معجزه زندگی

روز چهارشنبه من و ملودی با چها تا از مامانا و نی نی های تاپیک اسفند 89 نی نی سایت رفتیم پارک. برای اولین بار که می دیدمشون و خیلی جالب بود. پنج تا بچه ناز که همه اندازه هم بودن. اما جالب تر از اون این بود که من فهمیدم ملودی در مقایسه با بچه های هم سن و سالش واقعا شیطون و استقلال طلبه و روی خواسته هاش پافشاری می کنه. وقتی وارد پارک شدیم اولین رفتیم قسمت وسایل بازی تا تاب و سرسره سوار شن. در حالیکه مامانا نی نی هاشون رو می ذاشتن روی سرسره های کوچولو و سر می دادن پایین، ملودی همش در می رفت و می خواست بره روی وسایلی که توان بازی باهاشون رو نداشت و بچه های بزرگتر روشون بازی می کردن. منم همش دولا دولا از ترس اینکه زیر دست و پا نمونه باهاش می رفتم روی اسباب بازیا. بعدش خواستیم اونجا دو دقیقه وایستیم و حرف بزنیم و عکس بگیریم. اما اگر شما تونستید کنار بقیه مامانا و نی نی ها بمونید، منم تونستم. تمرین های استقامتی من با کوله ای بر پشت و به صورت دولا دولا هم قد ملودی که لق و لوق و بدون نگاه کردن جلوی پاش می دوید هم چنان ادامه داشت و قربونش برم فضای ایمن پارک رو که تاتامی های کف زمین بازی هم گله به گله کنده شده بودن من همش ملودی رو در حالیکه پاش گیر کرده بود به یکی از اونا و در راه برخورد به زمین بود، نجات می دادم. خلاصه که با کمک دوستان بالاخره بچه هارو دور هم جمع کردیم و عکسی گرفتیم. البته کلی تلاش کردم که ملودی اجازه بده در حالیکه اون روی سرسره هست یه نی نی دیگه هم بشینه. کلا ملودی همه چیز رو واسه خودش می خواد داشته باشه و شریکی هم در این امر نمی خواد، البته خوراکی هاشو با بقیه قسمت می کنه.

 

بعد بازی و در حالی که زیر آفتاب و بر اثر سر و کله زدن با وروجک ها شرشر عرق می ریختیم رفتیم که سایه ای پیدا کنیم و بشینیم. نی نی ها بغل ماماناشون یا دست در دست اونا می اومدن اما شیطونک ما بغل که نه، دست تو دست که نه، راهی که ما می ریم که نه، خودش می خواست بدو بدو هر جا می خواد بره و اون جا هم جایی نبود جز توی چمن های غرق در آب و پیش شلنگ آب آبیاری چمنا. خب تقصیری هم نداره چون تمام این کارها رو مثل آزاد گذاشتنش برای رفتن به هر کجا و دست زدن به فواره های آب چرخون و رفتتن زیر اونها و خیس شدن و هزار تا کار دیگه رو هر روز توی محوطه اکباتان انجام می ده و اون روز هم برای ملودی فرقی نداشت و اصلا انتظار نداشت من جلوشو بگیرم و وقتی با مخالفت من روبرو شد تبدیل به بچه لجبازی شد که توی بغل من دست و پا می زد و جیغ می زد و گریه می کرد و من هم مثل یه مادر مستاصل اونو زده بودم زیر بغل و سعی می کردم با دوستای تازه دیده ام همراه باشم. خلاصه اینکه من بهش اجازه دادم کمی آب بازی کنه تا از شدت خشمش کم بشه.

