معجزه زندگی

این ملودی و اون دوستای نی نی ساتیش هستن که چند وقت پیش با هم رفتیم پارک ملت و خیلی خوش گذشت. منم این عکس رو به عنوان یادگاری از اون قرارمون برای بچه ها درست کردم.

جلوی تصویر: مایا (ملودی بهش می گه «یه دونه مایا.» فکر کنم چون فهمیده دو تا مایا داریم) ملودی سمر برسام

وسط تصویر: سارا و کیان

عقب تصویر: رایان و اون یکی مایا

 

اینم خودمون

ملودی و ملینا دختر خاله هومان در تولد هومان پسر دوست و همسایه مون. ملودی و ملینا محو رقص هومان هستن در این لحظه.

بعد از دو هفته هنوز که از دم در هومان اینا رد می شیم ملودی ذوق می کنه و دست می زنه و می گه «توید هومانه»

ملودی در حال خوردن ذرت در مزرعه پدر جون و به قول ملودی «مزیعه مت دانل» (مزرعه مک دونالد) کلی روش کار کردیم و جدیدا می گه مزرعه په په جون.

کلا ما با آقای مک دانلد و گاو و گوسفنداش زندگی مسالمت آمیزی داریم و ایشون انگار که هر روز با ما هستن بس که ملودی اسمش رو میاره و با دیدن هر سبزه ای و هر حیوونی و هر عکسی از مزرعه و باغ برای آقای مک دانلد ذوق می کنه.

(متاثر از سی دی بیبی انیشتین)

خاله مریم از این تریبون درخواست می کنم که  قول بدی یه روز بچه م رو ببری امریکا پیش نوادگان این آقاهه تا چن وقت تو مزرعه شون زندگی کنه

اینم ملودی مظلوم فردای روزی که واکسن 1 ماهگیش رو زده و در حالیکه نمی تونه پاش رو تکون بده کشون کشون اومده پای اسباب بازی هاش و به قول خودش «ای یا ای یا بازی» .( بر اساس شعر old mcdonaldبه اون آسیابه و خونه هه می گه. چون گاو و گوسفندم دارن و یعنی اونجا آسیابه آقای مک دانلده!!!! می گم که بهتون !)

ملودی من این روزها بسیار به بازی های نمایشی و داستانی که با هم می کنیم علاقه مند شده. به طوری که واقعا دلش نمی خواد من 5 دقیقه هم از کنارش بلند شم. حتی حاضر نیست بیرون از خونه بریم. چشاشو که باز می کنه می گه بریم پایین بازی و واقعا از بازی با این خونه و آدمک هاش سیر نمی شه. شاید تا به حال قریب به 200 ساعت ما با این بازی کردیم. البته کلی عروسک و حیوون ریزه میزه دیگه هم تو بازی میاریم. حتی مجسمه های کوچولوی تزیینی رو. و با لگوها هم براشون خونه می سازیم.

این روزها احد آقا سوپریمون هم نقش پر رنگی در زندگی ما داره. چون اصل بازی ملودی حول این محور می چرخه: «نیکا(اون دختر کلاه داره) بسکوییت بخره» و من می شم احمد آقا و نیکا روزی صد بار می یاد و از من بیسکوییت و بستنی می خره!حالا جالبه که خودش اصلا بیسکوییت دوست نداره و نمی خوره.

ملودی من قربون این بازی کردنات بشم مامان جونی. قربون حرف زدنات بشم که دیگه من انقدر جوابتو می دم گاهی خسته می شم و کم می یارم و می خوام دو دقه بازی نکنم. تو هم زود می فهمی و سرم داد می زنی که« بازی! بازی!»

همیشه سر حال باشی و شادمانه بازی کنی عشق کوچولوی من. پا به پات میام تو دنیای قشنگت عزیزم.

