معجزه زندگی

 

 دخترکم  رازی را فهمیده ام از تو و آینده ای را خوانده ام در چشمان تو؛ پس با تو می گویم تا بدانی که پیش از آنکه تو را داشته باشم، پیش از آنکه انسانی از جنس من و از نسل من و آنکه بیش از هرکس می شناسمش به روز گار من وارد شود، هرگز نفهمیده بودم از بزرگی رازی که چشم ها در خود دارند و پیام های روشنی که از نگاه ها منتشر می شود. از میراث نسل به نسل ما که روان ها و اندیشه ها نگه دار آنند و چشم ها گویای هویت آن.

دخترکم از زمانی که ساعتها به چشم هایی نگاه کردم که از وجود من است و کسانی که نگاه هایشان را خوب می شناسم، به رازناکی چشم ها ایمان آوردم و درک کردم که  چگونه چشم ها نه فقط دریچه ای است برای دیدن جهان بیرون، که دروازه ای است گشوده رو به روح عریان انسان درون. و این همان رازی است که هر لحظه تو را شبیه یک نفر می کند.

دخترک دو ماهه من با تو می گویم پیشگویی هایم را از نگاه های تو که وقتی چشم هایت باز و هشیارند و برق می زنند، وقتی که تو شادمانی و می خندی، چشم های پدرت را می بینم که در صورتت نشسته است و تو دختر بابا می شوی. در این لحظات است که شور زندگی از نگاهت می تراود و من کمی تو را می شناسم و می فهمم که شادمانه به زندگی نگاه خواهی کرد و ساده و مهربان خواهی بود.

وقتی چشم هایت کمی عمق می گیرند و پرسشگرانه به جایی دور یا نامعلوم خیره می شوی، انگار که چشم های خودم را در صورتت می بینم . در این حال تو چقدر دختر من می شوی و تکه ای از روح من در نگاه تو حلول می کند و من از چشم هایت می فهمم که برای زندگی ات فلسفه ای خواهی داشت و گاهی به چیزهای آسان سخت فکر خواهی کرد.

نگاه آشنای دیگری که در چشمان تو دیده ام در لحظه ای اتفاق می افتد که تو چیزی را سخت می خواهی، مثل لحظه ای که تو خیلی گرسنه ای و با مشت های گره کرده شروع به شیر خوردن می کنی یا لحظه ای که به عروسک های بالای سرت نگاه می کنی و دست و پا می زنی.  نگاهت آنچنان مصمم و جدی است که باور داری مهم ترین کار زندگی همین است و باید حتما آن را به انجام برسانی و در این لحظه است که انگار نگاه پدرم در چشمان تو پیدا می شود و تو شباهت عجیبی به پدربزرگ پیدا می کنی. حالا من از نگاه تو می خوانم که در زندگی برای آنچه می خواهی پشتکار خواهی داشت.

و اما لحظه ای که صورتت آرام است و با وقارو مهربانی به ما که با تو حرف می زنیم گوش می دهی، نگاه آشنای مادر عزیزم را در چشم هایت کشف می کنم و در آن می خوانم که دخترک متین و آرامش بخشی خواهی بود که تو را از همیشه دوست داشتنی تر می کند.

دخترک دو ماهه من؛ ای بسا نگاه ها که در چشمان تو حلول می کند و من نمی شناسمشان. نگاه هایی که میراث خویشان و اجداد ماست و هریک تکه ای از روح ایشان در گذر زمان های دور و نزدیک را در چشم های تو به یادگار گذاشته اند و شاید اندک اندک که تو بزرگ تر می شوی من هم بتوانم رازهای بیشتری از چشم های نازنین تو بخوانم.

نوشته شده در شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ توسط توتم نظرات () |

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ توسط توتم نظرات () |

روزگار من و تو اینگونه می گذرد...

ملودی جان امروز تو دوماهه شدی. دو ماه گرد تولدت مبارک باشه دخترکم.