 

بعدش هم رفتیم یه جا تو چمنا بشینیم. البته اگه شما نشستید منم نشستم. ملودی چشمش توپ چل تیکه چند تا پسرو گرفته بود که داشتن کمی اون طرف تر بازی می کردن و همش می خواست بره وسط بازی اونا. توپ کوچولویی رو که من براش برده بودم هم پرت کرد یه گوشه و رفت. منم که از ترس برخورد اون توپ گنده با ملودی داشتم سکته می کردم. آخرش مجبور شدم بگم اگه بری اونجا توپشون بوق می زنه ها! (آخه ملودی عاشق رفتن تو یخچاله و تا در یخچال باز می شه می یاد و دیگه حاضر نیست بره بیرون تا اینکه یه بار که در یخچال زیاد باز بود و بوقش در اومد همچینی ترسید . منم گفتم آها دیدی بوق زد! یعنی می گه ملودی در منو ببند!در منو ببند! ) و اینجوری یکم با احتیاط می رفت طرفشون وبا خودش می گفت بوق بوق. کمی اون طرف تر هم یه عده خانم بساطی پهن کرده بودن و چنا تا جعبه زولبیا و بامیه و چای نوش جان می کردن. ملودی طفلی هم رفته بود سر بساط اونا و با بلندترین صدایی که ازش در می اومد می گفت: چایی، چاااایی، چااااااایی! و البته اگه شما به صداش اهمیت دادین اونا هم دادن. در این دقایق به جز ملودی که مشغول شیطنت بود و یه نی نی دیگه به اسم پوریا هم که کمی دیرتر اومده بود همش از دست مامانش در می رفت بقیه دخترا مثل پرنسس کنار ماماناشون نشسته بودن و یا وایستاده بودن و دوسه قدم حرکت می کردن. منم که خسته شدم خواستم به بهانه خوردن سیب زمینی سرخ کرده مورد علاقه ملودی که از خونه براش برده بودم کمی بشینیم.

نشستیم و سیب زمینی رو باز کردیم و خوشبختانه با استقبال خوب نی نی های نازمون روبرو شد و ما هم کمی نشستیم. اما ملودی بعد از دو سه دقیقه حوصله ش سر رفت و در حالی که چار پنج تا سیب زمینی توی دهنش چپونده بود دوباره فرار کرد! چند دقیقه ای هم با به هم ریختن کیف من و در آوردن ههمه کارتها و پولها و عکس های اون و ریختن بر روی چمن ها سرگرم شد. بعدش هم بطری آبش رو برداشت . کاش ازش عکس گرفته بودم. آخه ملودی عاشق اینه که یه بطری آب معدنی بگیره دستش و مثل آدم بزرگا راه بره و هی قلپ قلپ بخوره و البته به لباساشم بده و از خیسی اونا کیف کنه.

در این دقایق بود که باطری من رو به خاموشی می رفت و لذا با عذرخواهی از جمع زودتر از بقیه دوستان بلند شدیم و با سمر و مامانش که همسفرمون بودن. راهی شدیم.

ملودی که فهمیده بود داریم می ریم تا دم ماشید توی بغل من دست و پا زد . به زور نشوندمش توی صندلیش ولی تا خونه نق می زد و می گفت می می ، می می.

این بود خاطره من.

اون شب و فرداش من از کمر درد و پا درد رنج بردم. اما خوشحالم از اینکه رفتیم و با دوستای عزیزم و بچه های قشنگشون از نزدیک آشنا شدیم .ایشالا بازم قرارها رو می ریم.

ملودی قشنگم: عاشق همه شیطونیاتم و از همشون استقبال می کنم و تا بتونم خودم هم با تو در انجامشون شریک می شم و دو تایی باهم حال می کنیم.

با تو من دوباره کودکم / دوباره می دوم میان سبزه ها / دوباره سنگ را بلند می کنم و پرت می کنم به آب / و کشف می کنم شلپ صدای سنگ را ...

هیچ وقت نخواهی فهمید که چگونه و چقدر و چرا دوستت دارم؛ همانگونه که من مادرم را نفهمیدم و هیچ فرزندی هیچ مادری را...اما هر روز بارها و بارها به تو می گویم که دوستت دارم تا پیغام عاشقانه من در بند بند وجود تو رسوخ کند تا همیشه و در هر شرایطی به عشق و همراهی من یقین داشته باشی.

