معجزه زندگی

امروز اول تیر ماه ٩٣ هست. ملودی من سه سال و سه ماهشه و اولین روزش رو در مهدکودک الف تجربه کرده. جستجوهای من بالاخره به اینجا ختم شد، به امید آنکه ختم به خیر شده باشه و دخترم روزهای خوب و شادی رو اونجا بگذرونه. از روز قبلش که برای ثبت نام اومدیم ملودی برای ورود به مهد جبهه گرفت و موقع بازدید هم می گفت من تو نمیام و چسبید تو بغل ارسطو. بهش گفتیم باشه امروز نمی مونیم و می ریم فردا میایم. موقع اومدن هم بهش کلی بادکنک و پاستیل دادن و یه کمی حسش بهتر بود. امروز صبح هم دوباره می گفت من نمیام و می خوام خونه بمونم و یکی پیش من بمونه، من از مهد بدم میاد! بعد نیم ساعت که دید جدی داریم می ریم و خودشم حاضر بود گفت من از مهد خوشم میاد، از استخر رفتن تو مهد بدم میاد! من می خوام اول تو استخر ویلا شنا یاد بگیرم، بعدن برم اونجا. وقتی بهش گفتم من اصلن استخر ثبت نام نکردم تورو آرامش بیشتری گرفت. ساعت ٨:۴۵ از خونه رفتیم بیرون و ٩:٠۵ دم مهد بودیم. نمی دونم تو اون دل کوچیکش چی می گذشت، ولی من خودم هم یه چیزی تو دلم معلق بود. رفتیم طبقه پایین. خانم جوونی که مدیر اجرایی مهد هست ازمون استقبال کرد و ملودی رو برد داخل و بهش قول دادیم هر وقت که خواست می تونه بیاد و من رو ببینه. منم بیرون نشستم. از اینکه نمی دونستم مربیش کیه و الان کجا می ره حس خوبی نداشتم و هر لحظه هم منتظر شنیدن صدای گریه ش بودم. با رعنا جون ، خانم مسنی که مسوول اون طبقه بودن هم صحبت شدم. ملودی بعد از حدود بیست دقیقه اومد تا منو ببینه، خوب بود، دستاشو بهم نشون داد و گفت مامان خمیر بازی کردم ، باب اسفنجی درست کردم. زمان منو برد به عقب. روزی که برای اولین بار رفتم مهد و بچه ها دور یه سفره نشسته بودن و خمیر بازی می کردن ، منم نشستم و یه تلفن خمیری درست کردم، اون صحنه برای همیشه تو ذهنم روشنه، حالا دخترم اومده مهد و اولین بازیشم خمیر بازیه. ملودی رفت تو، حسم بهتر بود. دفعه بعدی با بغض اومد و دفعه سوم دیگه نمی تونست گریه شو نگه داره با اینکه سعی می کرد. کوچولوی من، یک ساعت جدا از من با کسایی که برای اولین بار می دید و تو یه محیط جدید، خودشو سرگرم کرده بود، ولی دیگه خیلی تحت فشار بود و اشک تو چشاش بود. برای روز اول کافی بود. خداحافظی کردیم و بعدش به خواست ملودی رفتیم پارک b2 . حسابی آب بازی و سنگ بازی کرد و فکر کنم آرامش گرفت. من و ارسطو تا شب خیلی هیجان داشتیم و ازش سوال می کردیم و جواب می داد. گفت مربیش مهربون بوده، گفت خمیر بازی و مهره بازی کرده و بعضی از بچه ها بازی نمی کردن. گفت نیکا خیلی کوچولو بوده و با دستاش اندازه ی یه نوزاد رو نشون می داد و ما شک کردیم که نکنه گذاشتنش تو کلاس کوچیک ترها! تا شب احساسات مختلفی داشتم، خوب و بد ، ملودی حس خوبی می داد و می گفت دوست داشته، خودم حس می کردم خیلی چیزا برام مبهمه و ارسطو هم به این حسم دامن می زد. گفتم فردا سعی می کنم خیلی چیزهارو بفهمم. ملودی شب رو خوب خوابید و این هم برام نشونه خوبی بود. دومین روز ملودی در مهد : صبح ساعت هفت نشده بیدار شدم، حس روزهای مدرسه رو داشتم. ملودی رو هم هشت و ربع بیدار کردیم،می گفت نمی رم مهد کودک و می خوام تا شب بخوابم. خلاصه با کلی چانه زنی ساعت هشت ونیم راهی شدیم. امروز راحت تر از قبل رفت داخل . منم آرومتر بودم، وقتی رسیدیم یه خانوم جوونی داشت با خانم امیراحىدی مدیر مهد شهرزاد درباره یه بچه ای حرف می زد، خیلی آگاهانه و با دلسوزی درباره اون بچه حرف می زد، بعد فهمیدم که اون نیاز جون مربی ملودیه. خیلی حس خوبی بهم داد. فهمیدم که خانم جوونی که بچه هارو می بره تو فریال جون مدیر اجرایی مهده که فوق لیسانس مدیریت داره و اون هم خوب و باشخصیت بود. در کل امروز خیلی انرژی مثبتی بهم دادن. امروز ملودی بعد از یک ساعت با بغض و اشک تو چشاش اومد و بغضش شکست و گریه کرد. گفتم برو اسنک بخور و بیا، با گریه رفت و با گریه برگشت و دیگه اومدیم