معجزه زندگی

دخترم چند روز قبل یازده ماهه شد و دیگه این آخرین باریه که سنش رو به ماه می گم، ماه من داره یه قرص کامل می شه. اما قبل از اینکه بیشتر ازش بنویسم چند تا از عکسای ملودی رو که روش کار کردم و به نظرم بامزه شدن می ذارم 

ملودی و دوستای قرمزش

 

 

 ملودی در دشت رویا

ملودی فرشته شیطون بلا

 

واما ملودی در یازده ماهگی

هر چی به یک سالگی نزدیک تر می شیم مساله ما با خواب شب ملودی بیشتر و بیشتر می شه. بچه ای که تو پنج ماهگی می شد که شش ساعت کامل شب رو بدون بیدار شدن بخوابه حالا بعد از دو ساعت خواب عمیق دیگه تا خود صبح خوابش سبک می شه و انواع داستان ها رو داره. گاهی با صدای بلند توی خواب آواز سر می ده : آآآآآآآآآآآآآآآآآ. گاهی رسما حرف می زنه : نی نی، نه نه، ب ب،.... گاهی ناله می کنه، به خودش می پیچه و هی غلت می زنه، گاهی نق نق می کنه و اوجش هم اینه که شروع به گریه می کنه در حالی که خوابه و ما باید دقایقی تلاش کنیم تا بیدارش کنیم و متوجه اطراف کنیمش و این که همه چی آرومه، ما تو اتاق ملودی هستیم، مامان و بابا پیشت هستن ، همه نی نی ها سر جاشون هستن، دختر و پسر و گوسفند مورد علاقه ت توی تابلوهای روی دیوار هستن، هاپو توی رختخوابته تا بالاخره تو آروم بشی و گاهی کمی بازی می کنی و بعدش شیر می خوری و می خوابی. و عجیب اینکه صبح ها به محض اینکه چشم باز می کنی بسیار خوش اخلاقی و می خندی و در طول روز هم با وجود جنب و جوش زیادی که داری آرامش کامل داری و خیلی خوش اخلاقی و من و تو با هم روزهای خیلی خوبی رو می گذرونیم. به هر حال امیدوارم این داستان هم گذرا باشه و تو شب ها آروم بخوابی فرشته من.

اگه می خوای بدونی تو این روزها تو چی کار می کنی و چه جوری هستی جونم برات بگه که اولا هنوز راه نمی ری و انگار از چار دست و پا رفتن خودت هم چنان راضی و خوشحالی به ویژه اینکه در  این کار بسیار حرفه ای شدی و حتی تند و تند از پله ها بالا می ری و خلاصه هر کاری که بخوای بکنی می کنی.

مهم ترین پیشرفتی که تو توی این ماه کردی پیشرفت زبانی هست. تو خیلی خوب حرفهای مارو می فهمی و دستورات ساده رو انجام می دی. اسم تمام اسباب بازی ها و عروسک هات و بیشتر اشیای توی خونه رو می دونی و مثلا وقتی ما می گیم ملودی لیلی رو بذار تو کامیون تو زود می ری اون عروسکی اسمش لیلی هست رو پیدا می کنی و می ذاری توی کامیونت. وقتی کامیون بازی می کنی کیف می کنم. دقیقا نمی دونم چرا شاید به کودکی خودم مربوط بشه . به هر حال فکر می کنم هر بچه ای باید یه کامیون داشته باشه و اسباب بازی هاشو هی بار کنه توش و هی خالی کنه.

برات یه سری کارت خریدیم که روش عکس حیوانات و اشیای مختلفه و اسمش رو هم زیرش نوشته. حیووناشو خیلی دوس داری و وقتی من اونارو می چینم و بعد ازت می خوام مثلا اسب رو بده به مامان تو اون کارت رو برمی داری و می دی به من و معمولا درست می دی. بعدش من تشویقت می کنم و تو خیلی ذوق می کنی. صدا یا ادای حیوونای زیادی رو بلدی در بیاری:مثل گوسفند، جغد، سگ، ماهی، پروانه، زنبور، مار، الاغ!!! این آخری رو انقدر بامزه از ته گلوت درمیاری که ما از ته دل می خندیم. کلا در یادگیری صداهایی که از ته حلق درمیاد مستعدی و خیلی خوشت می یاد. سر و دست و پا و دندان و مو و گوش و بینی رو هم می شناسی و اونارو نشون می دی.

