برادر می خواد! رفتی کفشای تابستونیت رو برداشتی که بپوشی. هر کار کردی نشد چون برات کوچیک بود. آخرش گفتی : « اینارو نگه می دارم اگر یه خواهر کوچولو داشتم بهش می دم بپوشه. لباسامم بهش می دم. بهش اینگیلیسی هم یاد می دم. براش کتابم می خونم. اگر مامان بالا بود و نی نی  خواست بره طرف گاز من اجازه نمی دم بهش. براش تو شیشه بزرگ شیر درست کن من همه رو بهش می دم می خوره » واقعن این احساس مسؤلیتی که نسبت به شرایط نادیده داری برام خیلی جالبه. تو فقط دو سال و هشت ماه داری و هیچ آدم نزدیکی نداریم که دو تا بچه این سنی داشته باشن که این روابط رو ببینی. همه رو از تو کتابا یاد گرفتی . خودم هم خیلی دلم می خواد شرایط انقدر فراهم باشه که بتونیم این خواسته تو رو عملی کنیم عزیزم. تو بهترین خواهر دنیا خواهی بود.

بیش از قبل عاشق بابا شدی. دوس داری همش با اون باشی. دیروز عصر دوتایی با هم رفتید پارک و بعدش هم با هم دیگه رفتید شام خوردید. خیلی بهتون خوش گذشته بود. برات خوشحالم عزیزم که چنین بابای خوبی داری و از خدا می خوام سایه اون و عشق پاکش همیشه بالای سرمن و تو باشه.

نوشته شده در شنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٢ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ توسط توتم نظرات () |