و دوباره رفتیم پارک b2 . امروز سومین روز ملودی تو مهد بود. از صبح که بیدار شد شدیدتر از دو روز قبل گفت که مهد نمی رم، حتا تو ماشین. اونجا هم که رسیدیم چسبید به من و نرفت. منم بی محل مشغول کتاب شدم . بعد از چند دقیقه به رعنا جون گفتم می شه بگید مربیش بیاد و اونم نیاز رو صدا زد. نیاز هم با روی خوش سعی کرد ملودی رو ببره ولی در نهایت یه جورایی با گریه و بر خلاف میلش رفت تو . صدای گریش رو هم می شنیدم که می گفت می خوام برم پیش مامانم ولی حسم بد نبود چون به مربی هاش اطمینان کرده بودم. امروز یک ساعت و نیم بدون اینکه وسطش بیاد بیرون اونجا بود. بعد گفتن دیگه ببرش. صدای فریال رو می شنیدم که بهش می گفت با خنده برو پیش مامانت و ملودی هم با خنده اومد بغل من و گفت مامان شن بازی کردم. از اونجا رفتیم دفتر بابا. از همین حالا دارم اثرات مثبت استقلال رو تو رفتارهاش می بینم. بعداز ظهر تو خونه بهم گفت مامان اون مربی مهربون که اسمش مثل پیازه منو تنهایی برد تو حیاط و شن بازی کردیم. معلوم بود که بهش چسبیده این کار . منم خیلی خوشم اومد از این حرکت. اونجا باهاش حرف زده وسعی کرده آرومش کنه. چهارشنبه چهارمین روز ملودی در مهد براش سخت تر از روزهای دیگه گذشت ،از صبح گفت نمی رم و اونجا هم با گریه و به زور رفت تو. یک ساعت به روش های مختلف سعی کردن سرگرمش کنن ولی صدای مامان گفتنش رو می شنیدم، بعد از یک ساعت خودش گریه کنان دوید سمت در و درو باز کرد و پرید تو بغل من. بی تاب تر از روزهای قبل بود و خیلی گریه می کرد و اصلن حاضر نبود برگرده تو . می گفت: مامان قول می دم که فردا سعی کنم بیام، قول می دم، سعی می کنم. بالاخره هم با قولی که من و فریال ازش گرفتیم که فردا با لبخند بیاد از مهد اومدیم بیرون. تو راه بهم می گه: مامان یه جایزه به من بده، پاستیلی ، پارکی! می گم چرا؟ می گه چون قول دادم فردا گریه نکنم! قربونت برم که قولت نسیه ست و جایزه شو نقد و پیش پیش می خوای ؛) دوباره رفتیم پارک b2. اونجا خیلی آرامش بخشه، امروز فهمیدم که اون پارک رو یکی از ساکنین اون بلوک به صورت ناشناس هزینه ی ساختش رو پرداخت کرده برای بچه ها . امیدوارم اون آدم هم همیشه در آرامش باشه. ظهر تو خونه بهش گفتم: ملودی می خوای حالا که مهد می ری دیگه مهر من نری؟ سریع واکنش شدید نشوند داد که: نه! من می خوام برم، من اونجارو خیلی دوست دارم مامان. بعدش هم زودتر از همیشه اومد کنار من دراز کشید و گفت: می خوام بخوابم که سرحال باشم و برم مهرمن بازی کنم. خیلی جالبه برام که از وقتی مهد می ره و اونجا غریب بودن رو تجربه کرده، عاشق مهرمن شده و اونجا هم که می رسه بدو می ره تو. اونجا با خاله نازی مشورت کرد، گفت یواش یواش مارو ازش بگیر که با اونا بد نشه. امروز پنجمین روز ملودی در مهد بود. پنج شنبه ها مهد چندان رسمیتی نداره، آموزش خاصی ندارن، بچه ها کم هستن، نظافت کلی می کنن و البته یه مربی با بچه ها هست که بازی می کنن و آهنگ می زارن و می رقصن. ملودی امروز رو قولش وایستاد و حتا اگر هم نمی خواست بره تو، هیچی نگفت و بدون چونه رفت تو و خبر خوب اینکه بعد از دو ساعت و ربع، خودم به فریال گفتم اگر موافقی ملودی رو صدا کن و اونم اینکارو کرد. ملودی اول فکر کرد فقط قراره منو ببینه و برگرده تو، بهش گفتم می خوای بریم؟ با شادی و خنده و روحیه خوب گفت آره و دوید تو بغل من. همه موافق بودیم که خلوتی امروز مهد تو آرامش ملودی و موندنش خیلی موثر بوده و همه مون راضی بودیم. امروز در باز و وقتی برای خوردن اسنک رفته بودن من صدای ملودی رو می شنیدم که با مربیش حرف می زد و معلوم بود راحت و صمیمی شده، می گفت: من غذامو تا ته می خورم، اصلنم تو مهد گریه نمی کنم.شنیدن صدای شاد و راحتش منو غرق شادی و آرامش کرد و از اینکه الان اینجا هستیم از خدای مهربونم سپاسگزارم.
نوشته شده در پنجشنبه ٥ تیر ۱۳٩۳ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ توسط توتم نظرات () |

