معجزه زندگی

امروز 16 روز از آخرین یادداشتم می گذره و من برگشتم در حالیکه حالا دیگه یه مامان واقعی هستم که یه فرشته کوچیک 16 روزه دارم. شبی که وسواس خوردن آلوورا حسابی دیوونه م کرده بود، آخرین ساعت هایی بود که ملودی در درون من بود . ساعت هایی که دخترکم بنابر غریزه و نظم زیبای طبیعی داشت خودش رو آماده ورود به این جهان می کرد و من اون شب این رو به صورت تکون هایی خیلی خیلی زیادش حس کردم و به بالی گفتم که فکر کنم ملودی دیگه می خواد به دنیا بیاد. اولین نشونه های اومدنش رو ساعت 2 نیمه شب احساس کردم و از فکر اومدنش تمام وجودم پر از هیجان شد. ساعت 4 صبح رفتیم بیمارستان و پس از گذروندن عجیب ترین و خاص ترین لحظاتی که یک زن می تونه در زندگی تجربه کنه، دخترک ما در ساعت 8:50 صبح روز 19 اسفند ماه 89 از اعماق دنیای آبی خودش به دنیای ما و به قلب ما قدم گذاشت و حالا می تونم با اعتقاد بیشتر از قبل اسم این اتفاق رو معجزه زندگی بذارم. اولین صحنه ای که من از ملودی دیدم موجود آبی رنگ خیلی لاغر وکوچکتر از تصورم بود که خستگی راه و ناتوانی در تو صورت کوچیک در هم کشیده ش خوب دیده می شد و من در حالیکه گریه می کردم در حالتی از ناباوری به سر می بردم، از اینکه از پس چنین کاری بر اومدم و از اینکه حالا فرزندی دارم که به دنیای واقعی اومده. با اینکه در اون لحظات جسمم هنوز در تسخیر فرایند تولد یک انسان بود و از آنچه که بر من گذشته بود، هنوز در حال اشک ریختن بودم، ولی با تولد ملودی آرامشی به سراغم اومد که لحظه به لحظه بیشتر می شد و کم کم منو از ناباوری در می آورد. بعد از اینکه ملودی اولین نفس هاشو کشید و کنترل های اولیه رو انجام دادن اون رو برای چند ثانیه پیش من آوردن و تو بغلم گذاشتن. این اولین هماغوشی  من با دخترکم بود و خیلی نتونستم اونو خوب درک کنم و احساسی که در اون لحظه داشتم رو چندان خوب یادم نمی یاد. چیزی که در تمام این لحظات خیلی خوب بود حضور همسر عزیزم در کنارم بود که هم برای من کمک و قوت قلب بود و هم احساس می کردم که در متفاوت ترین و شاید به نوعی سخت ترین لحظه های زندگی مشترکمون تنها نیستم. به خاطر این همراهی خدا رو شکر می کنم و از بیمارستان صارم برای به وجود آوردن این امکان که البته حق همه مادرهاست، سپاسگزارم.

بعد از تموم شدن این ماجراها ملودی رو بردن ، بالی رفت و من رو تا قبل از رفتن به بخش حدود نیم ساعت برای مراقبت های بعد از زایمان بیرون اتاق نگه داشتن. لحظه هایی که اونجا تنها روی اون تخت دراز کشیده بودم، خیلی خیلی خوب بودن و احساس رضایتی که از خودم و زندگی داشتم و احساس سپاسگزاری که نسبت به پروردگارم داشتم ،بی نظیر بود.

نوشته شده در شنبه ٦ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ توسط توتم نظرات () |