نوشته شده در دوشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ توسط توتم نظرات () |

سلام و اول از همه چند تا عکس از سفر اصفهان که به استثنای داستان پست قبلی به هممون خوش گذشت:

ملودی با کلاه بابانؤل دست بافته خانوم ارمنی در کلیسای وانک

ملودی در حال آب بازی دور از چشم مامانش تو حوض میدون نقش جهان

  وسایلی که از توی اتاق جمع کرده و برده به بالکن. آخه طفلی چون خونه خودمون بالکن نداره بالکن اتاق هتل خیلی براش جذاب بود و همش می خواست بره اونجا

باغ پرندگان

ملودی نشسته بر کف زمین- محله جلفا

از هم باغ پرندگان. روی دیوار نمونه های کوچیک بازسازی شده از یک خونه روستایی

دخترم تو تا چند روز دیگه 18 ماهه می شی و این روزها چیزی که خیلی در موردت جالب و شیرینه حرف زدنت و سرعت بالای پیشرفت کلامیت هست. تو تقریبا اسم تمامی اشیا دور و برت رو توی خونه و جاهایی که می ریم می دونی به علاوه اسم همه اسباب بازی هات، حیوانات و پرندگان مختلف توی کتابها و کارتهات و اسم کاراکترهای کتابهات و سی دی هایی که می بینی وآهنگ های مورد علاقه ت و اسم ماشین افراد دور و برت و خلاصه خیلی چیزهای دیگه. و نکته مثبتش اینجاست که خیلی به حرف زدن علاقه داری و از تمام چیزهایی که می دونی استفاده می کنی. البته بیشتر وقتی فقط خودمون هستیم. شاید با دامنه لغاتی شامل 200 کلمه در طول روز با ما ارتباط برقرار می کنی و هر روز هم کلمات جدیدی به اونها اضافه می کنی. برخی کلمات رو با یک بار شنیدن به حافظه می سپری و بعضی وقت ها می شنوم که اونارو زیر لب با خودت تمرین می کنی. از فعل ها هم توی حرف زدنت استفاده می کنی البته گاهی با ضمایر اشتباه . برای گفتن جمله هات همه کلمات و گاهی فعل جمله رو استفاده می کنی ولی هنوز بیشتر مثل ربات جدا جدا کلمات رو ادا می کنی که خیلی شیرین و با مزه ست . بعضی از حرفهای تو:

امشب که خونه مامانی بودیم منو بردی توی انباری و به برنج هایی که دفعه قبل از توی ظرف بیرون ریخته بودی اشاره کردی و گفتی: پولو ایخته نی نی یه شیطون! من می گم: نی نی شیطون ما کیه؟ تو می گی: میودی.

وقتی رفته بودیم اصفهان بابا بهت زاینده رود رو نشون داده بود وگفته بود که آب دریاچه خشک شده. تو هم هر دفعه که می رفتی توی بالکن با ناراحتی می اومدی می گفتی: دیاچه آب نیست، خوشک!

توی راه برگشت از اصفهان می خواستی تو اتوبان از ماشین پیاده شی، مامانی می گفت نه دخترم نمی شه توی اتوبان پیاده بشی. تو هم تا وقت رسیدن هر چند دقیقه یه بار می گفتی: اوبوتان پیدایه! اوبوتان پیدایه!

چند روز قبل بابا که جدیدا کلاس زبان می ره برای اولین بار کتاباش رو گذاشته بود روی میز که بخونه. تو یدفعه رفتی اونارو با ذوق برداشتی و گفتی: ایندیلیسی! ایندیلیسی! و ما هنوز نفهمیدیم تو از کجا یاد گرفتی که اون خط مربوط به زبان اینگیلیسیه.