فروردین داره تموم می شه و حرف های من در سال جدید تازه شروع می شه. همین رخوت و سستی در تمام زندگیم جاریه. امسال بعد از سالیان سال بود که آخر اسفند هیچی برای خودم ننوشتم، زندگیم رو ورانداز نکردم، هیچ تصمیم جدیدی نگرفتم، سررسید کوچیکم هنوز پر از خالیه، حالم خوشی که باید باشه نیست، خودم اونی که باید باشم.....نیستم.

خب شاید چندان خوب نباشه که آدم اولین پست سال جدیدش رو با این حال شروع کنه. چیزهای خوبی هم هست. عید خوبی بود امسال. به خصوص برای ملودی که درک تازه ای از مسایل داره پر بود از چیزهای جالب و نو. سفره هفت سین، خونه تکونی، رفت و آمدهای زیاد، سفر، تموم شدن زمستون و بیدار شدن دوباره طبیعت، دیدن نشونه های بهار و گرم شدن هوا ،دو هفته بودن ارسطو کنارمون و خلاصه خیلی چیزهای دیگه همه براش تجربه های قشنگ و تازه ای بودن. درباره همه این چیزها حرف می زد و سوال می کرد و با شور بسیار همه رو یاد می گرفت.

امسال زمستون که رفت من احساس خیلی خوبی داشتم. انگار سرما خیلی طولانی شده بود، حتی عید هم خیلی سرد بود و زیاد حال و هوای بهار نداشت. چهارم عید رفتیم کیش، با مامان و بابا و نازنین. حس می کردم انگار از یک جای سردسیر پس از مدتها رنگ گرما رو دیدم و خیلی برام مطبوع بود؛ هرچند که از همون داخل هواپیما گوشم گرفت، گرفتگی گوش همانا و دیگه باز نشدنش تا فرداش همانا و سرماخوردگی من که بدتر شد و بویایی و چشاییم از کار افتاد و هنوز هم که هنوز کامل خوب نشده. ملودی هم که از دیدن دریا بیش از حد هیجانی می شد انقدر آب بازی می کرد و خودشو خیس می کرد که اونم سرما خورد. ولی خب ما همچنان هر روز اونو بردیم دریا تا بهش خوش بگذره. اونم هوز خوب نشده بود که دوباره از روز سیزده بدر که مثل یه اسب کوچولو تو علفزار غلتید و خودشو به هر آب و گل و خاک و علفی مالید، مریض شد و چند روز تب و گلو درد و آبریزش. و هنوز هم درگیرشیم. هر چند روز یه بار تب می کنه، تب های خیلی موذی که دمای بدنش هی بالا و پایین می شه. دکتر براش آزمایش خون و ادرار نوشت. دیروز رفتیم و طی یک پروسه سخت ازش آزمایش خون گرفتن. قربونش برم فرشته کوچولومو.یکی از دلایل بی حالی و بی انگیزگی من همینه که ملودی خیلی خوب و شاد نیست به خاطر این مریض شدنهاش و حال من هم که به حال او بسته ست. یه تبش منو بهم می ریزه. گاهی خودم از این که انقدر بر حال خودم بی اختیارم لجم می گیره!

تمام کارهایی رو هم که از قبل می کردم تعطیل شده امسال! نه پیلاتس می رم و نه سازدهنی. گفتم بعد از عید کار اصلیم رو می زارم پیدا کردن مهد خوب برای ملودی و بعدش برمی گردم به کار. خب این کارو کردم ولی هنوز بی نتیجه ست. یه مهدی تو شهرک غرب و نزدیک دفترمون پیدا کردم و با ارسطو رفتیم بازدید. مهد سفیر. از بدو ورود خیلی خوشمون اومد از همه چیزش، فضای بسیار خوب و دلباز و تمیز و مرتب. بعد هم که مدیرش رو دیدیم که چه خانم خوب و مهربونی به نظر می رسید هر دو خیلی زود به این نتیجه رسیدیم که اینجا همون جایی هست که باید باشه. خلاصه حرفامون رو زدیم وخوشحال و خندان از اینکه که بالاخره جستجوها به پایان رسیده و ملودی رو میاریم اینجا از اونجا خارج شدیم. روزی که قرار شده با ملودی بریم هم هر سه با هم رفتیم و ملودی هم خوشحال بود. رفتیم داخل و این دفعه یک خانم دیگه ای که اون هم مدیر بود مارو به یه کلاسی راهنمایی کرد و از اونجایی که ملودی تنها نمی رفت به من هم اجازه داد که باهاش برم تو. یه اتاق کمتر از دوازده متری که کفش هم مفروش نبود و بچه ها همه با دمپایی اونجا بودن، حدود ده تا بچه که همه دور یه میز نشسته بودن و مربی جوونشون که همراهیشون می کرد. ملودی که به محض بسته شدن در اتاق، با اینکه من همراهش بودن شروع کرد به گریه. به هر حال آروم شد و بغل من نشست و من هم روی یک صندلی نزدیک در. مربی که هیچ تلاشی در راستای برقراری ارتباط با ملودی نمی کرد و حتا نگاهی هم به ما نمی کرد و کلن حضور مارو نادیده گرفته بود. کلاس هم هیچ جذابیتی نداشت که برای ملودی سرگرم کننده باشه. ما حدود 20 دقیقه اونجا بودیم و بچه ها رسمن بیکار و علاف بودن و مجبور بودن دور میز بشینن و از جاشون هم پا نشن. اگر هم کسی بلند می شد یا می رفت زیر میز و ... با تهدید های مربی مواجه می شد: جاتو عوض می کنما! تو حیاط نمی برمتا! در این مدت خود مربی هم یک کاغذ سفید و وسایل نقاشی آورده بود جلوی دست خودش و برای یه بچه ای که کنار خودش بود به اسم اون بچه کاردستی و نقاشی درست می کرد! اون بچه هم گیج و گنگ نشسته بود تا مربی هرازگاهی انگشتش رو بگیره و بزنه توی رنگ و بزنه روی کاغذ! خب می تونست چار تا کاغذ هم جلوی اون طفلی ها بزاره! اونا هم فقط می خوردن به هم و سر جاشون وول می زدن. خیلی حس بدی داشتم، خیلی دلم براشون سوخته بود و خیلی هم حیفم اومده بود. یه مهد عالی از نظر امکانات و فضا با مدیریتی که خوب و مهربان به نظر می رسیدن چرا باید چنین مربی ای برای بچه ها بزارن و وقت اونارو اینطوری تلف کنن و کودکیشون رو بگیرن؟ فقط خیلی ازشون ممنونم که منو به کلاس راه دادن تا من این چیزارو ببینم. کاری که کمتر مهدکودکی اجازه می ده. خیلی خیلی ممنونم خانم هاشمی. خیلی دوس داشتم ملودی رو اونجا بیارم ولی بدجوری خورد تو ذوقم. ملودی هم که شروع کرده بود به خمیازه کشیدن، رفتم کنار مربی نشستم تا شاید برای برقراری ارتباط با ملودی تلاشی کنه ، حتا خودم با کلماتم اونو به این سمت هدایت کردم ولی بی فایده بود. هیچکونه انگیزه ای برای این کار نداشت. از کلاس بیرون اومدیم و ملودی یه کم تو حیاط بازی کرد و برگشتیم. بعدش رفتیم مهد تازه افتتاح شده ی روبروی دفتر رو م دیدیم که اونم چیز خاصی نبود. به طور کلی به این نتیجه رسیدم که سیستم مهدکودک ها چیزی ورای این نیست. این شد که دوباره یک روز رفتیم و آشیانه رو دیدیم. ولی خب به نظر من با وجود اینکه اونجا از بسیاری جهات خوبه ولی برای یه بچه سه ساله چندان امن و با محبت به نظر نمی رسه، حدود سی و پنج تا بچه تو یه کلاس با سه تا مربی که همه فعالیت های یکسانی رو انجام می دن. فکر می کنم از چهار سالگی خیلی خوب باشه. نمی دونم، دیگه هیچی نمی دونم. از خونه موندن هم خسته شدم، ضمن اینکه دیگه حس می کنم یا حوصله ندارم و یا دیگه نمی تونم چیزهایی که ملودی لازم داره رو بهش بدم. اون هم نیاز داره بیرون از خونه باشه تا وابستگیش به من کم بشه و چیزهای جدیدی رو تجربه کنه.