نوشته شده در جمعه ٩ تیر ۱۳٩۱ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ توسط توتم نظرات () |

کتاب «الفبای بهداشت روان کودک » خانم دکتر نهضت فرنودی اطلاعات کلی بسیار خوبی در مورد مراحل رشد عاطفی کودک از تولد تا سه سالگی به من داد که برای استفاده دوستان بخش مهمی از اون رو خلاصه کردم. باشد که لذت ببرید:

کودک انسان تا حدود شش ماهگی در مرحله همزیگری با مادر به سر می برد. یعنی مادر و کودک چنان به هم آمیخته هستند که من از غیر من جدا نیست و کودک نمی داند که خودش کجا تمام می شود و مادر کجا آغاز می شود. بعد از آن از شش تا سی و شش ماهگی کودک سه مرحله استقلال را تجربه می کند.

اولین مرحله استقلال و تفرد در شش ماهگی اتفاق می افتد که به آن hatching  (سر از تخم بیرون آوردن) می گویند. در اینجا کودک برای اولین بار به جدایی خود از مادر پی می برد و مادر اولین موجود خارجی دنیای بیرون از اوست. در این مرحله کودک که هنوز قدرت های خود را در سازگاری با محیط محک نزده است احساس می کند بخش توانمند وجود او یعنی مادر از او جدا شده است و به شدت دچار اضطراب می شود که به آن اضطراب جدایی می گویند و سبب می شود که در سن شش الی هفت ماهگی بیش از هر زمان دیگری به مادر بچسبد و از دوری او هراسان شود. چون در این مرحله کودک هنوز قادر به درک «بقا در غیبت» نیست.

مرحله بعدی مرحله تمیز و تفکیک است که در آن کودک نه فقط به جدایی خود از مادر پی برده بلکه می فهمد چیزهای دیگری هم در دنیای خارج وجود دارد و از این رو بسیارکنجکاو و آزمایشگری خستگی ناپذیر است. این مرحله را practice( تمرین) هم می نامند. کودک به همه چیز دست می زند و بی صبری ها و عصبیت ها و خستگی های او نوعی دشواری بین مادر و کودک به وجود می آورد. این مرحله معمولا تا هجده ماهگی ادامه دارد. در این دوره بخصوص است که هسته خویشتن کودک موجودیت پیدا می کند که یگانه و بی همتا و سلامت است. دوره ای است که کودک ناشیانه دست به آزمایش می زند و یقینا بسیار خطا خواهد کرد تا چیزی یاد بگیرد و چون هستی و خویشتن او نوپا و غیر استوار است، واکنش دنیای اطراف به خصوص مادر در تصویری که او از خودش پیدا می کند بسیار اثر گذار است. یعنی اگر کودک در خطا و لغزش هم احترام و اعتماد و حمایت دنیای خارج به خصوص عشق مادر را از دست نداد و مورد ملامت و سرزنش و انتقاد قرار نگرفت و فقط کمک لازم را دریافت کرد ، حرمت ذاتی معتبر از خویش به دست می آورد که در بقیه راه زندگی سبب احترام او به خویش و دیگران میشود.