می دونم که نباید تا وقتی زبان مادریت رو کامل یاد نگرفتی تو رو با یه زبان دیگه درگیر کنم. ولی از اونجایی که از وقتی دیدی بابا زبان می خونه دوست داری توی بازیهات من بگم ملودی رفته کلاس اینگیلیسی و تو ذوق زده می شی، یه بار اسم دو تا کلمه رو که توی یکی از کتابات هست رو بهت گفتم، سیب: اپل و گربه:کت. بعدش ازت پرسیدم ملودی سیب به انگلیسی چی می شه؟ و تو با خوشحالی گفتی: ژاکت!! بعد از چند بار تکرار هر دفعه ازت پرسید همینو گفتی و من واقعا دیدم این نظریه در مورد زبان دوم درسته و هم چنان فقط کلمات فارسی به تو یاد می دم.

از توی کتاب بچه های جینگیلی که مربوط به مشاغل هست چند تا شغل رو یاد گرفتی و خیلی به این موضوع علاقه مندی. چند روز قبل تو یه پارکینگی پارک کردیم که نگهبانش یه آقایی بود با یونیفرم سرمه ای و کلاه لبه دار و یه عینک ته استکانی. تو با دیدنش کلی ذوق کردی و گفتی: خلبان! بنده خدا انقدر خوشش اومده بود که یه خنده بزرگ رو لباش نشسته بود.

به شغل نجات غریق هم خیلی علا قه مند شدی و تو بازیهات همش می ری دست و پات یا عروسکات رو یه جا گیر می دی و می گی : کومک! کومک! گیر! می گم کی بیاد کمکت؟ می گی: نجاتی.

جانور شناسیت از من و بابا بهتر شده. بابا یکی از حیوونای اسباب بازیت رو برداشت و نگاه کرد و گفت این الاغه؟ تو گفتی : نه، لاما. و واقعا لاما بود.

بلدی تا ده بشمری، البته یک رو نمی گی، از دو شروع می کنی و به جای هفت و هشت هم یه عدد می گی که نمی دونم هفته یا هشت، چون تو حرف ف رو نمی تونی تلفظ کنی و به جاش از حرف س استفاده می کنی.