 

نوشته شده در شنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ توسط توتم نظرات () |

امروز 22 اسفند ماهه و سه روز قبل یعنی 19 اسفند ملودی من سه ساله شد. یه سه ساله ی شیرین دوست داشتنی که تمام دنیای منو مال خودش کرده. برای من که تولد تو مبارک ترین اتفاق روزگارمه. برای تو هم مبارک باشه دخترم.

امسال خواستم مهمونی تولدش رو با دوستاش بگیرم، با بچه هایی که ملودی اونها رو می شناسه و ارتباط خوبی داره و بیشتر می بینه. البته بعد از مهمونی از دعوت نکردن بعضی از دوستای خودم یه کم ناراحت بودم ولی به هر حال تصمیمی بود که گرفته بودم و خب شکر خدا به ملودی هم خوش گذشت. تولد بازی برای ملودی از یکی دو روز قبلش شروع شده بود، وقتی خونه رو تغییر دکور می دادیم و تزیین می کردیم و بادکنک و ریسه های تولد می زدیم . ملودی برای همه ی اینا خیلی ذوق می کرد و همش می گفت: «واااااااای چقدر خونمون قشنگه. وااااااای ماه اسفند شده، تولد منه. » «مامان چرا خونمون رو انقدر قشنگ می کنیم؟» و وقتی من هر بار می گفتم برای تولد تو عزیزم ، احساس افتخار و شادی رو تو صورتش می دیدم.

صبح تولدش هم از هیجان زود از خواب بیدار شد. نازنین و مامان بزرگ و بابا ارسطو و من همگی با هم مشغول تدارکات بودیم. ملودی هم خیلی خوشحال بود و عکس العمل های خیلی جالبی داشت. اما جالب ترین و هیجانی ترینشون وقتی بود که من براش یه کم کالباس بردم تا بخوره! آخه اولین بار بود که تو خونه ی ما کالباس خریده می شد و همیشه ممنوع بوده. وقتی اونو دست من دید باورش نمی شد. کلی از خوشحالی بالا و پایین پرید و گفت: آخ جون کالباس! وااای کالباس! طفلی بچم. آخه این غذاهای ناسالم چه سری دارن که فقط کافیه کسی اونارو بچشه، دیگه کارش تمومه و تا آخر عمر اسیرشونه.

یکی دیگه از چیزایی که خیلی براش ذوق کرد بادکنک ها بود . از لحظه ی اول که ارسطو شروع به فوت کردن کرد تا دونه ی آخرش خوشحالی کرد. دیدن حال خوبش همه ی خستگی های منو و گلو درد شدیدم رو که مقدمه ی سرماخوردگی اساسی بود، کمرنگ می کرد.

بعد از ظهر هم با اینکه خوابش می اومد ولی از هیجان نمی خواست بخوابه اما خب به هر حال خوابوندیمش تا سرحال بشه.