الان که من نشستم و این یادداشت رو می نویسم تو روی تشک بازیت دراز کشیدی . دست و پا می زنی، به پرده ها خیره می شی و یهو ذوق می کنی، می خندی و صداهای قشنگ از خودت در میاری. به عروسکای بالا سرت نگاه می کنی وبهشون می خندی و یه حرفایی باهاشون می زنی که من نمی فهمم چی می گی ولی مطمئنم که اونا می فهمن. دیروز که گذاشتمت این رو برای اولین بار بود که نزدیک 45 دقیقه تنهایی با عروسکا سرگرم شدی و کلی سروصدا کردی و خندیدی و من احساس کردم که که کلی بزرگ شدی ملودی من. تو عاشق پرده ها هم هستی، اولین چیزی که تو این دنیا واست جالب بود پرده بود!!

حالا جیغت در اومد که بیا منو بردار و من برای اینکه بتونم بازم بنویسم با پام عروسکاتو تکون می دم و تو روباره سرگرم می شی.  راستی الان داری به سولوهای پیانوی موتزارت هم گوش می دی. چقدر فرهیخته ای دخترکم!

تو ماه دوم زندگیت من و تو بیشتر با هم تنها بودیم و حسابی با هم مامان و نی نی بازی کردیم. تو سحرخیزی و معمولا 7 صبح از خواب بیدار می شی و منم بیدار می کنی. یکی دو ساعتی بهت می رسم. شیر می خوری، تر و تمیزت می کنم، ورزشت می دم، آهنگ شاد برات می ذارم و گاهی برات می رقصم و تو با حیرت بسیار منو نگاه می کنی و مدت زیادی سرگرم می شی.

باشه دخترم دیگه عروسکارو تکون نمی دم. چون نمی تونی بگیریشون و اعصابت خورد می شه و جیغ می زنی. راستی صدای جیغات واقعا قشنگ و بامزست. حالا بغلت کردم و روی شکمم خوابیدی و داری سکسکه می کنی. این سکسکه هر روزه از جنینی تا حالا دست از سر ت برنمی داره نی نی قشنگم.

بعضی صبح ها من و تو با هم می ریم بیرون. می ذارمت توی کالسکه و می ریم با هم قدم می زنیم و خرید می کنیم. اولا تو همش می خوابیدی. اما الان هشیارتر شدی و مدتی رو بیدار می مونی و بیرون رو نگاه می کنی تا وقتی که دیگه نتونی در مقابل تلق تولوق چرخ ها روی سنگفرش های کج و کوله مقاومت کنی و پلک هات روی هم می افته و خوابت می بره.

تو دو ماهه شدی و کم کم داری روزگار نی نی ایت رو پشت سر می ذاری. آخرین یارگاری های نوزادیت اون نقطه های سفید روی بینی ات هستن که با هاشون متولد شدی و حالا جز یکی دوتاشون نمونده. البته هنوز مثل نی نی های تازه به دنیا اومده می خوابی، با دست های مشت کرده که دو طرف سرت بالا می بریشون. نی نی نازم تو بزرگ تر می شی و من همون قدر که از بزرگ شدنت کیف می کنم ، واسه نی نی بودنت دلتنگ می شم.

خسته و خوابالو شدی . بغلت کردم تا صورتم رو ببینی . کلی بهم خندیدی. خنده هات خیلی قشنگن، بخصوص وقتی که دهنت رو کامل باز می کنی. ولی خنده هات تو بیداری هنوز صدا ندارن! چند دفه تو خواب صدادار خندیدی. حالا تو شیر خوردی و شیر مست شدی. یعنی لب و لوچت شیریه، دهنت باز مونده و دستات از دو طرف بدنت آویزون و شل و ول مونده. حالا به خواب سبکی فرو رفتی تو بغل من. از اون خوابا که مخصوص بلغن و اگه بذارمت زمین نق می زنی.

خلاصه اینکه من و تو روزگار خوشی رو با هم می گذرونیم و هر کاری که تو بخوای من با جون و دل برات انجام می دم تا تو احساس امنیت و آرامش کنی عزیزم. تا تو به ما و به جهان اطرافت اعتماد کنی و تصویر مثبت و زیبایی از همه چیز در ذهنت شکل بگیره. من تمام تلاشم رو می کنم که بدونم در لحظه تو چی می خوای و سعی کنم بی درنگ برات انجام بدم نازنینم.