مرحله سوم تفرد و استقلال که بین شانزده الی هجده ماهگی کودک آغاز می شود و تا بیست و شش الی سی و شش ماهگی ادامه پیدا می کند، مرحله راپوشما (rap porche ment) یا حسن رابطه یا بازسازی رابطه مادر و کودک است. کودک نوپای مرحله تمرین که هم زمان با جنبه های مختلف رشد عقلانی و رشد اجتماعی به موجودی به مراتب قدرتمند تر تبدیل شده است، از قدرت های جدیدی که به دست آورده مثل راه رفتن، دویدن، حرف زدن و ارتباط برقرار کردن با مادر و سایر اطرافیان سرمست و ذوق زده است احساس نوعی عظمت و قدرت فوق العاده می کند و مایل است خیلی از کارها را به تنهایی انجام دهد. کودک تمام این قدرتمندی را بیشتر از حضور مادر حس می کند و بهعبارت دیگر استقلال تازه به دست آمده خودش را فقط در صورتی که مادر زیاد از او فاصله نداشته باشد به نمایش می گذارد. مثلا اگر در میان بازی که سخت هم غرق آن است، مادر را ندید، علاقه خود را به بازی از دست می دهد و هراسان به دنبال مادر می گردد. یعنی اگر در مرحله تمرین کودک برای تست استقلال خودش سعی می کرد از مادر فاصله بگیرد، حالا این بار نزدیکی به اورا جستجو می کند و به تغذیه عاطفی و حضور همیشگی او نوعی نیازمندی نشان می دهد. رابطه مادر و کودک از این پس به سطح بالاتری از ارتباط کشیده می شود و کودک دیگر با کلمات و صداهای معنی دار و ارتباطات غیر کلامی و آشکار و از طریق بازی با مادر رابطه برقرا می کند ولی در تمام طول این مرحله که به همین دلیل حسن رابطه لقب گرفته کودک با آگاهی از خویشتن جداگانه خودش، رابطه بامادر را طلب می کند. یعنی در واقع نوعی استقلال را می خواهد و هم زمان با آن داشتن و نزدیکی مادر را هم طلب می کند. گاهی می خواهد خیلی مستقل باشد و گاهی خیلی وابسته. در این حالت وضعیت روانی کودکان بسیار شبیه به نوجوانان در آستانه بلوغ است که در یک لحظه می خواهند کاملا یک انسان بالغ تلقی شوند و مثل بزرگسال با آنها رفتار شود و در یک لحظه دیگر می خواهند مثل کودک خودشان را به آغوش پدر و مادر بیندازند. این دو نوع خلق و مزاج، این دو نوع رابطه و این بالا و پایین های عاطفی، نوعی کج خلقی و به نوعی دوگانگی عاطفی به رفتار کودک می دهد. کودک مرحله راپوش ما و نوجوان هر دو از نوعی بی ثباتی عاطفی با دنیای اطراف رنج می برند و گرفتار نوعی افتراق و تجزیه دوقطبی دنیا و حتی پدر و مادر می شوند و دنیا و والدین آن زمان که رام و بر وفق مراد آنهاست خوب و آن زمان که مقابل و مخالف آنهاست کاملا بد است.

چنانچه در این دوره برای کودک سرخوردگی به وجود آید در آینده از آن دست بزرگسالانی می شود که به انسانهای دیگر به صورت دوقطب خوب و بد نگاه می کنند . هر کس به آنها امتیاز داد و نیازهای آنها را برآورده کرد و در کنترل آنها بود و به خواسته های خودشیفته شان پاسخ داد و آنها را بزرگ کرد، موجود خوبی است که وی حاضر است با او رابطه برقرا کند و اگر این چیزها را به نداد تبدیل به موجود بدی می شود که باید با او مبارزه کرد.

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٦ تیر ۱۳٩۱ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ توسط توتم نظرات () |

به نظر شما مادرها به کدام دلایل زیر وبلاگ می نویسن؟

1-    به جای موندن اثر هنری برای بچه ش

2-    ثبت خاطرات بچه ش (چرا دفتر خاطرات شخصی نه؟)

3-    داشتن وقت اضافه

4-    نیاز داشتن به احساس انجام کاری به جز بچه داری

5-    نیاز به یافتن دوستان هم شرایط برای خودش

6-    نیاز به یافتن دوستان نی نی برای بچه ش

7-    کمبود گوش شنوا برای گفتن شیرین کاری های بچه ش در دنیای واقعی

8-    فعال شدن بخش مربوط به هنر و ادبیات در ذهن پس از زایمان!

9-    چشم و هم چشمی به دخترخاله وبلاگ نویس

10-  درد دل کردن با کسایی که نمی شناسد

11-   یاری جستن از مادران دیگه برای تربیت بچه

12-  حس کنجکاوی نسبت به سرعت رشد و یادگیری بچه های دیگه

13-  سهیم کردن دیگران در لذت بچه داری

14- نظر خاص شما؟

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱ تیر ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ توسط توتم نظرات () |