قبل از رسیدن مهمونا و بیدار شدن ملودی، فرصتی پیش اومد تا عکاسمون لیلا جون کلی عکس دونفره از من و ارسطو بندازه. چند تا هم عکس با ملودی انداختیم. خلاصه مهمونا اومدن. اولش مهمونی سرد بود و هر کاری می کردم کسی تکونی به خودش نمی داد. کیک رو قبل از شام بریدیم. اومدن کیک هیجان و شوری به مهمونی داد. کیک تولد دلقکی که اومد تو خونه و رفت رو کابینت ملودی هم پشت سرش رفت رو کابینت و دیگه تا انهدام کامل کیک ازش جدا نشد! کیک هم یکی از چیزای خیلی هیجان انگیز برای ملودی بود. اولش که هنوز شمع نزاشته بودیم و کیک رو کابینت بود خودش می گفت: «فقط از پشتاش با انگشت برمی دارم که خراب نشه» . ولی بعد از اینکه خیالش راحت شد که شمع فوت کرد و دیگه شلوغ و پلوغ شد و کسی کاری به کارش نداشت، با نیکا دوتایی تا مچ رفته بودن تو کیک! خلاصه با دلقک حسابی کیف کرد و از خامه های رنگیش خورد و مالید به سر و صورت خودش.

بعد از کیک هم دیگه بچه ها موتورشون گرم شده بود و مشغول بازی شدن و همش از پله ها بالا و پایین می رفتن و تو اتاق ملودی بازی می کردن.


ملودی زودتر از تموم شدن مهمونی بی حوصله شده بود دیگه و احساس خستگی زیادش اخلاقش رو حسابی قشنگ کرده بود. دیگه نه حاضر بود عکس بندازه و نه هیچی. بعد از رفتن مهمونا، پدر جون و دایی جواد و عمو پرویز و عمو ارسلان و عمو یاسر اومدن و یه کم هم خانوادگی جشن گرفتیم و ملودی هم در همون لحظات اومد بغل من و در حالیکه که من با آهنگ رقص تکونش دادم مثل یه فرشته تو بغل من خوابید.


من هم آخر شب از خستگی و بی خوابی و  سرماخوردگی راهی درمانگاه شدم و هنوز که یک هفته می گذره همچنان سرماخورده هستم. ملودی هم البته یه کوچولو مریض شد. ولی شکر خدا به شدت من نبود و دو سه روزه خوب شد حالش.

خیلی دوس داشتم یه مهمونی خانوادگی هم تو ویلا بگیرم این هفته و فامیلامون رو دعوت کنم و شادی سه ساله شدن دخترم رو با اونا هم جشن بگیرم. اما خب مریضی و ازدحام کارهای آخر سال این اجازه رو بهم نداد.

ملودی عزیزم؛

به هر حال کم و زیاد جشنمون رو گرفتیم. چیزی که برای من باعث برپایی جشنی همیشگی در قلبمه، داشتن دختری مثل توست؛ داشتن خورشیدی که هر روز آسمون خونه مارو روشن می کنه، داشتن گلی که عطر و رنگش همیشه مارو غرق زیبایی و خوشحالی می کنه. ممنون که هستی و ممنون که انقدر خوبی. ما هم با تمام توان تلاش می کنیم تا برای تو خوب و مهربان باشیم و تو رو در مسیر درست رشد و زیبایی قرار بدیم. تا کمکت کنیم گوهرهای وجودت رو یک به یک بیرون بکشی و به بهترین شکل تبدیل کنی و برای خودت و برای ما و برای اطرافیانت و برای دنیایی که توش زندگی می کنی منشا نیکی و شادی باشی.

خدایا ؛

هر وقت که فکر می کنم تو منو لایق دونستی تا چنین نعمت بزرگی بهم بدی، با تک تک سلول های وجودم غرق سپاسگزاری از تو می شم. کمکم کن همونطور که تو این سه سال همیشه کردی و همیشه بودی تا ما وسیله ای برای محافظت از ملودی و رشد و بالیدن او باشیم.

خدایا؛

از روزی که مادر و پدر شدیم، دیگه تا ابد و تا ته روزگار دیدن سلامتی و شادی دخترمون بزرگترین آرزوی ماست. این نعمت بزرگت رو بر ما ببخش . بر ما و بر تمام کسانی که پدر و مادر هستن.

نوشته شده در پنجشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٢ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ توسط توتم نظرات () |

دارم میز شام رو جمع می کنم. ملودی روی کابینت داره بازی می کنه. نگاهی به من میندازه و می گه: مامان تو زنبور کارگری! باید اینارو جمع کنی!

در حالیکه من از خنده روده بر شدم دوباره نگاهم می کنه و می گه: من بهت زور می گم باید یه غذای خوشمزه هم برای من درست کنی!

سوالی که پیش میاد برام اینه: آیا انسان ذاتا موافق برده داریست؟؟؟

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ توسط توتم نظرات () |

 

ملودی زیبای زندگی ؛ صدای قدم های سه سالگی رو می شنوم. یک ماه دیگه سه ساله می شی در حالیکه هرقدر از شیرینی تو بگم، کم گفتم. حرفهات، صدات، جست و خیزت، قصه ها و شعرهات، صورت قشنگت، موهای نازت، مهربونیت، عشق ورزیدنت، شور و شوقت برای زندگی و اون جوری که دنیا رو می بینی؛ کودکانه، عجیب، نزدیک به اصالت آدم، پاک و بی غش.

ترانه ی شیرینم؛ بهترین حس زندگی در آغوش کشیدن و بوسیدن توست، تا همیشه ی همیشه.