بازم ورودت به سومین ماه زندگیت مبارک باشه ملودی جانم. امیدوارم این ماه از زندگیت شیرین تر از قبل باشه و روزگارمون خوش تر از قبل. بوووووووووووووس!

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ توسط توتم نظرات () |

نوشته شده در دوشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ توسط توتم نظرات () |

نوشته شده در دوشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ توسط توتم نظرات () |

نوشته شده در دوشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ توسط توتم نظرات () |

نوشته شده در یکشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ توسط توتم نظرات () |

نوشته شده در یکشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ توسط توتم نظرات () |

 

ملودی کوچیکم دیگه وارد دومین ماه زندگیش شده. حالا دیگه بدن ظریفش یه کمی تپلی شده و چروک هاش باز شده و وقتی که نگاهش می کنم دیگه دلم برای لاغری و ضعیفیش انقدر زیاد نمی سوزه. حالا لپ های خشگلش حسابی گرد شدن و پوستش هم کلی سفید شده. وزنش یک کیلو زیاد شده و 4 سانتی متر هم قد کشیده. لباسهای کوچولوی سایز صفر تازه داره خوب به تنش می شینه و دیگه آستین ها و پاچه هاش رو تا نمی زنیم و کلی تغییرات دیگه.

ده روز اول تولد ملودی مصادف با ده روز آخر سال بود. همانطور که قبلا هم نوشتم روزهایی که همیشه برای من بهترین روزهای سال بودن و امسال بهترین و هم چنین متفاوت ترین. توی این ده روز من خونه خودمون بودم و مامان جونم و بالی پیشم بودن. چند روز اول که به بهانه های مختلف باید می رفتیم بیمارستان برای چکاپ. روز پنجم هم که زردی ملودی بالا رفت و یک شب بستری شد. هنوز وقتی یادش می افتم که کوچولو و مچاله و لختی در حالی که به چشم هاش چشم بند زده بودن و تمام بدنش خشک و پوسته پوسته شده بود، توی اون مکعب شیشه ای زیر نور بود دلم خیلی می سوزه؛ دلسوزی از نوع خیلی مادرانه!!!

امسال تولد دخترکم انقدر اتفاق بزرگی بود که اصلا حال و هوای رسیدن سال نو و عید رو نداشتیم. تو اون ده روز بیشتر توجه من صرف کنار اومدن با شرایط جدید و آشنا شدن با کارهای اولیه مربوط بچه داری شد که هر کدومش برای من و بالی یه پروژه بود! ما سال نو رو در حالی آغاز کردیم که مامان جونم هم رفته بود و ما سه تایی یه خانواده کوچولو بودیم. امسال تحویل سال نصفه شب بود و ما از اونجایی که خیلی خسته بودیم و خواب و بیداریمون به  شیر خوردن ملودی  بستگی داشت، تصمیم گرفتیم که موقع تحویل سال بیدار نشیم و فردا صبحش مراسم عید رو برگزار کنیم. ولی انگار که دخترکم دلش می خواست در اولین تحویل سال زندگیش بیدار باشه و ده دقیقه مونده به تحویل سال بیدار شد و ما رو بیدار کرد و اینطوری شد که ما اولین نوروز سه نفرمون رو به شیوه ای کاملا متفاوت در حالیکه ملودی در آغوشم داشت شیر می خورد آغاز شد. تقارن ده روز دوم تولد ملودی با تعطیلات نوروز یک خوبی خیلی بزرگ هم برای من داشت و اون بودن بالی در کنار ما بود. امسال ما بیشتر از دو سه جا برای عید دیدنی نرفتیم و در عوض حسابی مهمون داشتیم و دوستان و آشنایان عزیز برای دیدن نی نی خانوم  اومدن و رفتن.