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ توسط توتم نظرات () |

شنبه صبح 4 شهریور ماه ما سه تا به اتفاق مامان و بابا با اتومبیل راهی اصفهان شدیم. کارهای مربوط به اقامتمون و در کل برنامه ریزی سفر به عهده من بود. من هم از سامانه رزرواسیون مهر هتل کوثر اصفهان رو رزرو کردم و روز قبل از سفرهم کل مبلغ سه شب اقامت رو پرداخت کردم. ظهر بود که به اصفهان رسیدیم و به هتل مذکور. از همون ابتدای ورود با دیدن نمای ساختمان و ورودی ماشین رو هتل همچین احساس کردم که ستاره های آسمون این هتل چندان پرنور نیستند. وارد لابی شدیم، بدون این که کسی به استقبال ما بیاد و در حمل وسایل و چمدان ها کمکی بکنه. به پذیرش مراجعه کردیم و من اسم خودم رو گفتم و اینکه این برای 4 نفر نفر اتاق رزرو کردیم. مرد جوان مسؤل کمی کاغذهای روی میزش رو جابجا کرد و در نهایت به ما گفت که اصلا چنین رزروی انجام نشده. ما که به شدت متعجب شده بودیم دلیل رو جویا شدیم و مرد هم چنان با سردی مشغول جستجو بود. بابا هم که البته فکر می کرد رزرواسیون مستقیما از طریق هتل انجام شده از همون برخورد اول با توپ پر وارد بحث با اونها شد و هم چنین با من. در همین اثنی خانم مسنی که گویا مدیر داخلی هتل بود وارد داستان شد وبا رفتاری سرد و خالی از هرگونه ادب برای پذیرش میهمان هرگونه امکان رزرو اینترنتی برای هتل کوثر رو کاملا منکر شد!!!! و گفت که یک سری سایتها از خودشون اسم هتل مارو برای رزرو می ذارن! و رزرو هتل ما تنها از طریق تلفن انجام می شه و خلاصه موضوع رو آنچنان حاشا کرد که من در نظر بابا کاملا دست و پا چلفتی و فریب خورده جلوه کردم و سر کمان به سوی من برگشت! چنان که گویا پول کاملا از کف رفته . حالا همه چیز هم دست به دست هم داده بود و تمام شماره هایی که من از دفتر و موبایل آژانس چارتر کننده داشتم اشغال و غیر قابل دسترسی بود و همین امر قضیه رو بیشتر برای یک کلاهبرداری اینترنتی مهیا می کرد. حالا در همین گیر و دار خانم عبوس به جای اینکه کمکی برای پی گیری قضیه انجام بده می گه: حالا ما اتاق داریم می تونید چک این کنید و اون پولتون رو هم بعدا اگر تونستید پس بگیرید!! لحظه های سنگینی برای من بود. بالاخره تماسها با تلفن دفتر و مبایل خاطی ها برقرار شد و قضیه از این قرار بود که فکسی که باید اونها برای پذیرش هتل می فرستادند به علت سستی و کاهلی و اینکه روز جمعه بوده، فرستاده نشده. به هرحال فکس رو فرستادن و قضیه حل شد، به همین راحتی! کاری که در روز بارها و بارها پذیرش هتل باهاش مواجه می شه و به جز برگه فکس ما که نرسیده بود برگه متعددی از مسافران در راه روی میز اونها بود. چطور می شه باور کرد که خانوم عبوس از وجود چنین چیزی کاملا بی اطلاع باشه؟ آیا این بازی رو به راه انداخت به این خاطر که با رزرو هتل از طریق این سامانه اقامت ما در سه شب 120 هزارتومان نسبت به قیمت اصلی کمتر تمام می شد ؟ دلیلش رو نمی دونم. ولی وقتی داستان تموم شد و تقصیرها از دوش من برداشته شد و فکر کردم هرچه بیشتر به رفتار زشت پذیرش هتل کوثر پی بردم. حتی اگر چنین بود که اونها می گفتن، به هر حال ما مسافران هتل اونهابودیم و به هر طریق می خواستیم اونجا اقامت کنیم و چنین برخوردهای پس زننده ای از سوی اونها واقعا خلاف ادب میهمان نوازی بود. البته این رفتار مختص یک فرد نبود و به طور کلی تمامی پرسنل این هتل دچار نوعی رخوت و بی تفاوتی بودند و ابدا روحیه هیچ گونه خدمت رسانی نداشتند. حتی در دادن سلامی به مسافران بخل می ورزیدند.

جدای از این داستان که به هر حال شاید یک مسأله شخصی تلقی بشه، استانداردهای هتل چه به لحاظ خدمات و نیروی انسانی و چه به لحاظ فضای فیزیکی ابدا در حد یک هتل 5 ستاره نبود. به عنوان مثال استخر هتل که روباز هم بود به جای اینکه در اختیار مسافران و البته فقط آقایون باشه از صبح تا بعداز ظهر جهت آموزش بچه ها اجاره داده می شد و از اتاق های مشرف به حیاط دیده می شد و صد البته سرو صدایی که از حضور چند ده پسر بچه در حال یادگیری شنا از پنجره های بسته هم به گوش می رسید. فکر نمی کنم هیچ کدوم از آقایون هم علاقه ای داشتند که در استخری که از صبح تا بعد از ظهر این همه بچه شناو ... کردند شنا کنه. و من اگر بار دیگه ای بخوام به اصفهان سفر کنم هیچ وقت هتل کوثر رو برای اقامت انتخاب نخواهم کرد و اون رو به هیچ کس پیشنهاد نخواهم داد.

اما «عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگو»:                                                                      

به نظر به لحاظ مکان قرار گیری در شهر خیلی مناسب بود. با وجود شلوغی شهر اصفهان در اون ایام، کاملا دنج بود و اطرافش رو بیشتر فضای سبز احاطه کرده بود. به هر حال روزی رو به «زاینده رود » سابق و« نزاینده کویر» امروز بنا شده.

از لحاظ بهداشت و نظافت هم خوب بود و مشکلی نداشت.

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ٩ شهریور ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ توسط توتم نظرات () |