یه سری کار جدید هم یاد گرفتی مثلا وقتی بهت می گیم برقص دستاتو تکون می دی و یا می گیم پا بکوب پاهاتو می کوبی روی زمین. می گیم دستاتو ببر بالا، بالا رو نگاه کن، پایین رو نگاه کن، جلو رو نگاه کن، بوس بده، نی نی رو پیش پیش کن و چند تا کار دیگه و تو به روش نی نی  ای خودت اونارو انجام می دی و ما هم کلی تشویقت می کنیم. عزیزم تا مامان نشی نمی تونی لذتی رو که می گم درک کنی. لذت  تماشای یادگیری ذره ذره زندگی توسط موجود کوچولویی که تا چند ماه قبل چیزی از این دنیا نمی دونست. حتی ساده ترین کارهای یه بچه برای پدر و مادر خیلی خیلی شیرینه و چقدر این روزها قشنگن که ت هر روزت با روز قبلت فرق داره و هر روز درک تازه ای از دنیا پیدا می کنی و چیز جدیدی یاد می گیری. من تمام تلاشم رو می کنم که برای ذهن تازه و قلب پر شور تو بهترین خوراک هارو فراهم کنم.

تو به کتابها بیش از پیش علاقه مند شدی و خوشبختانه من موفق شدم که کاری کنم که تو به تلویزیون بسیار کم علاقه باشی.(این یک جور غلبه بر ژن عشق تلویزیون از طرف خانواده بابایی هست!) اگر هم ناگهان توسط برنامه ای میخکوب بشی که خیلی به ندرت اتفاق می افته وقتی می گم ملودی بیا مامان برات کتاب بخونه اونو رها می کنی ، بعد من تلویزیون رو خاموش می کنم و می شینیم با هم کتاب می خونیم.  تقریبا هر هفته برات کتاب جدید می خرم چون راستش رو بخوای خودم از این کار خیلی لذت می برم. مامانی می گه وقتی کوچیک بودم، حدود یک و نیم سال پولی کنار گذاشته بوده تا برام گوشواره بخره و وقتی بهم میگه که می خوام امروز برات گوشواره بخرم من بهش می گم نه مامان برام کتاب بخر و اون هم می ره و همه اون پول رو برام کلی کتاب می خره و منو تا بی نهایت شاد می کنه. جدیدا برات لگو هم خریدیم اما هنوز خیلی بلد نیستی باهاشون بازی کنی ولی من و بابایی خیلی دوس داریم باهاشون بازی کنیم و ساختمون و پل و برج  و المانهای معمعارانه بسازیم، ولی تو نمی ذاری و تا ما یه چیزی درس می کنیم از دورترین نقطه خونه خودتو می رسونی و خرابش می کنی. گویا تخریب در ذات انسانه و ساختن رو باید بهش آموزش داد.

راستی تو اخیرا نسبت به صداهای ناگهانی مثل تلفن خیلی حساس شدی و حتی وقتی بیداری از صدای زنگ تلفن و در ناراحت می شی و اعتراض می کنی و حتی می ترسی و می یای بغل من.

این روزها خوشحالم که هوا داره خوب می شه. هرازگاهی لا به لای این سرماها بوی بهار هم میاد و انگار تو هم از این تغییر شاد شدی . چون وقتی توی کالسکه می برمت بیرون دیگه غر نمی زنی و مثل این دو سه ماه بغ نمی کنی و فرو نمی ری تو خودت. بلکه بغ بغوهای شادی می کنی و می خندی و اطرافت رو نگاه می کنی.

راستی تولدت نزدیکه عشق من و هنوز نمی دونم چطور برگزارش کنیم که بهمون خوش بگذره و خاطره قشنگی بشه و در ضمن تو هم اذیت نشی.

می دونی ولی بازم بدون که من و بابایی عاشقت هستیم و تو ارزشمند ترین بخش هستی و عمر ما هستی و تمام تلاشمون رو برای دیدن شادی و موفقیتت می کنیم.

 

نوشته شده در شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ توسط توتم نظرات () |