وقتی ملودی به دنیا اومد خانم دکتر در حالیکه هنوز تو اتاق زایمان بودیم به بالی گفت که تا دو سه روز دیگه خانمت دچار افسردگی بعد از زایمان می شه و باید خیلی هواشو داشته باشی. در مورد من یک هفته بعد چنین حالاتی بروز کرد که البته نمی تونم اسم این حالت رو افسردگی بذارم. بلکه حس عجیبی از عشق آمیخته با درماندگی بود. تا دیروز دختر و همسری بودی که در هر دو مورد اون کسی که مورد حمایت و توجه بوده تو بودی و حالا ناگهان موجود عزیزی از جنس خودت و بهترینت در آغوش داری که بیش از تصوراتت ناتوان و ضعیفه و برای برآورده شدن ابتدایی ترین نیازهاش به تو وابسته است. وقتی ضعف این فرشته تازه متولد شده رو می بینی، وقتی گریه می کنه، وقتی برای سیر کردن خودش و خوردن چند قطره شیر تو اون روزهای اول کلی سختی می کشه ، وقتی می بینی که حتی نمی نونه سرش رو تکون بده و هر طور که تو اونو بخوابونی می مونه، احساسات ناشناخته ای به آدم دست می ده. این آدم کوچولو از بهشتش به آغوش تو هبوط کرده و تو باید بتونی خاطره اون بهشت رو براش دوباره بیافرینی تا اون راضی و خوشحال باشه و بخنده. شاید حس مادری همینه . تو عاشق اون هستی و نگرانش هستی. خودت رو مسئول حفظ سلامت جسم و ذهن اون توی این دنیا می دونی و حتی مسئول ورود اون به این دنیا و فکر می کنی که آیا می تونی از پس انجام وظایف بزرگی که پیش رو داری بربیای؟ همه این فکرها و احساسات موجب می شه که موج بزرگی از غم به آدم هجوم بیاره بی اختیار اشک هات جاری بشه. آیا اگر واقعا پدر و مادر شاهد این ناتوانی فرزند تازه متولد شده خودشون نبودن، می تونستن انقدر زود عاشقش بشن و بی دریغ خواسته ها و نیازهاش رو برآورده کنن؟ در مورد من یک فکر و احساس دیگه هم باعث بروز این غمناکی می شد؛ در حالی که عاشق فرزندت هستی و می دونی که خدا بزرگترین نعمت دنیا رو بهت داده، ولی انگار که حس می کنی ورود اون به زندگیت به معنی خداحافظی با روزهای بی دغدغه زندگیه. نوستالژی عمیق نسبت به روزهایی که بی خیال و سبکبال به هر جا که می خواستی و در هر زمان که می خواستی می رفتی و هیچ موجود کوچولویی نیازمند حضور همیشگی تو در کنار خودش نبود. با ورود اون به زندگیم انگار که تازه از حال و هوای زندگی مجردی عبور کردم! چون زندگی دو نفره من و بالی انقدر با احترام به آزادی های شخصی مون بوده که هیچ وقت حس نکردم تاهل چیزی رو از من گرفته باشه.  یاد روزهایی افتادم که دانشجو بودم و شب بعد از گذراندن یک روز طولانی پر از کلاس و وقت گذرانی با دوستان می اومدم خونه، غذای گرم و خوشمزه مامان جون رو می خوردم و توی غار تنهایی خودم، تختم، می خزیدم و با بی خیالی در رویاهام غوطه ور می شدم و به خواب می رفتم. خوابی که می دونستم تا خودم دلم نخواد کسی منو از اون بیدار نمی کنه. در اون حالات شبه افسردگی بعد از زایمان، از اینکه دلم برای روزهای بی خیالی و رهایی از هر مسئولیتی تنگ شده بود، احساس عذاب وجدان و ناشکری می کردم. اما می دونستم که نباید این حس را داشته باشم . چون عمیقا نسبت به آنچه که حالا دارم احساس سپاسگذاری می کنم و این مرحله زیبا از زندگی رو  به خواست خودم و لطف خدا انتخاب کردم ومی تونم هر زمان که می خوام به خاطرات شیرین گذشته هم فکر کنم و از اون لذت ببرم. به هر حال من با خودم روراست بودم و اینها احساساتی بودن که در آغاز راه مادر شدن بر من وارد شدند و البته می دونستم که همه اونها گذرا هستند.

 

نوشته شده در یکشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ توسط توتم نظرات () |