معجزه زندگی

امشب توی ماشین بودیم و ملودی داشت تو  آسمون دنبال ماه می گشت. ماه رو پیدا نکرد گفت: «ماه نیست، رفته پشت ابرا غروب کرده.»

و من از این جمله خیال انگیزش خیلی لذت بردم

نوشته شده در شنبه ٢۳ دی ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ توسط توتم نظرات () |

چیز زیادی به دوسالگی عشق کوچولو نمونده و شکر خدای مهربان که من هنوز عاشقانه و با تمام وجود هر روز در کنارش هستم و از این لحظه های تکرار نشدنی سرشار از شیرینی و رشد و بالندگی دخترم لذت می برم و تمام تلاشم رو می کنم تا قبل از هر چیز شاد و آروم باشه و بعد از اون بتونه از موهبت خداوندی برای یادگیری و شناخت جهان اطرافش به بهترین شکل استفاده کنه.

این روزها علاقه ملودی به پرسیدن کلمه های انگلیسی کمرنگ شده و جای خودش رو داده به علاقه نسبت به خوندن شعرهای ریتمیک و ترانه های قشنگ  توسط من .
حس می کنم ذایقه موسیقیاییش هم بد نیست و خوب و بد رو تا حدی حس می کنه. چند روز قبل ترانه «ای ایران» داشت از یکی از شبکه های ماهواره پخش می شد . دیدم ملودی با دقت داره گوش می ده و چند بار پرسید: این آهنگ چیه؟ و من گفتم ای ایران. گفت: ملودی اینو خیلی دوس داره. و از اون روز روزی چند بار از من می خواد که با این صدای نخراشیدم اون رو براش بخونم. ای ایران ای مرز پر گهر.....

راستی خودش هم اولین شعرش رو حفظ شده. اولین شعری که به تنهایی می خونه و از از همون سی دی تمبک معروف یاد گرفته:

ای داد بیداد ای داد بیداد / جعبه ولو شد نقل توش افتاد

قبل رسیدن آقای قناد/ خوبه که بشمرم عین یه استاد

شصتاد و هفتاد هشتاد و نهتاد/ ای خدا این سوادم نره از یاد.

خیلی هم بامزه می خونه و هر کی می شنوه خیلی خوشش میاد و می خنده . دو مصرع اولش رو خیلی رسا و واضح می گه سه تای بعدی رو با اینکه همه کلماتش رو می گه اما انقدر تند می گه و کلمه هارو می خوره که فقط یه صدای بامزه شنیده می شه و جز خودمون کسی نمی فهمه و مصرع آخرش رو هم دوباره خیلی رسا می گه: ای خدا این سوادم از یاد نره!

علا قه ش به خونه موندن و بیرون نیومدن افراطی تر از هر زمان دیگه شده و گاهی واقعا بیرون بردنش سخت و آزار دهنده ست بس که گریه و بداخلاقی می کنه. امیدوارم گذرا باشه. البته توی این هوای آلوده تهران خوبه که نخواد بیرون بریم. همش می گه خونه بمونیم و بازی کنیم و من دیگه انقدر باهاش بازی می کنم و شعر می خونم کف می کنم. کلا به یک جا موندن علاقه مند شده. صبح ها که بیدار می شه حاضر نیست بیاد طبقه پایین و می گه همین بالا بمونیم بازی کنیم. بعد کلی کلنجار رفتن راضی می شه تا دم پله ها بیاد و میاد روی همون پله های بالایی می شینه . می گم بیا صبونه بخوریم می گه مامان بیاره بالا و ما بیشتر وعده های غذاییمون رو داریم بالای پله ها می خوریم. یه جای کم نور و کوچیک که ملودی بهش خیلی علاقه منده و وقتی من براش غذا می برم  می گه مامان اینجا مثلا پیک نیکه!

وقتی هم می ریم ویلای بابا اینا از اولش می ره توی هشتی که یه فضای هشت ضلعی جمع و جور و روشنه و دیگه دلش نمی خواد بیاد بیرون و همش می خواد ما بریم اونجا و باهاش بازی کنیم. البته از رفتن توی حیاط و خاک بازی و تاب بازی هم خیلی خوشش میاد و وقتی می ریم هم دیگه راضی به برگشتن نیست.

امروز داشت به عکس عروسیه ما نگاه می کرد . گفت مامان عروس بوده بابا دادماد بوده. گفتم: آره عزیزم، پس تو اون موقع کجا بودی که نبودی؟ گفت: توی اتاق بودم داشتم بازی می کردم! غروب هم که ارسطو اومد بهش گفته بود: ملودی دوس نداشته بیاد عروسی توی اتاق بازی می کرده!!

در حال حاضر هم خوراکی های مورد علاقه ملودی چیپس و پاستیل هستن که البته خیلی گیرش نمیاد بخوره ولی اگه یه بسته چیپس ببینه تهشو درمیاره و بازم می خواد. پاستیل هارو هم که درسته درسته می بلعه و من می ترسم زیاد بهش بدم.

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۱ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ توسط توتم نظرات () |

به هر دوز و کلکی بود این چند تا عکسو کردم تو حلقوم پرشین بلاگنیشخند فکر کنید که روشش اینه: اول باید یه عکس آپلود کنم که سایزش بزرگتر از 200 کیلو بایت باشه و بگه نمی شه بعدش عکس درستمو آپ کنم. اگر همون بار اول عکس با سایز درست رو آپ کنم زل می زنه تو  تخم چشم من و هیچی نشون نمی ده. عجیبا غریبا! نمی شه از همون اول با صداقت باهاش برخورد کرد گویا اینکه. به هر حال...

اینم با تاخیر از ملودی و یلدا در خونه مادربزرگ من

نوشته شده در جمعه ۸ دی ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ توسط توتم نظرات () |

من نمی تونم عکس بزارم. مثل همیشه درج تصویر رو می زنم و پنجره ش باز می شه و عکس رو هم آپلود می کنم ولی هیچ عکس العملی نشون نمی ده و هیچی تو پیش نمایش نمیاد. کسی دلیلش رو می دونه؟؟

نوشته شده در دوشنبه ٤ دی ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ توسط توتم نظرات () |

<a href="http://upload.ninifa.com/"><img src="http://upload.ninifa.com/images/vvjq52ekca5lmudod7ag.jpg" border="0" alt="آپلود عکس کوچولوهای فارسی " /></a>

اینم جلد سی دی تمبک واسه دوستم که خواسته بود

نوشته شده در یکشنبه ۳ دی ۱۳٩۱ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ توسط توتم نظرات () |