امروز می خوام برات از چیزایی بگم که توی زندگیت دوست داری، از غذا گرفته تا بازی و موسیقی. بدونی که در چنین روزهایی زندگیت از چه چیزهایی رنگ می گرفت و پر هیجان و زیبا می شد.

تو چه غذاهایی دوس داری؟ پیتزا ، لازانیا، میگو سوخاری، ماکارونی، آبگوشت، سبزی پلو ماهی، سوپ جو و ماهیچه از غذاهای مورد علاقه ی تو هستن. اینارو با کیف و لذت می خوری. نوش جونت.

موسیقی مورد علاقه ی تو؟ خب واقعیت اینه که من تمام کارهای موسیقی کودکی رو که فکر می کنم ارزش شنیده شدن دارن برای تو می خرم  و همیشه توی ماشین فقط صدای آهنگهای کودکانه رو می شنویم. اما در راس همه ی اونا، چیزی که دوساله هست و هیچ وقت تکراری نمی شه و تو همیشه اونو می خوای، لطف تمبک هست. موسیقی ایرانی همراه با معرفی سازها و دستگاه هر آهنگ و شعرهای بامزه در دستگاه های ایرانی. و از بین همه آهنگ های اون دو تا سی دی هم خورشید آمد و ننو رو بیشتر از همه دوست داری و خودتم اونارو حفظی و همیشه از من هم می خوای که اونارو برات بخونم. این سی دی ها سبب شده که تو تمام سازهای ایرانی و صداهاشون رو بشناسی. آهنگ خورشید آمد با تنبور نواخته می شه. الان چند ماهه که تو می گی مامان من می خوام تنبور بزنم. اوایل فکر می کردم که همین جوری می گی. ولی وقتی دیدم نظرت عوض نمی شه و همیشه اینو می گی و همیشه با عشق اونو گوش می دی فهمیدم که راس می گی. من بی صبرانه منتظر روزی هستم که تو برای ما تنبور بزنی عزیزم.

چند روز قبل خواستم برات معنی اسمتو بگم. یکی از ترانه های لطف تمبک رو ساده و بدون آهنگ برات خوندم و تو با تعجب منو نگاه کردی. بعد گفتم حالا بهش ملودی می دم و اونو همونجوری که می شناختی آهنگین برات خوندم. خیلی برات جالب بود. حالا همش می گی مامان یه آهنگ بدون ملودی بخون. بعدش با افتخار می گی: حالا من بهش ملودی می دم، با ملودی بخون. و وقتی می خونم کیف می کنی. و از اینکه اسمت ملودی هست چشات برق شادی می زنه!

یکی دیگه از آهنگای لطف تمبک که حفظ هستی و برای ما می خونی، مارمولک شکمو هست:

مارمولکه تو آفتاب/ خود را زده بود به خواب/ هر پشه ای می جنبید/ با زبانش می بلعید/ گفتم تو با این لاغری / چه دله ای، چه پرخور/گفتش می خوام روزی بشم/ مثل جدم دایناسور!

و اینم خورشید آمد که همیشه هم تا می رسه به این آهنگ می گی مامان زیادش کن:

خورشید آمد، خورشید آمد، نور و روز و امید آمد/ برخیز از جا،برخیز از جا،روزی خوشتر از عید آمد/ هشیار و بیدار و بینا، برخیز و برخیز و برپا/ شیرین کن با شور شادی، دیروز و امروز و فردا را.

 

بازی هایی که خیلی دوس داری؟

و اما بازی! به قول یکی از شعرهای همین تمبک جونت که: بازی واسه بچه چیه؟ کار، کار، کار!

یعنی وقتی تورو می بینم که چطور در تمام لحظات بیداریت بدون وقفه مشغول بازی هستی و با چه عشق و شوری این کارو انجام می دی واقعن می فهمم که بازی کردن جدی ترین کار دنیاست. دنیاهایی که تو بازی هات می سازی، چیزهایی رو که یاد گرفتی تمرین می کنی، علاقه ها و ترس هات رو نشون می دی، احساساتت رو بروز می دی، رابطه ت رو با ما و دیگران تجزیه و تحلیل می کنی، مهارتهای کلامی و فیزیکیت رو تقویت می کنی و بسیاری چیزهای دیگه که شاید رخ می ده و من نمی دونم، همه و همه برای من بسیار جالب و دوست داشتنی هستند. و خیلی خوشحالم که تو بازی کردن رو به همه کار مثلن دیدن تلویزیون ترجیح می دی.

