معجزه زندگی

 

تولد ملودی 19 اسفند ساعت 8:50 صبحه. ما هم یک روز قبل که جمعه بود یه تولد خودمونی با 9 تا مهمون براش گرفتیم. از چند روز قبل بهش می گفتیم که داره تولدت می شه و صبح روز مهمونی هم بهش یاداوری کردیم که امروز تولدته و اونم کامل در جریان بود و اسم همه مهمونا رو می دونست و منتظر بود. وقتی هم که وسایل تزیین و بادکنک ها رو آوردیم دیگه واقعا حس کرده که تولدشه و با ذوق گفت: دیگه داره تولد ملودی می شه! دو سال دیگه تولد ملودیه! آخه بهش گفته بودیم دو ساله می شی و اونم چون تصوری از این اعداد و زمانها نداره اینطوری می گفت.

بهترین بخش تدارکات تولد برای ملودی درست کردن الویه بود. بساط الویه رو آوردن پهن کردم تا ملودی هم کمک کنه. اونم اول یه سیب زمینی پوست کند و بعد در حالیکه راه می رفت با افتخار سیب زمینیش رو می خورد و می گفت خودم برای خودم سیب زمینی پوست کندم و دارم می خورم. با هم مواد رو آماده کردیم و ریختیم توی ظرف و به محض اینکه من دستم رو بردم توی ظرف اونم اول با احتیاط و یه دستی و بعد دو دستی و با جون و دل شروع کرد به چنگ زدن الویه . منم ذره ذره تو دهنش مرغ می زاشتم و اونم در تمام مدت  می گفت من کار دارم، دارم الویه درست می کنم، سرم شلوغه نمی تونم خودم غذا بخورم، مامان تو دهنم می زاره. واقعا از اینکه داشت کاری انجام می داد و وقت نداشت غذا بخوره و مثل من شده بود خوشحال بود. هههههه.

تا شب خیلی انتظار کشید و به محض اینکه صدای اولین زنگ رو شنید از خوشحالی شروع کرد به دویدن و بالا و پایین پریدن. وقتی هم که همه جمع شدن و موزیک تولد گذاشتیم شروع کرد به رقصیدن و چرخیدن و غل خوردن روی زمین و تکون دادن دستاش و خیلی ذوق زده بود که همه دست می زدن و باهاش می رقصیدن.

تنها بچه مهمونمون حانیه دختر عموی من بود که پنج سالشه و با ملودی خیلی هم بازیه و همدیگه رو دوست دارن و حضورش تو تولد برای ملودی خیلی خوب بود.

مراسم کیک و کادو رو هم قبل از شام برگزار کردیم تا ملودی سرحال باشه و بعدش هم با حانیه مشغول بازی با اسباب بازی های جدیدش بشن.

از روزها قبل ملودی می گفت کیک تولدم شبیه جغد باشه! آخه ملودی رابطه خاصی با جغد داره. حس جالبی از ترس و جذابیت. چند ماه قبل ملودی از دو تا جغد تو بیبی انیشتین ترسید و از اون موقع روزی نیست که حرف جغد رو نزنه. انقدر در موردش حرف زدیم که حالا ترسش ریخته و بیشتر براش جالبه. کلا این عکس العملش نسبت به همه چیزایی هست که ازش می ترسه. حرف زدن در مورد اون موضوع و گفتن چیزای مختلف در موردش.

به هر حال کیکش شبیه جغد نشد شبیه هاپو شد ولی ما یه جغد کوچولو هم براش گرفته بودیم که روی کیک گزاشتیم . ملودی هم طبق معمول حسابی تو کیک انگشت زد انقدر که ما هم هوس کردیم و یکی یه انگشت ازش خوردیم.

به هر حال شکر خدا که همه چیز خیلی خوب برگزار شد، ساده و صمیمی و مهمتر از همه اینکه به ملودی درکنار کسایی که دوسشون داشت خیلی خوش گذشت.

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩۱ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ توسط توتم نظرات () |

 

این پست رو در حالی دارم می نویسم که ملودی جان شیرینم چند ساعت قبل به سومین سال زندگی زیباش قدم گذاشت. حالا من یه فرشته دو ساله دارم. دو سال و نه ماه از عشق معجزه گونه من گذشت. دو سال و نه ماه از ورود من به دنیایی که قبل از آن هرگز نمی توانستم تصوری از آن داشته باشم. از این همه اعجاز و شگفتی و عاشقانه های دم به دم. از این بار سنگینی که بر دوش آدمی گذاشته می شود. دنیایی که در اون قلب من نه در سینه ام که در وجود دیگری می تپد. دنیایی پر از خستگی هایی که با صدای خنده یک فرشته پر می کشند. پر از خشم هایی که با کلمه ای به خنده و شادی بدل می شوند. دنیایی پر از شب های بی خوابی و صدای گریه که پراز آغوش و لالایی و نوازش و قصه اند و می رسند به پلک های زیبایی که روی هم می افتند؛ زیبایی و آرامشی که ساعتی خواب را با شبی برابر می کند تا صبح زود دوباره با لبخند به خورشید کوچکت سلام کنی. دنیایی عجیب معمارانه پر از حس با شکوه ساختن و آفرینندگی بی آنکه خطی بکشم، ساختنی بی نظیرتر از هر بنایی که می توانستم با سنگ و آجر بسازم، ساختنی از جنس انسان، از جنس اندیشه و عاطفه و هویت. معمار لحظه لحظه های یک زندگی تازه. دنیایی پر از یاد دادن و لذت بردن از حاصل آن. دانشگاهی برتر از هر کجا برای یاد گرفتن معنای زندگی. دنیایی دور از بیهودگی و حرف های بی حاصل و نزدیک به  پاکیزگی انسانی، دنیای زلال کودکی.دنیایی که در آن هر روز تماشاگر نمایشی متفاوت و برتر از رشد و بالندگی
فرزند انسانی. دنیای گامهای لرزانی که استوار می شوند، دستهای ناتوانی که توانا می شوند، چشم های کم عمق و پر ابهامی که هشیار و جستجوگر می شوند، زبان گنگی که حرف به حرف می آموزد و کلمات شیرین می سازد، لب های کوچک مکنده ای که بوسیدن یاد می گیرند و قلب تپنده ای که مهربانی می آموزد. دنیای رنگارنگ بازی ها، توپ ها و عروسک ها و قصه های شیرینی، فرصتی برای کودکی دوباره.

و دنیایی که هیچ دنیایی با آن برابری نمی کند و از بودن در آن  شادم. از اینکه روزهایی
اینچنین را به هیچ مشغولیتی نفروختم بسیار احساس رضایت دارم و تا آنجا که توان و دانش داشتم برای دخترم بهترین بودم و از پروردگارم برای داشتن چنین فرصتی سپاسگزارم.

ملودی دو ساله من. این همه زیبایی از وجود نازنین توست. تولدت مبارک ترانه شیرینم.

 

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط توتم نظرات () |