معجزه زندگی

 

یه بسته پفک نمی دونم از کجا تو خونه ما پیدا شد! آخه پفک جزء معدود چیزهایی هست که خوردنش در خونه ما و برای ملودی ممنوع هست و اون هم عمیقا فکر می کنه که چیز بدیه. ولی خب همون یکی دوباری که خورده زیر زبونش حسابی مزه کرده و خیلی دلش می خواد بخوره. بهشم می گه: توفک!

خلاصه این توفک رو تو کابینت دید و چشاش برق زد. نیکا و مامانش هم خونه ما بودن. اول گفت: مامان توفک بده نباید بخوریم. و بعد در حالی که چشم ازش برنمی داشت گفت: اشکال نداره اگر یه ذره یه کوچولو بخورم؟؟؟ چون غذاشو خورده بود و دیدم خیلی دلش می خواد یکم براشون ریختم. دوتایی افتاد به خوردن و قبل از اینکه به دقیقه برسه تمومش کردن و دونه آخرش رو از هم می قاپیدن. بعدش ملودی دوباره گفت: مامان می شه یه کم برام بریزی نگاش کنم؟ نمی خوام بخورم که فقط می خوام نگاش کنم! منم براش یه کم دیگه ریختم. یه خورده نگاش کرد و گفت: مامان نمی خوام بخورمش که فقط می خوام لیسش بزنم!!! یعنی دیگه دلم براش غش رفته بود. گفتم: باشه عزیزم حالا این یه بار که تو خونمون هست بخور. با خیال راحت خورد و دوباره گفت: می شه بازم برام بریزی لیس بزنم؟؟

نوشته شده در یکشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٢ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ توسط توتم نظرات () |