تو همه جور بازی می کنی ولی در حال حاضر بازیهات از یک جنبه بسیار قوی هستند و همه بازیها رو به اون سمت پیش می بری و داستان سرایی هست. تو دختر قصه گوی منی. از صبح تا شب یک ریز حرف می زنی و شخصیت پردازی می کنی و داستان درست می کنی. دنیاهای شیرین و بامزه با شخصیت هایی که دوست داری می سازی و کارهایی که دوس داری انجام می دی. به همین خاطر اسباب بازی های محبوبت این روزها عروسک های نرم و پولیشی حیوون ها و کاراکترهای کارتونی هستن که توی جعبه اسباب بازیت هستن و معمولن در تمام طول روز بیرون هستن و باهاشون مشغولی. البته برای قصه گویی هات حتمن هم لازم نیست خود اون کاراکتری که می شناسی رو داشته باشی. مثلن چند وقت قبل من برات سی دی های خونه مادربزرگه رو گرفتم که مال زمان بچگی خودمون بود و چون خیلی کار قوی و خوبی بود فکر کردم که خوشت میاد. چند قسمتی از اولش رو دیدی، تا قسمتی که هاپوکومار وارد ماجرا می شه. بعدش انگار یه جورایی از اون عروسکه خوشت نیومد یا ترسیدی که دیگه نخواستی ببینیش. الان شاید دو ماهی می شه که سی دی رو نگاه نمی کن، ولی مادبزرگه و مخمل و هاپوکومار و نوک سیاهو نوک طلا و نبات و آقا حنایی و گل باقالی خانوم از صبح تا شب تو زندگی ما هستن. یه اسب پونی داری که نرمهو سوارش می شه، اون مادربزرگه ست. یه سگ داری که اسمش و گزاشتی هاپوکومار و یه گربه که مخمله و همینطور بقیه. اگر اسباب بازی هم نداشته باشی و حتا فقط چند تا سنگ ریزه داشته باشی باز هم بهشون شخصیت می دی و همین بازی رو می کنی. البته نقش من هم تو این بازی های کلامیت زیاده. چون خیلی وقتا اون کسی که باید به جای همه اینا حرف بزنه منم. تو خودت رو هم جای بعضی از اونا می زاری، مثلن مخمل می شی و می خوای که من مادر بزرگه باشم. حالا دیگه شروع می شه: مامان من مخمل تو مادر بزرگه، من حصیر جوجه ها رو برداشتم تو چی می گی؟ حالا من چی میگم؟ تو چی می گی؟ من چی میگم؟ ....................و گاهی دیگه فک من نای حرف زدن نداره! این بازی شامل کاراکترهای باب اسفنجی هم می شه: مامان من باب اسفنجی، تو پاتریک، بیا بریم شکار عروس دریایی. حالا اختاپوس چی می گه؟ آقای خرچنگ چی می گه؟ مشتریا چی می گن؟..........قشنگم باید برم تو نقش و صدای خودشونو دربیارم وگرنه تو شاکی می شی.

آخرین ورژن این باز یهای کلامی که بین من و تو هست از دو هفته قبل شروع شد که تو سرما خوردی و من برای اینکه به خوب شدنت کمک کنم و تو رورحیه بگیری و در ضمن چیزای مفید بخوری، گفتم که الان برات شیر گرم میارم بریزیم رو سر ویروسا تا ضعیف بشن و دیگه نتونن تو دماغ و گلوی تو شیطونی کنن و تو قوی بشی. جونم برات بگه که تو آنچنان از ماجراهای این ویروس ها خوشت اومد که دیگه تا این لحظه بچه ویروسا و مامان و باباشون همیشه و همه جا کنار ما هستن! مامان من میوه خوردم بچه ویروسا چی می گن؟ مامانشون چی می گه؟ بچه ویروسا چی می گن؟.........من جیش کردم بچه ویروسا چی می گن؟ من لباس تمیز پوشیدم بچه ویروسا چی می گن؟ من مسواک زدم بچه ویروسا چی می گن؟

این سبک بازی رو تو با مامانی و بابا هم داری. به مامانی که می رسی، بچه های مامانی که تخیلی هستن میان تو بازی و وقتی با ارسطو هستی، آقاها و خانومایی که با بچه هاشون اومدن کنسرت موسیقی تو می شن سوژه. بابا آهنگ قطع شد، آقا خانوما چی می گن؟؟؟بچه هاشون چی می گن؟؟؟

یه مدل دیگه هم قصه گویی داریم که مخصوص قبل از خواب هست. راستی تو دیگه تو اتاقت نمی خوابی و بالاخره کشف کردی که تخت مامان و بابا، اونم دقیقن وسط اونا بهترین جای خواب دنیاست!

آره، قصه گویی، اینطوری تو یه موضوع انتخاب می کنی ، مثلن می گی ساعت کوچولو، بعدش با هم یه قصه در موردش می سازیم، یه جمله من و یکی تو. اولا چیزایی که می گفتی شاید خیلی به موضوع ربط نداشت ولی الان می تونی حرفات رو با موضوع و با چیزی که من گفتم بیشتر هماهنگ کنی و به نظرم این بازی خیلی جالبی برای پرورش خلاقیت و تخیل هست.

از این سبک بازی ها که بگذریم تو به پازل درست کردن و ساخت و ساز با لگو و بلاک و خمیر بازی هم علاقه مندی. برای نقاشی خیلی وقت و حوصله به خرج نمی دی و چند تا خط که می کشی بعدش ترجیح می دی با خود ماژیک ها قصه بگی.

یه زمانی از روز رو هم بازی های هیجانی می کنیم با هم. دنبال هم دویدن و گرفتن همدیگه و رقصیدن و از این جور کارها هم سبب خنده و شادی تو می شه.

باز هم میام و می گم از تو. زود ;)

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ توسط توتم نظرات () |

این کار دستی رو با یه دونه از این جعبه های پلاستیکی میوه درست کردیم. روش رو کاغذ سفید چسبوندم. بعدش با ملودی دوتایی رنگش کردیم. با رنگ انگشتی. اولش ایده خاصی برای توش نداشتم. بعد که ملودی توش رو رنگ کرد دیدم رنگاش خیلی قشنگ شد و شبیه دریا شد. با یه مسواک توشو رنگ زده که حالت موجی شده. منم با خرت و پرت هایی که داشتم و صدف و نخ کاموایی توش دریا درست کردم. خودم که حال کردم. خشگل شد. زدیم به دیوار اتاقش. هم یه تابلو شد و هم به عنوان قفسه می شه ازش استفاده کرد.

نوشته شده در یکشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٢ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ توسط توتم نظرات () |

عاشقانه دوست دارم هزار صبحی را که چشم های تو خورشید آسمانم بود

 و هزار شبی را که عطر نفس های تو هوایم بود؛

عاشقانه دوست دارم خدایی را که از هیچ به هزار و هزاران می رساند.

                                                                                                14 آذر 92

                                                            برای هزارمین روززندگی  ترانه شیرینم ملودی

نوشته شده در جمعه ۱٥ آذر ۱۳٩٢ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ توسط توتم نظرات () |

 

  • آذر ماه رو در حالی شروع کردیم که من بعد از مدتها دوباره حال خوشی دارم و با خودم در صلح و آرامشم. حس می کنم طوفانهایی رو که از ابتدای سی سالگی در روح و جانم می وزید پشت سر گذاشتم و به آرامش رسیدم و دوباره با تمام خودم یکجا جمع شدم؛ برای دخترم و برای همسرم. خدای من خداییست که مرا همواره رها می کند حتی از سخت ترین و ناممکن ترین بندها. خدای من بخشنده و نجات دهنده است.

کلاس سازدهنی و پیلاتس ادامه داره. احساس خوبی از هردوشون دارم.

  • ویروس ها مارو رها کنید! ظرف یک ماه گذشته ملودی سه بار مریض شد. پس لرزه های آخریش که هفته قبل بود هنوز ادامه داره. به جز اون باری که ملودی برای اولین بار تبخال زده بود، تا بحال همچین مریضی سختی نگرفته بود. سه شبانه روز تب شدید همراه با سرفه و آبریزش و بی حالی. یه پکیج کامل از سرماخوردگی تو آلوده ترین و زشت ترین روزهای پاییز که نه خبری از بارون بود و نه رنگ آفتاب رو می دیدیم، فقط غبار بود و رخوت. بچم خیلی سختی کشید. بازم پوست استخون شد. حالا شکر خدا بهتره. فقط سرفه هاش مونده.

ملودی تب داره و  داره خودشو پاشویه می کنه!

  • مدتیه ملودی رو می برم موسسه مهر من کلاس های بازی مادر و کودک. نزدیکمونه و من و ملودی هم از برنامه هاش راضی هستیم. برای مادرها هم کلاس جداگانه ای تحت عنوان کودک شاداب گذاشتن که مفیده و اگر فرصت کنم خلاصه مطالبش رو اینجا می زارم.

ملودی و تینا در ساحل. نور آبان 92

  • دخترم یک گام دیگه در راه استقلال خودش برداشته. شبها جدا توی تخت خودش می خوابه و بالاخره من و ارسطو برگشتیم به تخت خودمون. فاصله اتاق ها از هم زیاده و من با شک و تردید این کارو کردم ولی شکر خدا ملودی خودش خیلی خوب استقبال کرد و خوابیدن تو اتاقش رو به جای دیگه ترجیح می ده. روزی که می خواستم این کارو بکنم از قبل بهش آمادگی داده بودم. اتاقش رو هم مثل دسته گل کردم و دکور کمدش رو تغییر دادم و اسباب بازی هاش رو عوض کردم. شب هم یه بالش رو که مال بچگی خودم بود بهش دادم و گفتم این مال من بوده و یه بالش جادویی هست. خیلی هیجان زده شد و گفت یعنی چه جوریه؟ گفتم یعنی باعث می شه که تو خوابای خوب ببینی و تازه بعضی وقتا جایزه هم می ده! شب اول کنارش موندم و قصه گفتم تا خوابید و بعد در حالی که انگار قلبم جامونده بود اونجا به اتاق خودمون اومدم. بهش گفته بودم که مامان صداتو می شنوه و هر وقت بیدار شدی و کاری داشتی کافیه صدا بزنی. خوابم ده برابر از قبل هم سبک تر شده بود. دو سه بار در طول شب برای آب خوردن که بیدار شد منو صدا زد و منم هربار پیشش موندم تا دوباره بخوابه. صبح هم یه جایزه براش زیر بالش گذاشتم که خوشحالش کرد. هفته قبل که مریض شده بود ما دوباره رفتیم اتاقش ولی دوباره از دیشب جدا خوابید. فعلن که پروژه خوب جلو می ره.

  • بامزگی های ملودی هم چنان ادامه داره و هر روز رنگ و بوی جدیدی به خودش می گیره. اینم چند نمونه از حرفاش:

-         به خودش نگاه می کنه و می پرسه: پاهای من به گردنم وصله؟ پاهام به کجام وصله؟ بابااااا! منو درست کردن؟؟؟

-         در حالیکه داره غذاشو می خوره می گه: غذامو خوب خوب می جوم، اگر خوب نجوم خدای نکرده هضم نمی شه!

-         وقتی نقاشی می کشه خیلی حرفای بامزه در مورد چیزایی که می کشه می زنه. یه بار مثلن داشت عکس همه ماهارو می کشید. گفت: پدر جونو کشیدم مامان، ولی شبیه قورباغه شده!

یه بارم می گفت: این بابا هست و اینم یه تیغ برای بابا که ریشاشو بزنه و صورتش نرم بشه مامان یه تیغ صورتی هم برای تو کشیدم!!!

موضوع نقاشی هاش بیشتر خودمونیم و حشره های مختلف و صد البته جغد که دوست همیشگی ماست.

نوشته شده در شنبه ٢ آذر ۱۳٩٢ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ توسط توتم نظرات () |